مدتی اين مثنوی تاخير شد.

قسمت دوم "شب همیشه می خندد" از رمان تنها ماندم، تنها رفتی ". و گوشی را می گذارد. لیلا می خواهد چیزی بگوید اما وقتی هراس فصیح را می بیند چیزی نمی گوید. فصیح در حالیکه لباسهایش رامی پوشد می گوید: عزیزم ! زود برمی گردم . معذرت. اما وقتی جوابی نمی شنود مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد می گوید : خب بیا با هم بریم بیمارستان. با بچه های بخش صحبت کن تا عمل تموم بشه . از اون طرف هم می ریم بیرون. برمی گردد تا عکس العمل لیلا را ببیند . اما لیلا نیست . فصیح فکر می کند نمی تواند به این بازی ادامه دهد. لباسهایش را نصفه نیمه پوشید آمد توی پارکینگ و نشستکنار راننده و گفت :بریم. لیلا توی آیینه نگاه می کند و آرام استارت می زند . استارت را رها می کند وآرامو نرم دنده ماشین را جا می زند. فصیح می گوید:همیشه به رانندگی تو حسادت داشتم یادته ! . لیلا لبخند ملیحی می زند و دستش را به آینه ماشین می گیرد. فصیح می گوید:زیاد فکرش را نکن باشه؟. لیلا می گوید :این لهراسب هنوز دختره؟! عمل در بیمارستان تمام شده است . فصیح نای حرف زدن را ندارد اما لیلا به خاطر شیرین زبانیهای گیتی لهراسب حسابی گیج شده است و چند بار نزدیک است تصادف کند. لیلا می گوید:چند سالشه مجتبی؟ فصیح می گوید: کی؟ بیمارم؟ لیلا نگاهیتوی آینه می کند . فصیح توی صندلی عقب آب رفته است. لیلا می گوید :گیتی خانوم دیگه؟! فصیح جواب نمی دهد .اما لیلا ادامه می دهد اینقدر مزه ریخت . مزه ریخت که من بهش حسودیم شد. مجتبی ! گلوش که پیش تو گیر نکرده ؟!. و پایش را محکم کوبید روی ترمز – فصیح خواب آلودفقط توانست خودش را طوری کنترل کند که پیشانی اش به جایی نخورد . لیلا سرش را گذاشته بود روی فرمان ماشین و مثل این است که سالهاست خوابیده است. فصیح پیاده شد نبضش را گرفت . به نفسهایش گوش داد. آرام به آن طرف ماشین کشیدش. بعد نشست پشت رل وخیابان را دور زد. حس کرد اگر بمیرد راحت می شود – بعد فکر کرد کی راحت می شودفصیح یا لیلا؟. دید هر دوتایی راحت می شوند. فصیح از این همه شک و بد گمانی و عصبانیت ولیلا از آزارهایی که به جسم و روح خودش وارد می کرد حس کرد دیگر لیلاایجاد کننده هیچ حسی در اونیست . نه عشق ، نه نفرت.حتی ترحم هم نبود. یک حس ناشناخته – یک حس غریب – یک حس مثل بی تفاوتی – اما بی تفاوتی نبود. وقتی از در بزرگ بیمارستان داخل شد نگهبان فکر کرد چرا دکتر جراح بیمارستان دوباره برگشت و لهراسب از پله ها خودش را پرت کرد جلوی ماشین و گفت: الهی بمیرم چی شد مجتبی؟. قسمت سوم(شب همیشه می خندد.) ... فصیح گفت :هیچی،حالش بهم خورد چیزی نیست فشارش افتاده – ببرینش بالا من می رم خونه – کار هایش را بکنید. یک سرم بهش وصل کنید. بد نیست، دکتر کشیش هم ببیندش . خونه هستم اگه کاری داشتی . و هنوز خوببدن بی جان لیلا روی برانکارد قرار نگرفته بود که فصیح از در بیمارستان خارج شد و نگهبان که حالا دکتر را بدون زنش می دید بیشتر حیران شده بود.گوشی را برداشت شماره گرفت . گوشی را گذاشت و چهار دانه کشمیش انداخت گوشه دهانش و مشغول شد . خواست دوباره چرت بزند. فصیح حس می کرد کمی آسوده شد . کمی غمهایش کمتر شده است . کمی راحت تر می تواند نفس بکشد و یک لحظه آرزو کرد ای کاش لیلا در بیمارستان می مرد و او راحت می شد.اما می دانست که اینطوری نمی شود و به همین راحتیها هم نیست . او نخواهد مرد.بعد فکر کرد اگر راضی اش کند مدتی توی بیمارستان بستری شود بعد به خودش خندید . برای افتادن فشار که نمی شود آدم را بستری کرد بعد فکر کرد لیلا را ببرد آسایشگاه روانی . اما این هم سخت بود چرا که دیگر آبرو برایش نمی ماند. فصیح نمی دانست ماشین کجادارد می رود. دست کرد توی جیبش موبایل را خاموش کرد و پیچید به سمت اتوبان که از بالای خانه اش می گذشت حتی فضای خانه هم آزارش می داد و دلش نمی خواست این خوشی به دست آمده با هر چیزی خراب شود برای همین یک نوار ملایم انداخت توی ضبط و با دستش روی فرمان ضرب گرفت. برایش مهم نبود گیتی ممکن است زنگ بزند یا لیلابه هوش بیاید و بخواهد بیاید خانه و بخواهد با او صحبت کند . کمی که از مسیر خانه اش دور شد موبایل را روشن کرد بلا فاصله صدایش در آمد. دگمه سبز را زد دگمه قرمز را زد روی صفحه نوشتEND. بعد شماره ای را گرفت و دگمه سبز را زد. آرام تر شده بود کسی از آن طرف گفت :جان. فصیح گفت :سحر! سلام می آی بریم کوه ؟. یکی از آن طرف گفت :شما؟. فصیح گفت: مجتبی هستم. قسمت چهارم رمان ( شب همیشه می خندد.) همان شخص از آن طرف گفت: آقای فصیح !من خواهر سحر هستم. رفته بیرون – نمی دونم شایدبادوستهاش رفته ...فصیح مودب گفت :ممنون خانم . آن طرف گفت :استدعا می کنم جناب دکتر . فصیح دگمه قرمز را زد – موبایل را خاموش کرد – چند داستان را که تازه نوشته بود با دست راستشاز توی داشبورت درآورد ، مرتب کرد و گذاشت روی صندلی جلو ، بعد به ضرب گرفتن روی فرمان ماشین ادامه داد . حالا کم کم داشت به داراباد نزدیک می شد . شاه آباد – آنجا پاتوق سحر مزبوری بودبا دوستانداستان نویسش . یک بار فصیح را به محفلشان دعوت کرده بودند و خیلی هم خوش گذشتاما وقتی برگشته بود لیلا خوشی آن روز را از دماغش بیرون آورده بود .فصیح فکر کرد ممکن است به ماشین آسیبی برسانند برای همین دوباره موبایل را روشن کرد و شماره ای گرفت . یکی از آن طرف گفت :بفرمائید . فصیح گفت: منصور جان سلام ! مجتبی هستم . منصور گفت : سلام دکتر کجایی ؟ . فصیح گفت : نزدیک شما می خوام چند ساعتی برم کوه هوا خوری می خوام زحمت ماشین را به شمابدم . منصور گفت : پس ناهار می آئید اینجا . فصیح گفت :نه لیلا حالش خوب نبود بردمش بیمارستان خودم هم از اتاق عمل می آم. می خوام یک کم قدم بزنم شاید کمی آرام بشم. منصور گفت: قدم بر چشم ای گرمابه و گلستان من . فصیح گفت :فدات فدات . مزاحم نمی شم فقط ماشین را می ذارم توی پارکینگ شما – نمی تونم ماشین را .. منصور گفت : حرفی نیست عزیزم،خوشحال می شیم اگه ناهار یا شام بیایی اینجا . فصیح گفت :انشاء اللهیه وقت بهتر و دگمه قرمز را زد و چهار تا بوق پشت سر هم باعث شد در آهنی سفید خانه ای باز شود . پسری پشت آن بود که می خندید. فصیح بوق زد . ماشین را پارک کرد آمد بیرون .آژیرش را فعال کرد و کلیدها را داد به پسر و گفت: به بابات بگو عمو فصیح رفت . و پسر تنها خندید . وقتی در را پشت سرش می بست صدای منصور آمد که داشت می گفت :داش رضا کی بود. و پسر د اشت می گفت :موجی بود بابا ! و دیگر صدایی نیامد . فصیح زیر لب گفت : موجی باباته پسره خنگ . و کیف را که کاغذ ها توی آن کامل فرو نرفته بود از این دست به آن دست کرد و سرعتش بیشتر شد. شاه آباد بهتر از درکه بود و دربند . آدمهای خاصی می آمدند تازه خیلی هم کم . بعد مسیرش مامور خور نبود از این مامورهایی که موی دماغ می شدند و البته شنا گرهای قابلی یودنداگر آب می یافتند . از جوی پر آب که پرید جلویش دره بود که دو طرفش را کوه گرفته بود و نبش کوههای دست راستش آلاچیق هاییبرای استراحت درست شده بود دعا دعا کرد سحر و دوستانش هنوز حرکتشان را شروع نکرده باشند . از دامنه کوه بالا می رفت . عرق می ریخت و دیگر اصلا یادش نبود که همسرش توی بیمارستان به سرم وصل است و گیتی لهراسب بالای سرش ایستاده است و قربان صدقه اش می رود و می گوید :عزیزم زنگ زدم اما دکتر هنوز به خانه نرسیده . موبایلش هم در دست نیست . ما هم نگران شدیم عزیزم .آروم باش الان خودش زنگ می زنه- آروم باشسرم به دستت وصله . نیاز به بهانه تراشی نبود سحر همیشه می گفت :مجتبی هر وقت بیایی واسه ما غنیمته . دوستهای سحر همه دختر بودند خودش هم دختر بود البته این را خودش می گفت اگر چه یک بار نامزد کرده بود – یک بار هم عقد – اما می گفت هنوز که هنوز هست دختر است و حالا دیگر دلش نمی خواهد ازدواج کند حتی از همان اول آشنایی با فصیحدریک جلسه داستان خوانی گفته بود : استاد من نمی توانم در مورد ازدواج با شما یا هرآدم دیگری فکر کنم . خواهش می کنم که اگر به امید ازدواج با من باب صحبت را باز کرده اید رهایم کنید . و فصیح خندیده بود که :من زن دار

/ 0 نظر / 11 بازدید