داستان : ممنوعه

باسمه تعالی .

همیشه آدم فکر می کند باید دیگران خوب باشند اما این طوری نیست. بیشتر وقت ها همه بد می شوند .

 هر عینکی که به چشم می زنیم باز هم نمی شود. این موضوعات ممنوعه از این جا پیدا می شود.

مثلا فیلم پل های مدیسن کانتی . مال اسپیلبرگ نیست مال کوین کاستنر است هم بازی می کند هم کارگردان است.

 مثل علی دایی که هم در سایپا بازی می کند هم در سایپا مربی است هم البته توی زمین  بازی تف می کند.

(زنهای حامله  که ویار دارند لطفا بازیهای سایپا را نبینند.)

یک مثال ملموس زدم یک مثال نا ملموس . حالاشاید شما که این داستان را می خوانید هر دو مثال برایتان ناملموس باشد.

اصلا این مقدمه چینی برای چی بود یادم رفت.

داستان را شروع می کنم. آهان یادم اومد حکایت موضوعات ممنوعه بود.

یعنی توی دین و اخلاق و عرف (بعضی جاها ) یک تابو است .

 یعنی وارد شدن در آن خطرات زیادی دارد مثل کفر و الحاد و مرگ.

یادم هست یک سریال تلویزیونی بود ؛ یک زن شوهر دار بچه دار ملاقات های پنهانی با یک مرد غریبه داشت.

 همسایه ها فهمیده بودند . زن هم عذاب وجدان داشت.

 باید یک هفته صبر می کردی تا بفهمی این مرد کجای زندگی زن بوده است که حالا بیرون آمده است.

خوشحالی من از این بود که یک موضوع ممنوعه پا یش به برنامه های تلویزیونی باز شده است .

 زن داشت به خانواده اش خیانت می کرد؟. مرد چرا زن را تهدید می کرد؟

در قسمت بعد معلوم شد  این مرد برادر زن بوده است که زندان بوده و حالا آزاد شده است ! مسخره بود .

اما این را که می خواهم بگویم دیگر مسخره نیست.

خودم توی مدارک محرمانه دیدم. خواندم . حتی بعد ها رفتم با او صحبت کردم .

حالا کاری نداشته باشید چطور از کجا و چگونه .

اصلا من خرم ! ما خوشمان می آید حرفی بزنیم قمپز در کنیم بعدش

 مثل خر توی گل گیر می کنیم و به غلط کردن می افتیم .

 اصلا این داستان تخیلی است .من نشستم و برای خودم خیال بافی کردم همین !

آیا شما می دانید قلعه توی تهران کجا بوده ؟ .

می دانید در آن جا چه اتفاقی می افتاده است؟

قدیمیها می دانند . برای نسل جوان می گویم .

 امروز دختر های فراری کجا می رن ؟ آن وقت ها می رفتن قلعه ! ( به اون ناحیه هم می گفتند).

کجا بود ؟

بین گمرک و میدون قزوین. پشت فارابی . بیمارستان چشم پزشکی فارابی .

اول انقلاب که نه چند سال بعد محتشمی پور که وزیر کشور بود خرابش کرد.

تازه سر و سامون گرفته. بیشترش شده مجتمع فرهنگی رازی .

یک مقدارش هم رفته به حساب فارابی .

 صاحب های اون خانه ها و مغازه ها چطوری راضی شدند . کجا رفتند ؟ نمی دانم.

یک مغازه جیگرکی هست توی محله بابام . توی دوره شاه عرق فروشی بود حالا توش صاحب مغازه نماز می خونه .

 نمی دونم همون عرق فروشه حالا نماز می خونه یا یکی دیگه اس.

حالا هم اگه برید توی مغازه بوی عرق می ده. چون بازسازی نشده همون طوری مثل گذشته.

اون موقع هم دختر فراری داشتیم . زن فراری داشتیم . زن خراب مثل الان تا دلت بخواد داشتیم.

می گن طالقانی اول انقلاب توی مجلس شورای اسلامی گفته : هر خونه ای یه مستراح لازم  داره .

 قلعه رو خراب نکنید. کنترلش کنید. اما خرابش کردند.

هاشمی رفسنجانی دوره دوم رییس جمهوری نه دوره دوم ریاست مجلس شورای اسلامی ؛ توی خطبه های

 نماز جمعه یک بحثی را باز کرد به نام  تشکیل صیغه خانه ها .

بعد هم ولش کرد . چون افکار عمومی هنوز آماده نبود.

به خدا من مر-د-م . زن نیستم . همش دارم پرحرفی می کنم . اصل داستان را برایتان نگفتم .

سرتان درد گرفت .

آخه من هر وقت از اون منطقه رد می شم یاد مستراح های زیادی می افتم که

 توی شهر حرکت می کنند موبایل دارند. از خودشون خونه دارند. ماشین دارند.

 فقط کافیه یکی از این سه تا آدرس را داشته باشی همین!.

تازه اون موقع توی این مستراح ها یا سفلیس بود یا سوزاک که مداوا می شد.

الان یه وبا هست به نام ایدز. درمونش مرگه. بهش می گن طاعون قرن بیستم.

حالا کاری هم نمی شه کرد خب فکر کنم پیام های تبلیغاتی را دادم .

 پیام های بهداشتی همین طور . پیام های فرهنگی هم توش بود.

بریم سر اصل مطلب یعنی داستان .

میگن سپاه ریخته بود طرف را برده بود. راست و دروغ معلوم نبود .

 من خودم اونجا بودم . لباس های پلنگی داشتند . ام فایو داشتند. ریش داشتند.

 درجه نداشتند. آرم سپاه نداشتند.

 یکی که ریش داشت و فرت فرت سیگار می کشید گفت

یگان ویژه است . زیر نظر مستقیم آقاست.

آقا را اون قدر تمیز و شسته رفته گفت که فکر می کردی یه عمره

 صبح ها با آقا می ره کوه برگشتنی  تجریش کله پاچه می زنن.

 معتاد بود .

از این پا منقلی های چس خور . !.

از این ها که ساقی می شن تا یه پک گدایی کنن. حیف آقا .

خلاصه ریختن دورش و بردنش. طرف هیکلی بود.

بعدش ریش داشت . یعنی خیلی برادر بود. از خیلی هم خیلی تر.

تموم کاسب های گمرک جمع شده بودند. اصلا آماده نشستن یه

 چیزی بشه جمع بشن و بیان تماشا. طرف را بردند.

من مثل همیشه آن طرف ها می چرخیدم . جایی که فقط توی فیلمفارسی ها قلعه بودنش را دیده بودم .

به تبلیغات سر در سینمای نبش در فارابی توی کارگر جنوبی خیره می شدم.

تمام روزهای خدا تاراج را نشان می داد یا تشریفات را یا مشت را .

همیشه عکس جمشید آریا  اون بالا بود .

 فرقی نمی کرد چه فیلمی را نشان دهد

. یکی از آرزوهایم این بود که بروم توی این سینما . داشت یادم می رفت . کانی مانگا را هم نشان می داد.

چاره ای نیست باید به پرحرفی های من گوش کنید.

 آخرش داستان را برایتان تعریف می کنم.

می گفتن امیر سپاه بوده است!.

لباس شخصی تنش بود اما گفتم خیلی برادر بود. از خیلی هم خیلی تر.

همین طور که داشتم قدم می زدم و تصور می کردم

روزگار قدیم است و زن ها سر کوچه دم درخونه توی خیابون

دنبال مشتری می گردند. یک دفعه سر و صدا بلند شد

/ 0 نظر / 7 بازدید