گاهی يک داستان ۲

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 آن مرد در باران آمد.

ما زبان همدیگر را نمی فهمیدیم .

 وقتی همه ما وارد خرابه های آنجا شدیم ،

 زن ست آبی زده بود. لباس آبی –گوشواره های

دایره ای آبی – سایه آبی – کفش آبی –

 شلوار لی  آبی –و کلاه ابی

تنها نتوانسته بود رژ لب آبی بزند –

 حتی لاک انگشتانش هم آبی بود – کفش اسپرت آبی-

بچه ها رفتند سراغ زن جوان که موهایش بلند بود و زیبا –

هندی کم ها، به طرف او نشانه رفت –

تا من چهار تا سنگواره – فسیل ببینم-

 دیدم زن جوان غیب شده است .

وقتی وارد شدیم زن روی صندلی نشسته بود

 اما وقتی فضا شلوغ شد زن رفت بالا .

 من زبان بلد نبودم – حتی اشاره هم بلد نبودم –

 اما دوست داشتم بروم بایستم و با او حرف بزنم –

بچه ها پراکنده شدند . شاید دنبال جایی می گشتند که

 واقعا دیدنی باشد جز مشتی خرابه و فسیل واره-

من ازبچه ها جدا افتادم. به طبقه بالا رفتم.

 زن جوان نگاهم کرد بی حرف –

نگاهش کردم بی حرف –

بعد همان شرم ذاتی سرم را گرفت کشید پایین و

 من  رفتم بیرون  تا ساختمانها را ببینم و دریا را

 و تا چشم کار می کرد آب بود و آسمان آبی و دریا آبی

و زن آبی  پشت سر من در ساختمان فسیل و

 عکس و استخوان آبی بود.

وقتی من به اطرافم نگاه  کردم پشت سرم ساختمان بود و

 حالا زن جوان آبی پوش که آمده بود بیرون و مرا نگاه می کرد

 شاید نگاه من کار خودش را کرده بود و البته نگاه او

 خیلی سرد و عادی بود

سمت راستم دریا بود – روبرویم دریا و دست چپم

 دریا به ساختمانها و کوه می رسید –

هنوز هم آن چهره و آن نگاه سرد همراه من است و

 چقدر دلگیرم که دانستن زبان می توانست به من

کمک کند تا احساساتم را به او بگویم و او شاید کمی

می خندید و حرفهای عاشقانه می زد

شاید هم می گفت بروید کار دارم – مزاحم نشوید

شاید هم او حرفهای قشنگی برای من داشت .

در انتهایی ترین نقطه کاخ ویرانه بودم رو به دریا

و زن جوان در وجودم ویران می شد و

آن نگاه موجی بود که زنده می شد و می مرد.  

/ 0 نظر / 9 بازدید