مدتی اين مثنوی تاخير شد.

 

اسم اين رمان هست : تنها ماندم- تنها رفتي . كتاب اول:شب هميشه مي خندد. امروز نيز فصيح در خانه مانده است تا به ليلا بگويد كه او را دوست داردعاشق اوست و بچه هم مسئله مهمي نيست . البته خودش هم مي داند كه اين حرف ها بيشتر دروغ است تا حقيقت . اما وقتي به قيافه اشك آلود زن نگاه مي كند حقيقت يادش مي رود و دلش نمي خواهد تمام آن چيزهايي كه مي داند واقعيت داشته باشد. ليلا دو روز است خورد و خوراكششده گريه . با اينكه ده سال از ازدواج آنها مي گذرد اما اين اولين باري است كه ليلا ترس خود را از اينكه بچه دار نمي شود و شوهرش ممكن است هوس زن گرفتن بكند ، به اين راحتي نشان مي دهد. فصيح تماس تلفني سحر راعامل اين گرفتاري مي داند. سحر شب گذشته حدود يك ساعت با فصيح پشت تلفن گل مي گفته و گل مي شنيده . البته اين سحر تازه گيها به زندگي آنها سرك نكشيده است و پنج سالي است كه زنگ مي زند و مي گويد سلام ليلا خانماستاد هستند؟ و ليلا هم مي گويد:سلام سحر جان . نيستند. و اين رابطه استادي و شاگردي هنوز هم همان گونه است اما اين بار فصيح حس مي كند غريزه زنانه ليلا دارد او را اذيت مي كند براي همين است كه فصيح مي گويد : اگر مشكل سحر مزبوري است كه مي گويم ديگر اين جا زنگ نزند. و ليلا تنها نگاهش مي كند بيانش خيلي كتابي شده است و باز هم شك ليلا بيشتر مي شود براي همين مي خنددو مي گويد: فداي اون دوتا آهوت بشم ، سحر شاگرد تنبل منه ! تو كه مي دوني ، تو كه ديديش ! تو كهداستانهاي آب دوغ خياريش رو خوندي!. حالا مي گي من چي كار كنم . دلش مي شكنه . تازه دختر قحطه كه من بخوام اين سياه سوخته زنگي را بگيرم ! فصيح بقيه حرفهايش را مي خورد چرا كه فكر مي كند اين جمله آخر اوضاع را كه كمي آرام شده است خراب مي كند. ليلا اما آرام شده است و مثل اينكه به حرفهاي او گوش نمي داده است و به چيز ديگري فكر مي كرده است. ليلا همين طوري مي خندد، فصيح مي خندد. ليلا مي گويد :مجتبي ! فصيح مي گويد :جان ! ليلا مي گويد:چرا ما بچه دار نمي شويم؟ فصيح چشمهايش را روي هم مي گذارد و مي گويد ما بچه به چه درد مون مي خوره . مگه تو با من خوشبخت نيستي ! ليلا بلند مي شود و دور اتاق راه مي رود و دستهايش را توي صورتش پنهان مي كند تلفن زنگ مي زندهيچ كدام توجهي به تلفن ندارند . ليلا مي گويد : سحر خانومه ! نمي خواي جواب بدي ؟ فصيح سيم تلفن را مي كشد و فكر مي كند اگر اين زن حسود نبود خيلي خوب بود. ليلا گفت : من حسود نيستم. دارم زندگيم را از بين مي برم !اين زندگي مال منه مرتضي! فصيح ليوان آب سرد را مي دهددست ليلا و چيزي نمي گويد . اين وقت ها او ياد گرفته است كه بنشيند و به گريه ها و شكوهاي ليلا گوش كند. دو روزي كه گذشته است پريشان گويي و اشتباهات كلامي ليلا او را خيلي نگرانكرده است . يكيبيرون از خانه داد مي زند: با قالي بدم .شاباقالي. فصيح احساس سرما مي كند. ليلا مي گويد :ببين كيلويي چند مي ده ؟ فصيح مي گويد : ارزون بود ، بيست كيلو بگيرم . ليلا حرفي نمي زند. فصيح برگشته است و باقاليها را وسط آشپز خانه پهن كرده است و مشغول پاك كردن آنها ست . ليلا جلوي چشمان او نيست. تلفن دوباره صدايش در مي آيد فصيحهمان طوري به تلفن خيره مانده است . ليلا مي آيد و گوشي تلفن را بر مي دارد و به فصيح نگاه نمي كندچون مي داند فصيح با سر اشاره مي كندمن نيستم. ليلا مي گويد :سلام خانم لهراسب ، ممنون . آقاي دكتر هستن .توي آشپز خانه دارن باقالي پاك مي كنن. بعد قاه قاه مي خندد. بعد گوشي را به سمت آشپز خانه مي گيرد. سرپرستار بخش ! بايد بري بيمارستان. فصيح بلند مي شود گوشي تلفن را مي گيرد. سلام . مگه دكتر مظلوم نيست؟ باشه الان مي آم. شما كارهاي اوليه را انجام بدين زنگ بزنين مظلوم بياد.

ادامه دارد.

/ 0 نظر / 7 بازدید