سلام سارا !

باسمه تعالی

 

اگر دیر به دیر می آیم :

 

1- وب لاگ پرشین خیلی شلوغ است.

 

2- هنوز آن محیط صمیمی  بوجود نیامده است .

 

3- هر کی به هر کی شده است .

 

4- نقاب ها هنوز برداشته نشده است .

 

 چرا مجید سوزوکی  با اراذل و اوباش

 

اطرافش مقبول  می افتند اما

 

 حاج آقا گرینوف و عباس آقا هرگز !

 

 همان صداقت که همه جا فقط

 

 حرفش هست

 

اما خودش نیست .

 

5- این روز ها دو رمان را با هم جلو می برم .

 

 من که نه خودشان می روند .

 

گم کرده دارم . به انها می رسم

 

 وآرام می شوم .

 

یکی به نام " توصیه برای خریدن اپارتمان در تهران "

 

 و یکی به نام

 "  کلمه وجود داشت و نزد خدا بود ."

 

 این دومی 83 شروع شده است .

 

6- وقتی عادت می کنی به ایجاز و در

 

 خرج کردن کلمات خست به خرج می دهی

 

می روی سراغ شعر و شاید داستان کوتاه .

 

این روزها پر حرفی می کنم

 

 خب این شعرها که می آید مال گذشته است .

 

 یادی بود از آن روزها .

 

7-  باقی بقایت .....

باسمه تعالی

 

تنهایی

آزارم داد.

تو

آمدی .

حالا

هر دو

آزارم می دهید . 25/12/74

 

------------------------

وقتی زلال باشی

هوسناک می شوی

کمی تیره باش

بگذار

کمی خیره نگاهت کنند

بلال باش

بلال. 24/7/77

 

----------------------

نه وزن

نه قافیه

نه ردیف

ما

غزل های

خسته از خوابیم.

ما

را

بخوانید. 24/7/77

 

----------------------

ای عجب حرمان ، نشان کفر من

ای خدا عشقت نشان قبر من

ای عجب سازنده ای پر ادعا

ای خدا حرفت غبار مرگ ما

ای عجب مذهب  به یاری آمده است .

ای خدا خوبی به خواری آمده است .

ای عجب سردی دیدارت بهشت

کفر نعمت ،عشق حرمت ، وه چه زشت

ای عجب ماتم سرایی ساخته

وان در ان از خود سرابی ساخته

ای عجب آتش به دورش ریخته

ای عجب خوابی ز راهش ریخته

ای عجب شرم و حیا را می خرد

عشق، انسان چون بهایم می درد

 ای عجب مجنون سرش آویخته

ای خدا حرفت به زهر اویخته

ای عجب ملحد شدن ، عاشق شدن

ای عجب از دیدنت ، وامق شدن

ای عجب زاییده تو ترس ماست

ای عجب شالوده ما حبس ماست .

 

 

 

ای عجب وای عجب خالق خراب

ای عجب این دین و دنیامان خراب  

ای عجب تو من شدی ، من تو شدم

ای عجب تو ،دل شدی من هو شدم

ای عجب وقت شکایت می رود

ای خدا وقت صداقت می رود

ای عجب فردای ما بارانی است

ای عجب دنیای ما بد نامی است

ای عجب محبوب بی علت خدا

ای عجب محکوم بی ذلت خدا

ای عجب شعرم حضور عشق تو

ای حرامی ! مسلکم آن هق تو

هق هق من ناله مردانه ای است

عشق تو گم گشته ی دردانه ای است .

تا به کفر ، حکمی به من حاکم نشد

عشق تو حلاج را خاتم نشد.

....

بریده ای از یک مثنوی  24/2/74

 

-----------------------------------

شاید

آشنایی

شاید

رهایی

و

شاید بیایی

مادرم  پرسید :

خوابی  ؟

24/2/74

 

 

چادرات لشکر شامی

عشوه هات یه حس داغی

مادرم وقت سحر گفت

تو چرا پشت به خدایی

چادرت عرب نشونه 

عشق من بر آب بمونه

زیر ابرو ، پشت ابرو 

سایه ها خنجر خونه

دل من یه وقت جوونه

یه وقتم باور ه پیره

دل تو خواب قطاره

دل تو مست شرابه

عشوه هات یه حس داغی

تو تنم آب حیاتی

قد تو ، تو کوچه گم شد

چشم من به رنگ خم شد

رنگ آبی ، سایه ها آبی آبی

رنگ صورت خواب رهایی

دل من پیچک رویت

که گذاشتی زیر مویت . 4/8/76 

 

------------------------

می خواستم

تماشایت کنم

ترسیده بودی نه ؟

آغوش من

ترس تو را

بیشتر کرد .

چه باید می کردم ؟

ترکت کردم

همین  . بیروت 83

-------------------------

  

نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦

داستان : ممنوعه

باسمه تعالی .

همیشه آدم فکر می کند باید دیگران خوب باشند اما این طوری نیست. بیشتر وقت ها همه بد می شوند .

 هر عینکی که به چشم می زنیم باز هم نمی شود. این موضوعات ممنوعه از این جا پیدا می شود.

مثلا فیلم پل های مدیسن کانتی . مال اسپیلبرگ نیست مال کوین کاستنر است هم بازی می کند هم کارگردان است.

 مثل علی دایی که هم در سایپا بازی می کند هم در سایپا مربی است هم البته توی زمین  بازی تف می کند.

(زنهای حامله  که ویار دارند لطفا بازیهای سایپا را نبینند.)

یک مثال ملموس زدم یک مثال نا ملموس . حالاشاید شما که این داستان را می خوانید هر دو مثال برایتان ناملموس باشد.

اصلا این مقدمه چینی برای چی بود یادم رفت.

داستان را شروع می کنم. آهان یادم اومد حکایت موضوعات ممنوعه بود.

یعنی توی دین و اخلاق و عرف (بعضی جاها ) یک تابو است .

 یعنی وارد شدن در آن خطرات زیادی دارد مثل کفر و الحاد و مرگ.

یادم هست یک سریال تلویزیونی بود ؛ یک زن شوهر دار بچه دار ملاقات های پنهانی با یک مرد غریبه داشت.

 همسایه ها فهمیده بودند . زن هم عذاب وجدان داشت.

 باید یک هفته صبر می کردی تا بفهمی این مرد کجای زندگی زن بوده است که حالا بیرون آمده است.

خوشحالی من از این بود که یک موضوع ممنوعه پا یش به برنامه های تلویزیونی باز شده است .

 زن داشت به خانواده اش خیانت می کرد؟. مرد چرا زن را تهدید می کرد؟

در قسمت بعد معلوم شد  این مرد برادر زن بوده است که زندان بوده و حالا آزاد شده است ! مسخره بود .

اما این را که می خواهم بگویم دیگر مسخره نیست.

خودم توی مدارک محرمانه دیدم. خواندم . حتی بعد ها رفتم با او صحبت کردم .

حالا کاری نداشته باشید چطور از کجا و چگونه .

اصلا من خرم ! ما خوشمان می آید حرفی بزنیم قمپز در کنیم بعدش

 مثل خر توی گل گیر می کنیم و به غلط کردن می افتیم .

 اصلا این داستان تخیلی است .من نشستم و برای خودم خیال بافی کردم همین !

آیا شما می دانید قلعه توی تهران کجا بوده ؟ .

می دانید در آن جا چه اتفاقی می افتاده است؟

قدیمیها می دانند . برای نسل جوان می گویم .

 امروز دختر های فراری کجا می رن ؟ آن وقت ها می رفتن قلعه ! ( به اون ناحیه هم می گفتند).

کجا بود ؟

بین گمرک و میدون قزوین. پشت فارابی . بیمارستان چشم پزشکی فارابی .

اول انقلاب که نه چند سال بعد محتشمی پور که وزیر کشور بود خرابش کرد.

تازه سر و سامون گرفته. بیشترش شده مجتمع فرهنگی رازی .

یک مقدارش هم رفته به حساب فارابی .

 صاحب های اون خانه ها و مغازه ها چطوری راضی شدند . کجا رفتند ؟ نمی دانم.

یک مغازه جیگرکی هست توی محله بابام . توی دوره شاه عرق فروشی بود حالا توش صاحب مغازه نماز می خونه .

 نمی دونم همون عرق فروشه حالا نماز می خونه یا یکی دیگه اس.

حالا هم اگه برید توی مغازه بوی عرق می ده. چون بازسازی نشده همون طوری مثل گذشته.

اون موقع هم دختر فراری داشتیم . زن فراری داشتیم . زن خراب مثل الان تا دلت بخواد داشتیم.

می گن طالقانی اول انقلاب توی مجلس شورای اسلامی گفته : هر خونه ای یه مستراح لازم  داره .

 قلعه رو خراب نکنید. کنترلش کنید. اما خرابش کردند.

هاشمی رفسنجانی دوره دوم رییس جمهوری نه دوره دوم ریاست مجلس شورای اسلامی ؛ توی خطبه های

 نماز جمعه یک بحثی را باز کرد به نام  تشکیل صیغه خانه ها .

بعد هم ولش کرد . چون افکار عمومی هنوز آماده نبود.

به خدا من مر-د-م . زن نیستم . همش دارم پرحرفی می کنم . اصل داستان را برایتان نگفتم .

سرتان درد گرفت .

آخه من هر وقت از اون منطقه رد می شم یاد مستراح های زیادی می افتم که

 توی شهر حرکت می کنند موبایل دارند. از خودشون خونه دارند. ماشین دارند.

 فقط کافیه یکی از این سه تا آدرس را داشته باشی همین!.

تازه اون موقع توی این مستراح ها یا سفلیس بود یا سوزاک که مداوا می شد.

الان یه وبا هست به نام ایدز. درمونش مرگه. بهش می گن طاعون قرن بیستم.

حالا کاری هم نمی شه کرد خب فکر کنم پیام های تبلیغاتی را دادم .

 پیام های بهداشتی همین طور . پیام های فرهنگی هم توش بود.

بریم سر اصل مطلب یعنی داستان .

میگن سپاه ریخته بود طرف را برده بود. راست و دروغ معلوم نبود .

 من خودم اونجا بودم . لباس های پلنگی داشتند . ام فایو داشتند. ریش داشتند.

 درجه نداشتند. آرم سپاه نداشتند.

 یکی که ریش داشت و فرت فرت سیگار می کشید گفت

یگان ویژه است . زیر نظر مستقیم آقاست.

آقا را اون قدر تمیز و شسته رفته گفت که فکر می کردی یه عمره

 صبح ها با آقا می ره کوه برگشتنی  تجریش کله پاچه می زنن.

 معتاد بود .

از این پا منقلی های چس خور . !.

از این ها که ساقی می شن تا یه پک گدایی کنن. حیف آقا .

خلاصه ریختن دورش و بردنش. طرف هیکلی بود.

بعدش ریش داشت . یعنی خیلی برادر بود. از خیلی هم خیلی تر.

تموم کاسب های گمرک جمع شده بودند. اصلا آماده نشستن یه

 چیزی بشه جمع بشن و بیان تماشا. طرف را بردند.

من مثل همیشه آن طرف ها می چرخیدم . جایی که فقط توی فیلمفارسی ها قلعه بودنش را دیده بودم .

به تبلیغات سر در سینمای نبش در فارابی توی کارگر جنوبی خیره می شدم.

تمام روزهای خدا تاراج را نشان می داد یا تشریفات را یا مشت را .

همیشه عکس جمشید آریا  اون بالا بود .

 فرقی نمی کرد چه فیلمی را نشان دهد

. یکی از آرزوهایم این بود که بروم توی این سینما . داشت یادم می رفت . کانی مانگا را هم نشان می داد.

چاره ای نیست باید به پرحرفی های من گوش کنید.

 آخرش داستان را برایتان تعریف می کنم.

می گفتن امیر سپاه بوده است!.

لباس شخصی تنش بود اما گفتم خیلی برادر بود. از خیلی هم خیلی تر.

همین طور که داشتم قدم می زدم و تصور می کردم

روزگار قدیم است و زن ها سر کوچه دم درخونه توی خیابون

دنبال مشتری می گردند. یک دفعه سر و صدا بلند شد

فکر کردم باز یک جیغله اومده ماست خوری با جیب خالی .

ژتون نگرفته رفته داخل و ک-ف-ش بریده .

بزن بهادرها هم ترتیبش را دادن و پرتش کردن بیرون .

اما نه برادر را گرفته بودند و می بردند.

سر و صدا می کرد اما می بردنش به راحتی .

برادر کی قلعه بوده ؟هیشکی نمی دونست.

 افرادی که توی گمرک می چرخیدند پرت و پلا زیاد می گفتند.

 مجبور شدم همه احتمالاتی را که توی ذهنم می آمد بر زبان بیاورم.

شاید هم ماجرا یک چیز دیگری بوده است.

یک نقل این است که

 برادر قبل از این که برادر باشد دوره طاغوت بزن بهادر قلعه بوده است ( هیکل داشت.)و

 بعد عاشق شهین پابلنده می شود و بعد حوصله اش سر می رود و توی همین بگیر و ببند

 انقلاب می شود و او توبه می کند و انقلابی می شود وکمیته ای می شود و

 حالا باز حوصله اش سر رفته است و برگشته به اصل خویش و روزگار خویش.

اومده محله قدیم و فیلش یاد هندستان کرده و شهین پابلنده و نشسته به اشک ریختن  درست بالای

 سر جای اتاق شهین و حسرت خورده و نیروهای ویژه اومدن بردنش.!.

خوش به حال شهین اگه پیش خدا بی آبروست ، یک خاطر خواه

 امیر داره امیر سر لشکر سرتیپ و ...

این همان غم غربت است. نوستالژیا .

یک نقل دیگه اینه که آدمیزاد توی هر چیز اولین تجربه اش

 براش یک حس و حال دیگه داره مثلا اولین بار که بستنی خورده هنوز که هنوز است

 مزه آن بستنی زیر زبانش است.

بعد از آن هزار تا بستنی خورده است ولی اون اولی یه چیز دیگه اس.

می دونید اولین تجربه همیشه بهترین تجربه است.

خب جوانی بوده و جاهلی . به هر حال او یادش رفته که :

پاک بودن در جوانی شیوه پیغمبری است.

بعدش هم انسان جایز خطاست .توبه می کند درست می شود.

به هر حال ایشان در جوانی دمی به خمره زده است و آمده شهر نو و

 شهین پابلنده را تجربه کرده است  و این جماعت فواحش

 در ایران کمی تا قسمتی احساساتی برخورد می کنند .

مثل کارخانه (شهر نو ) ترکیه که نیستند ماشینی بی احساس و زمان نگه دار .

 بعد از اتمام زمان قلچماق ها مرد را به زور بیرون می کشند .

 اینجا آن موقع بد کاره ها هم احساس داشتند.

خلاصه دل به شهین می بندد. چند باردیگه هم می رود .

 بعد شبی از شبها توی اون اتاق گرم و لذت بخش  شهین تقاضا می کند که

 مرد آب توبه بر سر و رویش بریزد و بروند سالهای سال با خوشی زندگی کنند و

 بروند امام زاده و بچه دار شوند و این طوری که می شود

 مرد بی خیال می شود و دیگر به شهر نو نمی رود و سالها می گذرد و آنجا خراب می شود و

 دیگر به شهر نو نمی رود و حالا امروز مرد امیر شده آمده خاطرات گذشته را زنده کند.

نقل سوم اینکه امیر  خواب نما شده است و قرار بوده در این محله

 امانتی را از زیر خاک بیرون بیاورد و به دست صاحب اصلی اش برساند.

اصلا یک نقل بهتر امیر خواب شهین را دیده و او که در این سن وسال همه چیز دارد به جز

 بچه به دنبال سر نخی از بچه شهین می گردد که شهین اجازه داده

 از او داشته باشد. یک فرزند نامشروع که قرار است

 تمام مایملک امیر سرلشکر را صاحب شود و حالا امیربه دنبال او به منطقه آمده تا

 شاید رد پایی پیدا کند.

از این نقل قول ها الی ماشاء الله هست .

 اما واقعیت چه بوده است ؟ امیر سرلشکر آنجا په می کرده است و آخر و عاقبت او چه خواهد شد؟.

چیزی معلوم نیست. همه چیز حالت عادی خود را خواهد گرفت و یک مسئله

      حل نشده و مبهم به مسائل حل نشده و مبهم دیگر اضافه خواهد شد.

 

85/12/14

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦

باز می گردم.

بسم الله الرحمن الرحیم.

1-    به زودی ادامه رمان را خواهم نوشت.

2-    گاهی بهتر است آرزوهایمان را بگوییم. نه آنچه هست.

3-    هنوز وبلاگ ها--- بیشترشان  بازی است . یک بازی کودکانه.

4-    هنوز در محرم کارهای حرام زیادی انجام می گیرد.

5-    سراغ همه آنها که به سراغم آمدند می روم.

6-    سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین بشکست – خیالی نیست . از قیمت ما کم نمی شود و به ارزش آنها که ناسزا گفتند افزوده نمی شود.

7-    من نمی خواستم به قومیت ها توهین کنم اما حرفهایی که گفتم بازتاب جامعه بود.

8-    نویسنده شدن فقط کتاب خواندن نیست – چرا که من عمری است خوانده ام .

9-    باز می گردم .

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤

 

از همه ممنون .

بسيار سفر تا پخته شود خامی.

به همه جوابی در خور شان ایشان خواهم داد.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤

هفت ديگر

هفت دیگر

اگر لری را دیدید که مطمئن بود لر نیست یک-

شما ناراحت نشوید چون اصلا لر وجود ندارد و

همه بوی لر گرفته اند.

به این خاطر که خورشید و لر هر دو هر روز صبح از

پشت کوه در می آیند و شب پشت کوه پنهان می شوند

پس در هر محیطی که تصور کنید

بوی لر هست و بی نصیب نمی شوید!.

دو – چون همه ترکها چه آنها که لهجه دارند و

چه آنها که لهجه ندارند منکر ترک بودن هستند

شما ناراحت نشوید چون حقیقیت این است که

همه ترک هستند!

حضرت آدم هم اول ترک بود بعد آدم شد.

سه- اگر بدقولی به تورتان خورد ناراحت نشوید بدقولی

به این خاطر است که شما صبوری را یاد بگیرید

و صبوری هم به این خاطر است که بد قول ها با

مشکل مواجه نشوند.

چهار- اگر دیدید یکی نماز می خواند دزدی هم می کند

ناراحت نشوید چون او صد تا کاربدتر از دزدی هم

می کند که شما خبر ندارید.

پنج- اگر دیدید دارید پیر می شوید و هیچ لذتی از

زندگی نمی برید ناراحت نشوید

چون چه بشوید چه نشوید صبح ، شب می شود.

شش – اگر دیدید یک نفر دارد خیلی حرف می زند .

حرفهای خوب هم می زند

حرفهای پشت ویترین . حرفهای توی کتابها

زیاد عصبانی نشوید.

چون وقتی حرف زیاد شد عمل کم می شود

بعد هم آن حرف ها به درد همان کتابها و ویترین ها می خورد.

هفت- اگر دیدید یک نفر خیلی حرام زاده است و باز

هم خودش را به آن راه می زند که نه من حلال زاده ام.

نمی خواهد خودتان را پاره کنید

بلا نسبت شماخر هم تشخیص می دهد

که یارو حروم زاده اس.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۳

ادامه رمان

قسمت نهم رمان (شب همیشه می خندد.)

فصیح داشت یک طوری برنامه را می چید که

منصور برای ناهار قلاب سنگش نکند .

برای همین از کوه که دور شدند

موبایلش راروشن کرد

موبایل بلافاصله زنگ زد متوجه نشد دگمه

سبز را فشار داده است

برای همین وقتی گوشی را نگاه کرد

متوجه شد از بیمارستان زنگ می زنند.

فقط توانست بشنود : آقای دکتر ، لهراسب هستم

همسرتان به هوش آمدهسراغ شما را می گیرد

نگران شدیم . صحبت می کنید؟.

و بدون انکه جوابی بدهد صدای ضعیف لیلا را

شنید که گفت :

مجتبی کجایی ؟.

فصیح خیلی آرام گفت : دارم می آم عزیزم !

حالم خراب شدهبود اومده بودم کوه.

دارممی آم با هم بریم خونهخب؟.

تلفن قطع شد و اونیز دگمه قرمز را فشار داد.

شبنم گفت : استاد مزاحم که نشدم ؟.

فصیح که داشت شماره منصور را می گرفت گفت :

نه . توی مسیر هر جا راحت تر بودید شما

را پیاده می کنم .

و دگمه سبز را فشار داد .

کسی گوشی تلفن را بر نداشت .

مجبور شد دوباره شماره را بگیرد.

این بار پسر منصور از آن طرف گفت: سلام

فصیح گفت: سلام به بابا ت بگو دارم

می آم ماشین را بر دارمدر حیاط را باز کنید

بعدش هم موجی خودتیداش رضا !

و قاه قاه خندید.

فصیح شبنم را سر چهارراه تنها گذاشت

کمی بالاتر از چهارراه پیچید توی کوچه و

از در باز خانه رفت داخل

کلید ها را از پسر گرفت و دستی روی

شکم بر آمده اش زد و گفت :

به بابات بگو موجی رفت!.

بعد نشست پشت رل واز خانه بیرون آمد.

وقتی شبنم سوار شد گفت :

دکتر فکر می کنید من نویسنده خوبی می شوم.

فصیح گفت : چرا که نه .

دختر داشت با خودش کلنجار می رفتکه حرفی را بزند فصیح گفت : راحت باشید . من ناراحت نمی شوم . حرفهای شما را هم تابلو نمی کنم .

شبنم گفت : شما چقدر راحت هستید.

فصیح گفت : خواستگار داری ؟.

شبنم گفت : زیاد اما هیچ کدوم خوب نیستن .

فصیح گفت من از آن طرف می روم

داخل اتوبان – شرق به غرب . مشکلی ندارید؟.

دختر گفت : نه همان طرفی. مسئله ای نیست .

و چون فصیح می دانست دختر دارد

دروغ می گوید و مسیرش

خیلی طولانیمی شود گفت :

شبنم خانم یک وقتی بگذارید

بیایید خانه ما با همسرم لیلا

هم آشنا می شوید

بعد مشکل تان را مطرح کنید

من خیلی خوشحال می شوم رفع مشکل کنم .

لیلا هم از دیدن شما خوشحال می شود.

شبنم سرخ شد

فصیحقبل از اینکه وارد اتوبان شود

گرفت کنار خیابان .

دختر می خواست حرفی نزند و پیاده شود

فصیح کارت ویزیتش رابیرون اورده بود و

به طرفش دراز کرده بود.

شبنم کارت را گرفت و گفت :

زنگ می زنم.

فصیح گفت : به سلامت ! روی من بعنوان

یک مشاور حساب کنید.

وقتی توی اتوبان داشت به سمت

بیمارستان می رفت موبایل زنگ زد

گوشی را فرو کرد توی گوشش و آرام گفت :

جانم !.

جوابی نشنید بعد قطع شد.

تا به بیمارستان برسد و لیلارا مرخص کند و از

بیمارستان خارج شود موبایل چندین بار زنگ خورد و

جوابی نداد.

لیلا که صندلی عقب خودش را ول کرده بود گفت :

مجتبی رفتی کوه غصه هات رو فراموش کنی ؟!.

فصیح آهنگ ملایم در حال پخش را قطع کرد و

اخبار رادیو را گرفت.

لیلا گفت : ساکتش کن حوصله ندارم

فصیح گفت : لیلا جان فردا مهمون داریم .

لیلا کمی خودش را جمع کرد : سحر؟.

فصیح گفت: نه شبنم از دوستهای خانم مزبوریه .

داستان نویسه . مشکل داره توی زندگیش .

می خواد با من مشورت کنه .

گفتم بیاد خونه که تو هم کمکم کنی !

ادامه دارد.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳

مدتی اين مثنوی تاخير شد.

قسمت دوم "شب همیشه می خندد"

از رمان تنها ماندم، تنها رفتی ".

و گوشی را می گذارد. لیلا می خواهد چیزی بگوید

اما وقتی هراس فصیح را می بیند چیزی نمی گوید.

فصیح در حالیکه لباسهایش رامی پوشد می گوید:

عزیزم ! زود برمی گردم . معذرت.

اما وقتی جوابی نمی شنود

مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد می گوید :

خب بیا با هم بریم بیمارستان.

با بچه های بخش صحبت کن تا عمل تموم بشه .

از اون طرف هم می ریم بیرون.

برمی گردد تا عکس العمل لیلا را ببیند .

اما لیلا نیست .

فصیح فکر می کند نمی تواند به این بازی ادامه دهد.

لباسهایش را نصفه نیمه پوشید

آمد توی پارکینگ و نشستکنار راننده و گفت :بریم.

لیلا توی آیینه نگاه می کند و آرام استارت می زند .

استارت را رها می کند وآرامو نرم دنده ماشین را

جا می زند.

فصیح می گوید:همیشه به رانندگی تو

حسادت داشتم یادته ! .

لیلا لبخند ملیحی می زند و دستش را به

آینه ماشین می گیرد.

فصیح می گوید:زیاد فکرش را نکن باشه؟.

لیلا می گوید :این لهراسب هنوز دختره؟!

عمل در بیمارستان تمام شده است .

فصیح نای حرف زدن را ندارد

اما لیلا به خاطر شیرین زبانیهای

گیتی لهراسب حسابی گیج شده است

و چند بار نزدیک است تصادف کند.

لیلا می گوید:چند سالشه مجتبی؟

فصیح می گوید: کی؟ بیمارم؟

لیلا نگاهیتوی آینه می کند .

فصیح توی صندلی عقب آب رفته است.

لیلا می گوید :گیتی خانوم دیگه؟!

فصیح جواب نمی دهد .اما لیلا ادامه می دهد

اینقدر مزه ریخت . مزه ریخت که

من بهش حسودیم شد.

مجتبی ! گلوش که پیش تو گیر نکرده ؟!.

و پایش را محکم کوبید روی ترمز –

فصیح خواب آلودفقط توانست

خودش را طوری کنترل کند

که پیشانی اش به جایی نخورد .

لیلا سرش را گذاشته بود روی فرمان ماشین و

مثل این است که سالهاست خوابیده است.

فصیح پیاده شد نبضش را گرفت .

به نفسهایش گوش داد.

آرام به آن طرف ماشین کشیدش.

بعد نشست پشت رل وخیابان را دور زد.

حس کرد اگر بمیرد راحت می شود –

بعد فکر کرد کی راحت می شودفصیح یا لیلا؟.

دید هر دوتایی راحت می شوند.

فصیح از این همه شک و بد گمانی و عصبانیت

ولیلا از آزارهایی که به جسم و روح خودش

وارد می کرد

حس کرد دیگر لیلاایجاد کننده

هیچ حسی در اونیست .

نه عشق ، نه نفرت.حتی ترحم هم نبود.

یک حس ناشناخته – یک حس غریب –

یک حس مثل بی تفاوتی – اما بی تفاوتی نبود.

وقتی از در بزرگ بیمارستان داخل شد

نگهبان فکر کرد چرا دکتر جراح بیمارستان

دوباره برگشت و

لهراسب از پله ها خودش را پرت کرد

جلوی ماشین و گفت:

الهی بمیرم چی شد مجتبی؟.

قسمت سوم(شب همیشه می خندد.)

... فصیح گفت :هیچی،حالش بهم خورد چیزی نیست

فشارش افتاده – ببرینش بالا من می رم خونه –

کار هایش را بکنید. یک سرم بهش وصل کنید.

بد نیست، دکتر کشیش هم ببیندش .

خونه هستم اگه کاری داشتی .

و هنوز خوببدن بی جان لیلا روی برانکارد قرار نگرفته

بود که فصیح از در بیمارستان خارج شد و

نگهبان که حالا دکتر را بدون زنش می دید بیشتر حیران

شده بود.گوشی را برداشت شماره گرفت .

گوشی را گذاشت و چهار دانه کشمیش انداخت گوشه

دهانش و مشغول شد .

خواست دوباره چرت بزند.

فصیح حس می کرد کمی آسوده شد . کمی غمهایش

کمتر شده است . کمی راحت تر می تواند نفس بکشد و

یک لحظه آرزو کرد ای کاش لیلا در بیمارستان

می مرد و او راحت می شد.اما می دانست که

اینطوری نمی شود و به همین راحتیها هم نیست .

او نخواهد مرد.بعد فکر کرد اگر

راضی اش کند مدتی توی بیمارستان بستری شود

بعد به خودش خندید . برای افتادن فشار که

نمی شود آدم را بستری کرد

بعد فکر کرد لیلا را ببرد آسایشگاه روانی .

اما این هم سخت بود

چرا که دیگر آبرو برایش نمی ماند.

فصیح نمی دانست ماشین کجادارد می رود.

دست کرد توی جیبش موبایل را خاموش کرد

و پیچید به سمت اتوبان که از بالای

خانه اش می گذشت حتی فضای خانه هم آزارش

می داد و دلش نمی خواست این خوشی

به دست آمده با هر چیزی خراب شود

برای همین یک نوار ملایم انداخت توی ضبط و

با دستش روی فرمان ضرب گرفت.

برایش مهم نبود گیتی ممکن است

زنگ بزند یا لیلابه هوش بیاید و بخواهد

بیاید خانه و بخواهد با او صحبت کند .

کمی که از مسیر خانه اش دور شد

موبایل را روشن کرد بلا فاصله صدایش در آمد.

دگمه سبز را زد دگمه قرمز را زد

روی صفحه نوشتEND.

بعد شماره ای را گرفت و دگمه سبز را زد.

آرام تر شده بود کسی از آن طرف گفت :جان.

فصیح گفت :سحر! سلام می آی بریم کوه ؟.

یکی از آن طرف گفت :شما؟.

فصیح گفت: مجتبی هستم.

قسمت چهارم رمان ( شب همیشه می خندد.)

همان شخص از آن طرف گفت:

آقای فصیح !من خواهر سحر هستم.

رفته بیرون – نمی دونم شایدبادوستهاش رفته ...فصیح مودب گفت :ممنون خانم .

آن طرف گفت :استدعا می کنم جناب دکتر .

فصیح دگمه قرمز را زد – موبایل را خاموش کرد –

چند داستان را که تازه نوشته بود با دست راستشاز

توی داشبورت درآورد ، مرتب کرد و گذاشت روی صندلی

جلو ، بعد به ضرب گرفتن روی فرمان ماشین ادامه داد .

حالا کم کم داشت به داراباد نزدیک می شد . شاه آباد –

آنجا پاتوق سحر مزبوری بودبا دوستانداستان نویسش .

یک بار فصیح را به محفلشان دعوت کرده بودند و خیلی

هم خوش گذشتاما

وقتی برگشته بود لیلا خوشی آن روز را از دماغش بیرون

آورده بود .فصیح فکر کرد ممکن است به ماشین آسیبی

برسانند برای همین دوباره موبایل را روشن کرد و

شماره ای گرفت .

یکی از آن طرف گفت :بفرمائید .

فصیح گفت: منصور جان سلام ! مجتبی هستم .

منصور گفت : سلام دکتر کجایی ؟ .

فصیح گفت : نزدیک شما می خوام چند ساعتی برم کوه

هوا خوری می خوام زحمت ماشین را به شمابدم .

منصور گفت : پس ناهار می آئید اینجا .

فصیح گفت :نه لیلا حالش خوب نبود بردمش بیمارستان

خودم هم از اتاق عمل می آم.

می خوام یک کم قدم بزنم شاید کمی آرام بشم.

منصور گفت: قدم بر چشم ای گرمابه و گلستان من .

فصیح گفت :فدات فدات . مزاحم نمی شم فقط

ماشین را می ذارم توی پارکینگ شما – نمی تونم ماشین را ..

منصور گفت : حرفی نیست عزیزم،خوشحال می شیم

اگه ناهار یا شام بیایی اینجا .

فصیح گفت :انشاء اللهیه وقت بهتر

و دگمه قرمز را زد و چهار تا بوق پشت سر هم باعث شد

در آهنی سفید خانه ای باز شود . پسری پشت آن بود

که می خندید. فصیح بوق زد . ماشین را پارک کرد

آمد بیرون .آژیرش را فعال کرد و کلیدها را داد

به پسر و گفت: به بابات بگو عمو فصیح رفت .

و پسر تنها خندید .

وقتی در را پشت سرش می بست صدای

منصور آمد که داشت می گفت :داش رضا کی بود.

و پسر د اشت می گفت :موجی بود بابا !

و دیگر صدایی نیامد .

فصیح زیر لب گفت : موجی باباته پسره خنگ .

و کیف را که کاغذ ها توی آن کامل فرو نرفته بود

از این دست به آن دست کرد و سرعتش بیشتر شد.

شاه آباد بهتر از درکه بود و دربند .

آدمهای خاصی می آمدند تازه خیلی هم کم .

بعد مسیرش مامور خور نبود

از این مامورهایی که موی دماغ می شدند و البته

شنا گرهای قابلی یودنداگر آب می یافتند .

از جوی پر آب که پرید جلویش دره بود که

دو طرفش را کوه گرفته بود و نبش کوههای دست

راستش آلاچیق هاییبرای استراحت درست شده بود

دعا دعا کرد سحر و دوستانش هنوز حرکتشان را

شروع نکرده باشند .

از دامنه کوه بالا می رفت . عرق می ریخت و

دیگر اصلا یادش نبود که همسرش توی بیمارستان

به سرم وصل است و گیتی لهراسب بالای سرش

ایستاده است و قربان صدقه اش می رود

و می گوید :عزیزم زنگ زدم اما دکتر هنوز به خانه

نرسیده . موبایلش هم در دست نیست .

ما هم نگران شدیم عزیزم .آروم باش الان خودش

زنگ می زنه- آروم باشسرم به دستت وصله .

نیاز به بهانه تراشی نبود سحر همیشه

می گفت :مجتبی هر وقت بیایی واسه ما غنیمته .

دوستهای سحر همه دختر بودند خودش هم دختر بود

البته این را خودش می گفت اگر چه یک بار نامزد کرده بود –

یک بار هم عقد – اما می گفت هنوز که هنوز هست

دختر است و حالا دیگر دلش نمی خواهد ازدواج کند

حتی از همان اول آشنایی با فصیحدریک جلسه

داستان خوانی گفته بود :

استاد من نمی توانم در مورد ازدواج با شما یا هرآدم

دیگری فکر کنم . خواهش می کنم که اگر به امید

ازدواج با من باب صحبت را باز کرده اید رهایم کنید .

و فصیح خندیده بود که :من زن دارم .

قسمت پنجم رمان (شب همیشه می خندد.)

دوستهای سحر اما هیچ کدام مخالف ازدواج نبودند و

بر عکس خیلی هم مشتاق ازدواج بودند

دوستهای سحر که همه شان یا لیسانس داشتند یا

داشتند لیسانس می گرفتند ، همه شان دنبال یک

شوهر خوب که با آنها تفاهم داشته باشد –

پول هم داشته باشد- نویسنده هم باشد ،

تور پهن کرده بودند و اتفاقااین جلسات

داستان نویسی و داستان خوانی و شعر خوانی

بیشتر سر فصل تازه ای بود برای پیدا کردن

نیمه پنهان خود و تکمیل شدن و یکی شدن که البته

فصیح هیچ وقت دختر ها را با این طرز تفکر لعن و نفرین

نمی کرد به هر حال هدف مقدسی داشتند ،

می خواستند ازدواج کنند . زندگی تشکیل بدهند و

خودشان انتخاب کنند . آنها بقایای یک نسل بودند که

برایشان انتخاب کرده بودند یا انتخاب شده بودند اما

هیچ وقت انتخاب نکرده بودند و سحر مزبوری هر

دوباردخالتی نداشته است یک بار انتخای کرده بودند –

یک بار انتخاب شده بود.

به هر حال حالا دیگر اصلااز شوهر متنفر بود –

خودش شاغل بود – حقوق بگیر بود و به فعالیتهای

هنری اش دل بسته بود اما به قول منصور مردان منش

دوست شفیق و گرمابه و گلستان فصیح ،

نهایت زن کم می آورد و زنها همه شان مثل

بچه هایی هستند که بدون پستونک نمی توانند

بزرگ شوند حتی اگر در کوچکی به آنها پستونک ندادند

در بزرگی همیشه یک پستونک همراهشان هست .

زنها عاشق پستونک هستند و شوهر نمی خواهم و

هیچ وقت قصد ازدواج ندارم و شوهر لولو سر خرمن و

از این حرفها جز این که آنها را به جنون بکشاند سودی ندارد.

با این حال فعلا سحر مزبوری که زیباترین گروه بود تصمیم

نداشت ازدواج کند و فصیح هم قصد نداشت از او

خواستگاری کند حالا مستقیم یا غیر مستقیم که غیر مستقیم

می توانست از طریق نامه باشد ، از طریق دوستان

باشد یا از طریق یک داستان کوتاه عاشقانه – که این نوع

سوم خیلی حالت حادی پیدا کردهبود و بیشتر دختر ها

و پسرهای داستان نویس از این روش

استفاده می کردند.

البته راههای ساده تری هم بود –

مثلا گرفتن پروژه کلاسی با هم – تحقیق در یک مورد

خاص مثل عشق در داستان – روحیات زن و مرد در

شخصیتهای داستانی پیرنگ مسائل جنسی درداستان .

دیالوگهای تاثیر گذار در پیشرفت روند

داستانی هزار ویک شب

موضوع دیگر که هر کدام می توانست

به ازدواج منتهی شود .

البته آمادگی جوان و دختر برای شروع این پروژه خیلی

حیاتی بود. با این حال فصیح یک مرد جا افتاده بود یک

پزشک جراح حاذق که همه چیز داشت جز یک بچه

که آن هم برای او مهم نبود و اگر لیلا قبول می کرد

می توانستند یکی را از پرورشگاه بیاورند

هیچ مشکلی هم در اجرای این قصد و تصمیم وجود نداشت

اما لیلا می گفت این که آدم نازا باشد

خیلی مرگ آور است

راستی مجتبی کدوم یک از ما عقیمه – تو یا من ؟

فصیح سعی می کرد باسکوت به راحت شدن او کمک

کند و بعلاوه روزها هم راحت تر غروب شوند.

حالا به آن بالا رسیده است .

سر بالایی اصلی را آمده است بالا و دارد هن هن

می کند . سحر مزبوری روی یکی از

تخت ها وارفته است و آن قدر پاهایش را از

هم باز کرده است که انگاری همین الان

هم شلوارش پاره می شود هم دگمه های مانتویش !

دوستانش همه هستند – مثل اینکه اولین داستانها

را خوانده اند نقد هم کرده اند بعدش دارند برای تجدید

قوا چیزکی می خورند یکی از دوستان سحر ،

فصیح را می بیند ، می زند به بازوی سحر و بادست

فصیح را نشان می دهد

قسمت ششم رمان (شب همیشه می خندد.)

سحر خودش را جمع می کند. می آید به فصیح

سلام می کند و می گوید :

مجتبی صبح خونه نبودی – هر چی زنگ زدم جواب ندادی

می خواستم با لیلا خانم بیایی شاه آباد.

فصیح خندید بعد گفت :حال لیلا خوب نبود بردمش

بیمارستان – در ضمن عمل فوری پیش اومد رفتم .

سحر خندید :و حالا اینجا اومدید واسه چی؟.

مجتبی فصیح از این لودگی سحر مزبوری

خوشش نیامد برای همین گفت :

دارم می رم یه کم هوا بخورم

مزاحم نمی شم پس خداحافظ .

و راه افتاد به سمت کمر کوه تا راه را ادامه دهد.

سحر گفت : حالا بیا – دیگه بچه ها دیدنت.

فصیح گفت :زنم مریضه – حال خوشی ندارم .

سحر گفت که بلا دور باشد استاد بفرمائید بفرمائید .

فصیح فکر کرد به نوعی تمسخر شده است و

به شدت حس تلافی در دلش قوت گرفت

برای همین خیلی سرد و بی تفاوت

گفت: ممنون . خوش بگذره.

و دامنه کوه را بغل گرفت .

سحر اخلاق او را بارها و بارها آزموده بود اما

باز هم دوست داشت آزارش دهد.

از این کار لذت می برد نوعی سر گرمی بود که

دلش را خوشحال می کرد.

برای همین وقتی فصیح رفت و

دوستانش گفتند:

مرغ از قفس پرید سحر جون ،

گفت :نه این مرغ پریدنی نیست چون بال و پر نداره –

حالا می بینید!.

و با دست میان دره را نشان داد

کنار درخت ها که ریشه هایشان را در سنگها

فرو برده بودندو همیشه منتظر آدم ها بودند که بیایند و

زیرشان استراحت کنند . آواز بخوانند.

نجوا کنند و شاید هم لحظه ای همدیگر را

بغل بزنند و روسری بیفتد –

پیراهنی دگمه باز شود و یکی خرناسه بکشد.

همه آنها که همراهش بودند می دانستند

منظورش چیست برای همین

گفتند :خب بریم .

گفت :نه ! یه کم توی خماری بماند – بعد می رویم

سروقتش ! این طوری بیشتر خوش می گذرد .

وقتی یکی از همراهانش که به شدت شیفته

ازدواج بود گفت که آیا از او خواستگاری کرده است

سحر جوابی نداد . با این که می دانست فصیح از او

خواستگاری نکرده است ولی می خواست

بااین سکوت کمی حال دختر ها را بگیرد.

به یکی از دخترها گفت : شبنم بخون داستانت رو .

دختر مشغول خواندن شد.

داستان دختری بود که توی اتوبوس نشسته است و

ناخنش را می جود و هیچ کدام از مسافر های اتوبوس

اصلا او را نمی بینند بعد وقتی در مسیر برگشت هم در

اتوبوس می ماند و خودش را از در باز مانده اتوبوس

در حال حرکت پرتاب می کند بیرون

و می میرد باز هم هیچ کدام از آدمها او را نمی بینند

و خونش را هم روی آسفالت داغ حس نمی کند.

سکوت جمع دخترانه آنها را گرفت.

شبنم آخرهای داستان صدایش می لرزید .

سحر فکر کرد کمی احساساتی شده است

برای همین حرفی نزد و سکوت کرد.

سحر برای فرار از سکوت و بن بست ذهنی ایجاد شدهگفت :

بهتر است فصیح هم بشنود شاید نقد او را

بتوان راحت تر قبول کرد.

یکی از دخترها گفت : نه تو رو خدا – باز هم نقد محتوایی .؟!.

سحر گفت : نه عزیزم به هر حال از دید روان شناختی

هم می شود این داستان را نقد کرد

ما نمی خواهیم بگوئیم نویسنده این اثر می خواهد

خودکشی کند اما این نوع،

روایتی است از آدم های امروز –

به هر حال نویسنده در بازتاب زندگی اجتماع خو د

حرفی برای گفتن می یابد.

حالا بلند شید تا فصیح جایش را تغییر نداده .

شبنم در حالیکه صدایش می لرزید

گفت : خب همه که نمی تونن سفید بنویسن .

گاهی هم سیاه می نویسن بعضی ها .

سحر که بلند شده بود

گفت : خاکستری هم می شه نوشت نه؟.

حال دخترها داشتند میانه کوه را به سمت پایین

می کشیدند و لحظاتی بعد آنها بالای سر

فصیح بودند که نشسته بود و گاهی می نوشت و

گاهی به آب زلال و سنگهای شفاف داخلش

خیره می شد و کمی هم قوز کرده بود

شاید قبلا دست توی آب برده بود و

از سردی استخوان سوزش آگاهی یافته بود

برای همین در حالیکه خودش را جمع کرده بود

می نوشت .

آن قدر غرق شده بود که نفهمید دخترها

بالای سرش ایستاده اند و به همدیگر

با چشم و ابرو اشاره می کنند.

قسمت هفتم رمان ( شب همیشه می خندد.)

سحرسکوت را شکست خیلی با ناز و آرام :

استاد اجازه است ؟

فصیح لرزید اما کمی تصنعی –

با این حال خودش را کنترل کرد به عقب برنگشت اما

گفت : خواهش می کنم خانم مزبوری

لحظاتی بعد همه دور هم نشسته بودند و

شبنم داشت دوباره داستانش را می خواند.

وقتی داشت تمام می شد صدای شبنم بیشتر از

گذشته می لرزید فصیح نگاهی به دختر که بیشتر

شبیه مینیاتور های قدیم بود انداخت و بعد

نگاهش را انداخت روی صورت جا افتاده سحر و

آرام گفت : بی نظیر است از دیدگاه تکنیک و فن.

به هر حال بی تفاوتی آدمها چقدر طبیعی ،

حس کردنی و باور پذیر است .

آن قدر طبیعی در آمده است که من می ترسم

همین الان این دختر توی یه اتوبوس تو ی این شهر بزرگ

نشسته باشه و لحظاتی بعد این اتفاق حادثبشه .

اما این نوع کار ها درست از همین نقطه قوت دچار

شکنندگی می شوند .

آدمها می ترسند کارهای نویسنده آن را بخوانند

اگر قرار باشد کار واقعی محض جلوه کند و به بیان دیگر

مستد محض باشد آن وقت دیگر اسمش می شود گزارش

نه داستانو جاش اینجا و توی نوشته های ما نیست.

بچه ها ما در نوشتن داستان از واقعیت ها الهام می گیریم .

منبع خوبی هستند برای نوشتن اما یادمان نرود

هیچ وقت به روایت واقعیت نمی پردازیم چرا که

همان طور که گفتم ما خبر نگار نیستیم.

شبنم حرف فصیح را قطع کرد :

استاد چرا ما ناخواسته اینچنین اثری را خلق می کنیم؟

من که این دختر راندیده ام- حتی ماجرایی هم نشنیدم

پس چرا به قول شما این قدر طبیعی جلوه می کند که

شما مرا متهم می کنید به رئالیستی نویسی

و ژورنالیست بازی.

فصیح سکوت کرده بود .سحر داشت مثل سیر و سرکه

می جوشیدحس حسادت نسبت به فصیح داشت

مغز احساس و عاطفه اش را می خورد

مثل موش کور می جوید اما سرخ می شد ، سیاه میشد .

دختر های دیگر داشتند از حرفهای فصیح

برداشتهایشان را می نوشتند.

سحر حرفی نمی زد او حاظر نبود به همین راحتی

خودش را آشکار کند . پنهان بودن را دوست می داشت .

از طرف دیگر معلوم نبود فصیح به چه دلیل سکوت

کرده است

یا خواسته نوشتن های دیگران تمام شود یا

خواسته فکر کند یا

خواسته کمی آرامش به جمع تزریق کند و

آنها آماده جواب او شوند .

به هر حال تنها نفری که حرفهای فصیحرا یادداشت

نمی کرد سحر مزبوری بود که به کمک او آمد

استاد اگر فکر می کنید پاسخ دادن به سوال

شبنم جون مشکله یا نمی خواهید خلاصه .

فصیح باز هم نگاهی به شبنم انداخت

به آن چهره معصوم مینیاتوری

قسمت هشتم رمان (شب همیشه می خندد.)

و یک لحظه حس کرد این چهره وقتی روی آسفالت

خیابان پهن شودچه صورتی پیدا می کند با این حال

دستی روی چشمهایش کشید خندید وآرام گفت :

منهیچ وقت به شما تهمت نزدم

بعدش هم این دیدگاه روان شناختی به اثر است

بعدش هم ببینید شما دختر ها و زن جماعتوقتی

آن قدر حس و عاطفه و لرزش از آینده به اثرتان

چاشنی می کنید که آدم وهم برش می دارد

این وهم است که در اثر آن را واقع نما

می کند اما اگر این چاشنی دیگر خیلیباشد

می گویند یا شورمی شود یا بی نمک –

حالا کار شما شور می شود – خیلی شور

آن وقت خواننده حس می کند دارد روایت یک حادثه

واقعی را می خواند باز هم می گویم ما باید پرهیز کنیم

از ایجاد این حس در خواننده – خب ؟

شبنم سرش را تکان داد و خندید.

کم کم معمول این گونه گرد هم آئیها جلسه

خودمانی شد و بحث های داستانی و داستان خوانی

خیلی صمیمی ادامه یافت .

دختر ها کم کم روسری هایشان را آزاد تر کردند و

فصیح سعی می کرد به آب نگاه کند اگر چه از دیدن

آن زلف ها و لب ها و لپ ها و قلم های پا و دست

هیچ احساس خاصی در خود حسنمی کرد با

این حال سعی می کرد چشمهایش به آب خیره شوند و

شاید همین برخورددکتر فصیح باعث می شد

دختر ها و خصوصا سحر مزبوریبا او احساس

خویشاوندی و راحتی کنند .

ساعتی گذشت خنده ها که فرو نشست

شبنم به فصیح خیره شد و گفت :

شما چی داشتید می نوشتید برامون بخونید .

فصیح ورق های دست نوشته اش را زیر و رو کرد و گفت :

هیچییک داستان کوتاه بود که تمام نشد .

شبنم گفت :خلاصه اش چیست ؟

فصیح گفت :هیچیزن یه مردی افتاده دیوونه خونه .

اون وقت این مرد نمی دونه چی کار بکنه . بره طلاقش بده –

بره یه زن دیگه بگیره – یا منتظر بمونه .

شبنم گفت : خب بره زن بگیره !

همه خندیدند به جز سحر که داشت به فصیح نگاه می کرد .

فصیح گفت : مشکل این نیست که با زن گرفتن حل بشه .

یکی دیگر گفت :مشکلش چیه – عشق افلاطونی

فصیح گفت : نچ – این هم نیست

شبنم گفت : پس چیه ؟

فصیح گفت : شخصیت های داستان و خصوصا مرد

خودش هم نمی دونه چیه ؟ فقط می دونه یه

چیزی هس که به این راحتی حل نی شه .

سحر گفت : می تونه این زن توی تیمارستان بمیره .

فصیح گفت : با مردنش هم کاری درست نمی شه .

یکی از دختر ها گفت : معمای 30 سوالیه استاد .

فصیح گفت : نه – فقط مسئله این بود که می خواستم

به شما یگم که همیشه همه چیز را این طور ساده تصور نکنید .

آدمها ظاهرا ساده هستن . به دنیامی آن – بزرگ

می شن – کار می کنن – ازدواج می کنن

بعدش هم می میرن –

بلکه هر کدوم از آدمها پر شدن از هزار تا معما که اگه

حل بشن هزار تا معما از

هر کدومشون زائیده می شه !.

شبنم گفت : یعنی بهتره این معما ، معما بمونه

فصیح گفت : فکر کنید یکی از وظایف ما توی

داستانها این هست که بگذاریم شخصیتها خودشون

تصمیم بگیرن – گاهی یک حادثه تموم

عملکرد یک کارا کتر را تغییر می ده –

طوری که تو قبول نمی کنی .

سحر گفت : حتی توی داستان کوتاه .

فصیح گفت : اوهوم .

یکی از دختر ها گفت :داستان دیگه کافیه – می تونیم

راه بریم و از این طرف و اون طرف حرف بزنیم .

همه موافقت کردند اما فصیح عذر خواست

و آنها را ترک کرد –

این بار بحث حال گیری نبود می خواست برود

سمت بیمارستانببیند حال لیلا چه طور است .

شبنم گفت : استاد من هم می تونم با شما بیایم تا

یک جایی همراهتون هستم

سحر مزبوری داغ شده بود گفت :

کجا شبنم جون هنوز می خواهیم بریم بالا،

کنار اون آبشار هندونه بخوریم .

شبنم گفت : نه بچه ها من باید یرگردم .

امروز مهمون داریم .

فصیح خودش را به این همراهی متمایل نشان نداد ، اما

دختر وسایلش را جمع کرده بودو با همه دست داده

بود و خداحافظی کرده بود .

دختر ها به حرکتشان به سمت آبشار ادامه می دادند و

فصیح به همراه شبنم بازگشت .

ادامه دارد.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳

برای خنده

مدتی است اين محيط  بازی در می آورد . در بلاگر هم نمی شود کاری کرد .

همه چيز سخت شده است . می خواستم قسمتهای قبلی رمان را يک دفعه بگذارم در

 اينجا و بعد ادامه آن را بياورم اما خب فعلا که نمی شود.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳

مدتی اين مثنوی تاخير شد.

 

اسم اين رمان هست :

تنها ماندم- تنها رفتي .

كتاب اول:شب هميشه مي خندد.

امروز نيز فصيح در خانه مانده است تا به ليلا بگويد كه

او را دوست داردعاشق اوست و بچه هم

مسئله مهمي نيست .

البته خودش هم مي داند كه اين حرف ها

بيشتر دروغ است تا حقيقت .

اما وقتي به قيافه اشك آلود زن نگاه مي كند

حقيقت يادش مي رود و دلش نمي خواهد تمام

آن چيزهايي كه مي داند واقعيت داشته باشد.

ليلا دو روز است خورد و خوراكششده گريه .

با اينكه ده سال از ازدواج آنها مي گذرد

اما اين اولين باري است كه ليلا ترس خود را از

اينكه بچه دار نمي شود و شوهرش ممكن است

هوس زن گرفتن بكند ، به اين راحتي نشان مي دهد.

فصيح تماس تلفني سحر راعامل اين گرفتاري مي داند.

سحر شب گذشته حدود يك ساعت با فصيح پشت تلفن

گل مي گفته و گل مي شنيده .

البته اين سحر تازه گيها به زندگي آنها سرك نكشيده است و پنج سالي است كه زنگ مي زند

و مي گويد سلام ليلا خانماستاد هستند؟

و ليلا هم مي گويد:سلام سحر جان . نيستند.

و اين رابطه استادي و شاگردي هنوز هم همان گونه است اما اين بار فصيح حس مي كند

غريزه زنانه ليلا دارد او را اذيت مي كند

براي همين است كه فصيح مي گويد :

اگر مشكل سحر مزبوري است

كه مي گويم ديگر اين جا زنگ نزند.

و ليلا تنها نگاهش مي كند

بيانش خيلي كتابي شده است

و باز هم شك ليلا بيشتر مي شود

براي همين مي خنددو مي گويد:

فداي اون دوتا آهوت بشم ، سحر شاگرد تنبل منه !

تو كه مي دوني ، تو كه ديديش !

تو كهداستانهاي آب دوغ خياريش رو خوندي!.

حالا مي گي من چي كار كنم . دلش مي شكنه .

تازه دختر قحطه كه من بخوام

اين سياه سوخته زنگي را بگيرم !

فصيح بقيه حرفهايش را مي خورد

چرا كه فكر مي كند اين جمله آخر اوضاع را كه كمي

آرام شده است خراب مي كند.

ليلا اما آرام شده است و مثل اينكه به حرفهاي او

گوش نمي داده است و به چيز

ديگري فكر مي كرده است.

ليلا همين طوري مي خندد،

فصيح مي خندد.

ليلا مي گويد :مجتبي !

فصيح مي گويد :جان !

ليلا مي گويد:چرا ما بچه دار نمي شويم؟

فصيح چشمهايش را روي هم مي گذارد و مي گويد

ما بچه به چه درد مون مي خوره . مگه تو با من

خوشبخت نيستي !

ليلا بلند مي شود و دور اتاق راه مي رود

و دستهايش را توي صورتش پنهان مي كند

تلفن زنگ مي زندهيچ كدام توجهي به تلفن ندارند .

ليلا مي گويد : سحر خانومه ! نمي خواي جواب بدي ؟

فصيح سيم تلفن را مي كشد و فكر مي كند

اگر اين زن حسود نبود خيلي خوب بود.

ليلا گفت : من حسود نيستم.

دارم زندگيم را از بين مي برم !اين زندگي مال منه مرتضي!

فصيح ليوان آب سرد را مي دهددست ليلا و

چيزي نمي گويد .

اين وقت ها او ياد گرفته است كه بنشيند

و به گريه ها و شكوهاي ليلا گوش كند.

دو روزي كه گذشته است

پريشان گويي و اشتباهات كلامي

ليلا او را خيلي نگرانكرده است .

يكيبيرون از خانه داد مي زند:

با قالي بدم .شاباقالي.

فصيح احساس سرما مي كند.

ليلا مي گويد :ببين كيلويي چند مي ده ؟

فصيح مي گويد : ارزون بود ، بيست كيلو بگيرم .

ليلا حرفي نمي زند.

فصيح برگشته است و باقاليها را وسط آشپز خانه

پهن كرده است و مشغول پاك كردن آنها ست .

ليلا جلوي چشمان او نيست.

تلفن دوباره صدايش در مي آيد

فصيحهمان طوري به تلفن خيره مانده است .

ليلا مي آيد و گوشي تلفن را بر مي دارد

و به فصيح نگاه نمي كندچون مي داند فصيح با سر اشاره مي كندمن نيستم.

ليلا مي گويد :سلام خانم لهراسب ، ممنون .

آقاي دكتر هستن .توي آشپز خانه دارن

باقالي پاك مي كنن.

بعد قاه قاه مي خندد.

بعد گوشي را به سمت آشپز خانه مي گيرد.

سرپرستار بخش ! بايد بري بيمارستان.

فصيح بلند مي شود گوشي تلفن را مي گيرد.

سلام . مگه دكتر مظلوم نيست؟

باشه الان مي آم. شما كارهاي اوليه را

انجام بدين زنگ بزنين مظلوم بياد.

ادامه دارد.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳

انتهای نيايش دو نفر

یک. تانکر سوخت دور زد-.

تانکر سوخت باز هم عقب رفت تا دور بگیرد و

از پمپ بنزین خارج شود .

 

جوان گفت :می رم زنگ می زنم ها .

دختر دوم ترسیده بود برای همین چاق تر نشان می داد.

دختر اول نترسیده بود برای همین لاغربود.

دختر دوم مثل دختر اول مانتوی کرم رنگ پوشبده بود

جوان گفت : بیایید بریم دیگه.

لحنش التماس داشت.

دختر دوم به دختراول نگاه کرد و ایستاد.

دختر اول دست انداخت روی سینه های دختر دوم و

او را به طرف خودش کشید.

برو زنگ بزن . برو دیگه.

دختر دوم به سمت دختر اول کشیده شد

تانکر باز هم داشت دور می گرفت

پیکان بوق زد مرد سرش را بیرون کشید و داد زد:

بیا محسن از اینا زیاده بیا!.

حالا دختر ها و جوان پشت تانکر بودند.

دو- مهتاب قهقهه زد.

مهتاب داد زد بیا دیگه دختر چرا پریشونی .

و سیگار را از این گوشه لب فرستاد آن گوشه لب .

شهلا باز هم این پا اون پا کرد.

مهتاب خودش را به شهلا رساند دستش را گرفت .

شهلا دستش را کشید.

مهتاب خندید .

فکرش رو بکن – پول دار می شی .

شهلاگفت: اون وقت چی ؟

مهتاب قهقهه زد .

واسه زنده موندن باید پول داشته باشی .

شهلا گفت :خب بعد پول داشتن چی ؟.

مهتاب این بار عصبی خندید و

سیگار را به جای اولش برگرداند

به ترکه می گن اگه پول دار بشی چی کار می کنی ؟

میگه همش رو بربری می خرم می خورم

قوی می شم می رم حامالی !

شهلا گفت :من بر می گردم – این طوری بهتره.

مهتاب سیگار را تف کرد .

وقت واسه توبه کردن و خوب شدن داری

بیا بریم معطل شدن .

شهلا نشست روی دیواره جوی و دستهایش را بغل زد.

سه - انتهای نیایش دونفر.

اولی گفت : شد دو شب دیگه نمی شه برگشتا.

دومی گفت :آس و پاسم ولی عاشقونه.

اولی گفت: اینها خوبن کاری بهمون ندارن .

دومی گفت : برگردیم چی کار – غذای خوبی می دن .

ما فقط می خونیم و می رقصیم . شدیم مطرب –

قدیم ها مطربی یه شغل بود نه ؟!.

اولی گفت : روزها چی – از این پارک به اون پارک .

ازاین خیابون به اون خیابون.

خسته می شیم مگه نشدیم.

دومی گفت : ستاره می گفت شیش ماه درست کار

کنیم بارمون رو بستیم.شب و روز .

اون وقت می تونیم یه آپارتمون نقلی شریکی بخریم.

بعدش می مونه خورد و خوراک – و قسط آپارتمون .

اولی گفت : می خواستم دکتر بشم .

دومی گفت : اصلا شاید زدیم رفتیم تایلند .

اونجا این یه شغل نون و آب داره – مثل دکتری توی ایران

شاید هم بهتر .حالا هم فکر کن دکتری ..

اولی گفت : کاشکی یکی پیدا می شد باهام ازدواج می کرد .

یکی داد زد : انتهای نیایش دو نفر . انتهای نیایش دو نفر.

 

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳

پنج

باسمه تعالی

به خداهمه چیز خیلی ساده فهم و آرام است

اما می توانیم بپذ یریم آیا.

یک. به جای یک گله گوسفند بیمار مردنی جیگر درد دار

بهتر است چند تا گوسفند سالم داشته باشیم.

این حکایت وب لاگ های فارسی است که

مثل قارچ در اینترنت سبز شده اند و

دریغ از یک کلام به درد بخور .

بیشترش حرف مفت است .

دو. زلزله تهران به فراموشی سپرده شد .

همیشه صورت مسئله را پاک می کنند و ما

هم خوشمان می آید که

تخته ذهنمان پاک است.

سه. جنایت پاکدشت برای بار اول نیست

که اتفاق می افتد.

بدبخت ، سگ ها و گربه ها.

اگر این دو موجود روانی آدم نمی کشتند

می توانستند تا آخر عمر تمام

سگ ها و گربه ها را نابود کنند.

وآب هم از آب تکان نخورد.

حالا خیلی جان آدم ها مهم است

یک تسلیت هم می گویند و مثل همیشه

می گویند:

فلانی قرار بود مسئله را حل کند و

نمی گویند چند روز دیگر

! یکی یواشکی صورت مسئله را پاک می کند

و باز ما مثل گذشته خوشحال می شویم که

ذهنمان پاک است .

مثل بم مثل خفاش شب مثل اصغر قاتل و….

چهار . یک ناشر به دوستی گفته:

جوک بیار چاپ کنیم . جوک از اینترنت .

حالا اون داره جوک ها را پالایش می کنه تا چاپ کنه! .

این به خاطر اینه که با کتاب هم مثل

پیتزا برخورد می شه .

حالا شما بگید مگه مردم می تونن کتاب را

توی شبهای تهرون یه لقمه چپ کنن هان.

پنج . اینترنت پر است از عکس های لختی پختی و

آدم اگر آدم باشد بعد یه مدت خسته می شود

و اگر هنوز واکسن ضد سکس را نزده باشد

احتمالا مبتلا می شود

اول تلفنی و بعد حضوری و

حالا عواقب دارد. رفتار های پر خطر.

ولی به هر حال برای استفاده بهینه ازاینترنت باید

زبان بدانیم همین وگرنه اینترنت به

درد …شعر بازی می خورد.

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳

سه کبوتر ساده

باسمه تعالی

قاضی فکر کرد

تمام آن حرف ها را مرد زده بود.

قاضی وقتی صدای روغن در آمد و جلیز و بلیز کرد

تخم مرغ ها را دانه دانه شکست وانداخت وسط روغن.

زن پشت تلفن گفته بود : حالا مشکل تو چیه ؟.

قاضی خندیده بود اما زن ندیده بود برای همین پرسیده بود :

چی شد قطع شد الو الو الو.

قاضی گفته بود : هیچی . کی بر می گردی . نسرین چطوره-

زن گفته بود: نسرین باباش رو می خواد بهونه می گیره.

کی می آیی؟.

قاضی گفته بود :یه پرونده دارم این رو حکم بدم می آم اونجا،

چند روزی مرخصی دارم بعد با هم بر می گردیم.

زن گفته بود : این رو هم نمی تونم بپرسم در باره چیه ؟

قاضی گفته بود :مهین تو که می دونی من با دیگران در باره

پرونده هام صحبت نمی کنم .

خب اسرار مردم رو که نمی شه به همه گفت.

و زن گوشی را گذاشته بود.

حالا روغن ها سیاه شده بودند و تخم مرغ ها آن قدر قهوه ای

که قاضی از بوی سوختگی به خودش آمد

زیر گاز را خاموش کرد بعد هواکش را زد.

تمام آن حرف ها را مرد زده بود

زن پشت میز به قاضی گفته بود :تقصیر خودش بود

خودش گفت این کار باید بشه –

اصلا اگر باور ندارید برید

اون آقا رو بیارید آزمایش خون بگیرید

خب متوجه می شید که این دختر، بچه اونه نه شوهر من !.

قاضی نشست و روی کاغذ چند تا خط کشید

تمام آن حرف ها را مرد زده بود بدون لحظه ای سکوت و تردید.

دختر باز هم می گفت از شکایتش و هتک حرمتش نمی گذرد

باید حکم جاری شود.

قاضی گفته بود :چطور شما حاضر شدید برای بچه دار شدن با

اون مرد هم بستر شوید .

زن گریه کرده بود .

قاضی فکر کرد حتما باید به همسرش تلفن بزند.

شهریور83

 

دختری با لباسها ی خیس.

دختر کنار جوی آب نشسته بود و چادرش را کنارش روی

سنگ گذاشته بود.

دختر های دیگر داشتند در گوشی حرف می زدند و

نمکی می خندیدند

دختر شبیه عروسکی بود که خیلی بزرگ بود

آن قدر بزرگ که فکر می کردی اول عروسک بوده

بعد شده آدمیزادمثل آدمک چوبییا پینوکیو –

دختر آنقدر لباس ها را چنگ می زد که خون از توی

انگشتهایش فرار می کرد .

حالا تمام سطح و پشتدستهایش

سفید بود مثل برف. مثل ناخن هایش.

گلابی ها تکان می خوردند به هر دو طرف.

مثل این بود که درختی تنها در یک باغ

در مسیر باد قرار گرفته است و این درخت

تنها یک شاخه اش دو عدد گلابی دارد .

دو گلابی که انتهایش به هم وصل است بعد

باد که می وزد این دو گلابی این طرف آن طرف هل می خورند.

دختر ها داشتند لباس می شستند و باز هم

در گوشی حرف می زدند و نمکی می خندیدند.

دختر گفت :خب خودش سرطان گرفت مرد ،من چی کار کنم .

دختر دماغ پت و پهن گفت: خب می خواستی بهش بگی با

اجازه بزرگترها بعله .

خب اون که داشت می مرد حداقل با هزارامید و آرزو می مرد.

و این کلمات آخر را طوری گفت که لب و لوچه اش را

زیاد این طرف آن طرف فرستاد .

دختر داشت همچنان لباس ها را به سنگ می کوبید.

خون توی دستهایش نبود فکر کرد سرش دارد

سنگین می شود

باز هم لباسها را به سنگ کوبید.

دختر دماغ پت و پهن گفت : اوهی خانوم چی کار می کنی

نجس شدیم.

دختر لباس ها را بالای سربرد و فرو کرد داخل شکم آب

دختر ها حالا بلند شده بودند و داشتند می رفتند

دختر گفت : من نمی خواستمش حتی اگر سرطان نمی گرفت

وزار زار گریه کرد.

 

 مردی با آرزوهای ساکت.

میدان را که برای سومین بار طواف کردیم محمد رضا گفت :

قبول باشه حاج آقا.

گفتم : سعی کم مقبول و چرخکم قوقولقوقول.

موتور پت پت کرد – کمی از میدان چمن گذشته بودیم

نزدیک شهرداری که خاموش کرد

در حال حرکت لگد زد – یکی – دوتا – اما موتور پت پت کرد

حالا ایستاده بودیم .

داشت شلینگ بنزین را هورت می کشید.

محمد رضا گفت: این حاج آقا هم دیوونه است نه؟.

گفتم : کدوم حاج آقا .

و نگاه کردم به شهرداری که بغل قبرستان بود.

گفت: بنزین خوردم پسر- عجب خوشمزه است.

و شلینگ بنزین را فرو کرد سر جاش.

گفتم :حال می ده بریم خیار سبز بکنیم.

گفت : گوجه فرنگی و بادمجون هم داریمبریم.

من گفتم : باز هم می خوای لگد بزنی مگه تو آدم نشدی هان؟.

نشسته بود روی موتور و داشت لگد می زد

موتور حالا داشت گاز می خورد

وقتی نشست و موتور دنده خورد نگاهم به سمت

چپ افتاد و حرکت کردیم.

دو تا قلم بزرگ و چاق از توی چشمهایم گذشتند.

محمد رضا گفت : دیوونه است مشتری نداره –

تازه کارمندش هم با کامپیوتر بازی می کنه .

حالا داشتیم دور می زدیم تا باز هم به میدان برسیم و

به سمت زمین کشت خیار سبز برویم.

محمد رضا گفت: آخه توی این شهر کی کتاب می خونه

بستنی مجانی می داد بیشتر قبر باباش آباد می شد.

حالا باز هم دوتا قلم بزرگ و چاق از توی چشمهایم گذشتند

من داد زدم :باز هم طواف میدان

و او داد زد: قبول باشه حاج آقا.

و موتور داشت می رفت تا دورمیدان چند دور بچرخد .

همچنان ساختمان شهرداری چسبیده بود به قبرستان.

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ،۱۳۸۳

انتخاب

 

گاهی آدم می شه مثل یه درخت که

یه عمر می مونه کنار یه جوی آب .

اون وقت راحته –

بزرگ می شه – کهنسال می شه –

پیر می شه –

گاهی هم چهار تا رهگذر زیر سرش

می نشینن و خنک می شن.

اون وقت یه روز از داخل پوک می شه

می آن اره به خوردش می دن

یا تبر –

اون وقت الوار می شه

و مور ، موش ، مار توش لونه می کنن

زیر سقف و تموم –

یا آتیش می شه یا کاغذ می شه

روش شعر های عاشقانه می نویسن و

بعد پاره اش می کنن.

گاهی آدم می شه اون رودخونه –

اون رودی که به رودخونه می ریزه –

همیشه داره حرکت می کنه

به همه جا سر می زنه .

اون وقت راحتی نداره –

خب چقدر سر و صورتش می خوره

به خاک و سنگ وریشه درخت و

کوه و آفتاب و خلاصه

وقتی حتی خشک می شه

باز هم احساس درد می کنه

ولی خیلی ها می آن توش خودشون رو

به آب می زنن، تطهیر می شن

بعضی ها تراوت می گیرن و زندگی .

و آب می شه همه چیز زندگی و حیات .

حالا فقط باید انتخاب کرد.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳

يکی از دور می آيد.

 

یکی از دورمی آید

گنجشکی دردست.

صدایش می زنم.

از مقابلم می گذرد می خندد

گنجشک بال بال می زند

یکی می گوید : به شرف لا اله الا الله

و بوی گلاب .

 

 

یکی خواب می بیندپنجره می خندد

یکی خاطره می فروشد

پرنده فال گیر

چرت می زند

یکی شاید

گلی را از پارک بچیند

پرنده فال گیر....

 

 

نادم بود حرفهای من ازبیان خویش

کارم بود شنیدنواگویه های

صندلی – میز – کامپیوتر

یادم باشد

به چهار فیلم در یک لوح فشرده

بگویم

چقدر چرت است

خوابهایبعد از نماز صبح.

کارم بود

شمردنخوابهای

ماشین روی آسفالتخیابان.

کارم بود

خاکهای انباشته روی ذهنم

را کنار زدن

و

پیدا کردن ده شاهی که

قرار بود بستنییخی بخرم .

 

 

اگر مرا بوسیدی

لبهایت را غنچه کن تا گل دهد

اگر مبلمان را فروختی

فرشهایت را جمع کن تاوقتیراه می روی

خاطرات زیرپا نمانند .

اگر شایعه مردن را شنیدی

بخند و

پول آب و برق را

به

مستحق کوچهپرداخت کن.

اگر فکر کردی می توانی مرا دوست داشته باشی

یکی از حسابهایبانک را ببند

و برایم

مبلمان را پس بگیر

شاید خاطرات

باز هم

به فصل کوچ

نرسند.

 

کمی باور کردن حرفهایت دشنام است

دشنام به لالایی

خواهر های خدا

خواهران مقدسبی شوهری

بی برادری

کمی حاظرم که

تو را بخواهم

حتی اگر

زیر خروار ها خاک

بخندی

کمی ساده ام

همین .

 

خمیر های تازه ترشیده

گورهای کوچک پر از بال مرغ

تمام هذیان های ذهن من

جمع می شود

قربانی سایه ها می شود

 

 

اگر به من می گفتی خدا

مهم نبود

اما تلخی این کلام تو

همچنان زهر است

گفتی :عشق – عاشقی – دوستت دارم

ای کاش به من می گفتی خدا!.

 

 

بوته های کوچک

سبز نشده درو شدند و

بستر پیامبر

همچنان نیازمند .

کوفه منتظر خرابه های شام

و شاهدان خواب

منتظر یک ناله دود

بوته های کوچک ظلم

بوته های کوفه

بوته های کربلا

بوته های شام – دمشق

بوته های کوچک ظلم

سبز نشده لگد کوب شدند

و سم اسبان

به خاطره های سالهای بی دایه

می تازد

بوته های کوچک ظلم.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۳

و خدا هميشه ساده است

 

کوچه های کوتاه لذت

بن بست شدند

و باکره های سبزه

مرداب.

خدایا گواه تلخی های سالهای صابری

سادگی من بود

به وقت سبزه های رنج .

خدایا مرده های بلند خاطره

هنوز

کنار تابوت نشسته اند

و

منتظر ....

و من

تمام ستاره ها را چیدم

ومن تمام آسمان را بوسیدم

ومن حیات را و آزادی را

در دستهای خدا دیدم

و خدا تمام خیسی باران را بلعید

و خورشید

مادر کوچه های ذهن من بود

به وقت بودن .

ومن تمام

باطل های سرد را شنیدم

و کودکی بودم

پر از برف

در تابستان.

ومن خدا را چیدم

به وقت کال بودن.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۳

ماهواره قور با غه خاطره

مثل ماهواره که همیشه پر از برهنگی است .

کمی ساده تر از بغ بغوی یک کفتر

کمی آرام تر از ناله های زمستانی یک گربه

کمی شاعرانه تر ازکوچ های یک شاعر

به تو گفتم که

عشق بی خواب است و

بی بستر    و

بی بدنهای سترون!

تو همچنان پله های آن ساختمان متروک را

به دندان می گیری

و آن دشداشه های رنگی

در باد می خوابد

در بستر کهنه آن سایه

گم می شوی

و من مانده ام با

بغ بغوی یک کفتر

...

۲-همه چیز تمام شد

همه آن چیزی که نام نداشت

همه خاطرات آن قورباغه

روی آب گیر سبز

و من

قابله شهرزاد قصه گو

بودم همین.

- 3

خمیر های تازه ترشیده

گورهای کوچک پر از بال مرغ

تمام هذیان های ذهن من

جمع می شود

قربانی سایه ها می شود

و در ذهن من

جهان سوم بزرگ می شود

آب تمام بدنم را می گیرد.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸۳

و حوا فکر کرد بيچاره آدم که اسير وسوسه شد.

و بیچاره آدم.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳

 

و ما همچنان به این جنس حساس هستیم .

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳

کوچه های خاکی به ما سلام نمی کنند

 

کوچه های خاکی به ما سلام نمی کنند.

مجلس ششم مجلس اصلاحات یود.

ما چیزی به نام اصلاحات وبه ذات اصلاحات نه دیدیم و نه حس کردیم .

مجلس اصلاحات جمع شد .

مجلس هفتم برای سازندگی آمد با رای نه حتی اقلیت .

ما خیلی وقت است که یاد گرفتیم منتظر معجزه نباشیم .

همان حکایت برادر زرد است که سگ شغال است!

این ها فکر می کنند مردم خیلی از مرحله پرت هستند

اما تاریخ نشان داده است ساده ترین مردم را هم

برای مدت زمان زیادی نمی شود شیره سرشان مالید.

در مجلس هفتم شاید عده ای جمع شده باشند که

روضه خواندن برای حق مردم را خوب بخوانند و

خوب گریه کنند اما این چیزها برای

مشکلات مردم تمبان نمی شود.!.

رییس جمهور خالی بند هم دارد کم کم بار و بندیلش را

جمع می کند که برود بشود مشاور مقام معظم رهبری و

شاید وقتهای اضافه اش را برود با

حفظ سمت بشود رییس کتابخانه ملی .

ایشاا.. تا آن وقت ساختمان کتابخانه در

نزدیکیهای میدان آرژانتین آماده می شود و

ایشان می رود آنجا و خب به منزل نزدیک است

می تواند برود ناهار بخورد و برگردد.

او نیز در هشت سال جز مشتی خالی چیزی تحویل مردم نداد

اما چون ملت دقیقا مثل یک اسب از خود

نجابت نشان دادند، این واقعیت هیچ وقت مطرح نشد.

آینده بهترین قاضی است .

بهتر است نیمه پر لیوان را ببینیم و امیدوار باشیم به آینده .

روزگاری خالی از اینها که امروز همه جا را پر کردند.

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳

خاک خاطره را به باد سپرد

 

خاک خاطره را به باد سپرد.

این دست نوشته ها بدون فکر قبلی است

مثل مطلب روز قبل .

پس اگر گاهی می بینید خوب نیست به این

خاطر است که ابتدا به ساکن نوشته می شود.

حراج دختران ایرانی در یکی از کشور های حاشیه

خلیج فارس واقعی بود

اما می شود صورت مسئله راپاک کرد.

یادمان نرود ما یک کشور جوان هستیم و دختر تا دلتان بخواهد داریم و

البته دخترانی که پول نفت و ذخایر کشورشان معلوم نیست

کجا می رود تا آنها برای فردایی رویایی نروند

آن طرف آب که بعنوان برده حراج شوند و

در میان حبیبی حبیبی عربهای سوسمار خور آب شوند.

آنها اگر می دانستند یوسف،

داستان به تاریخ پیوسته است و امروز

اگر بعنوان برده به عزیز مصر هم فروخته شوی یا

از فاحشه های حرفه ای می شوی یا از هم جنس باز های مشت!

آن وقت به گور پدر وهفت جدشان می خوردند که

خودشان را بدهند دست سرنوشت.

یا دمان نرود دختران این مملکت به چوب

حراج رسیده اند و ما ککمان هم نگزید .

ویاد گرفتیم باز هم بگوییم ایشا... گربه است.

کمی هم به فکر ولی نعمتان باشیم و

جمعیت جوان و

کمتر دروغ ببافیم و دوغ بخوریم .

و باده نوشیم ومیل به ناحق نکنیم

جامه حق دلق و مزور نکنیم.

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳

وقتی زلزله می آيد خدا نمی خندد .

 

وقتی زلزله می آید خدا نمی خندد.

همه چیز با یک حرکت ناخواسته شروع شد .

بعد عزراییل شروع می کند به درو کردن تا اینکه خسته شود

عرقش در بیاید و حتما خدا می گوید :نخستی

و او می گوید : سلامت باشی !

حتما بعد که به پرونده ها رسیدگی می شود

خشک و تر با هم درآتش سوخته اند.

و هیچ اتفاقی نمی افتد . همه زندگی ادامه دارد.

و فراموش می شود تا یک وقت دیگر .

باز هم مردی قدرتمند با داسی در دست که یا

از لبه تیزش خون می چکد یا خون خشک به لبه آن چسبیده است.

من به کودکیهایم فکر می کنم

به فصل گیلاس در باغهایصحرای پدر بزرگ.

و عزراییل که آن وقت ها داس نداشت و

همیشه منتظر بود تا پیرزنی ، پیرمردی دلش از

دنیا سیر شود.

سیری که پشیمانی نداشته باشد.

آن وقت بگوید خدا مرگم رابرسان و

مرد همیشه منتظر با بی حوصله گی برود سراغ آن پیرزن یا پیرمرد و تمام .

ما خوشحالی کودکانه ای را تجربه می کردیم و

بازی می کردیم حلوا می خوردیم و

تمام فامیل را یک جا دور هم می دیدیم

و ما خاک بازی می کردیم و بزرگتر ها هم! .

چقدر کودکی بهتر از این روزهاست و

ای کاش عزراییل زنی بود ضعیف که پس از یک

مرگ خود خواسته گریه می کرد.

وقتی زلزله می آید خدا نمی خندد پس چه کار می کند؟ بعد از این همه قربانی .

یکی می گفت : وقتی گناه زیاد می شود خب خدا هم از

حربه عذاب استفاده می کند به همین راحتی .

خب وقتی عذاب می آید همه با هم می سوزند

ای کاش نوحی بود و کشتی داشت و ای کاش

سنگ های کوهها شعور داشتند بر سر که بیایند.

یکی می گفت : آخر زمان است مرگ و میر زیاد شده است .

مثل آب خوردن مردم می میرند.

یکی می گفت : معلوم نیست چه اتفاقی افتاده است .

من می گویم باید از خدا پرسید. اما کی و کجا و چطور؟.

باز هم زلزله می آید.

من خواهم ترسید و دلم می سوزد برای یک عمر تلاشم

که شده است یک چهار دیواری

که زیر غرش داس عزراییل می لرزد و قلبم از جا در می آید.

ای کاش سالهای گذشته بر می گشت و

ما پیر می شدیم و آنقدر ییر که می گفتیم خدایا مرگمان را برسان .

خوش به حال پدر بزرگ با آن سالهای زیاد زندگی اش.

همه چیز به جریان عادی بر گشته است .

آیا حالا خدا می خندد.

عزراییل حتما در گوشه ای افتاده است و خیس عرق

و خدا می داند کی از جا بر می خیزد و داس را در هوا تکان می دهد.

در کجای جهان و سیل یا زلزله یا قتل یا جنگ یا .... .

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳

مرد خدا ۲و۳

 

 

همیشه دلم می خواست مردان خدا را خوب بشناسم .

اولین باری که مرد خدایی را دیدم زمانی بود که

رفتم مسجد تا نماز بخوانم. آن مرد خدا پیشانی داشت که

جای مهر روی آن مانده بود .

البته بعد ها فهمیدم که بعضی ها مهر نماز را داغ می کنند و

روی پیشانی شان می گذارند و البته نمی توانم بگویم این جای مهر

بود که بر اثر سالها عبادت ایجاد شده بود یا جای مهر داغ شده.

به هر حال جای مهر مثل آسفالتی بود که یک جای پاشنه کفش

روی آن مانده بود و

این جای مهر گاهی مثل چاله بود گاهی مثل تپه .

این مرد خدا نماز می خواند – کاسبی می کرد و همیشه تسبح می انداخت .

این مرد خدا بعد ها ورشکست شد و پول مردم را برداشت و رفت.

بعد ها توی مسجد همیشه آن مرد روحانی را نشان می دادند و به

او می گفتند اینها مردان خدا هستند.

بعد ها دیدم چند تا شهر است که پر است از این مردان ،

اما هیچ دل بستگی خاصی برای آدم نمی آورد .

این مردهای خدا شکم های برآمده ای داشتند .

گردن های کلفتی داشتند و وقتی تسبیح می انداختند و

حرف می زدند فکر می کردم یک تیکه گوشت

لخت گوسفند دارد تکان می خورد .

بعد ها حرفهای ریز و درشتی در باره این ها شنیدم و

فکرم برگشت. آیا آنها مردان خدا بودند ؟.

نمی دانم این روزها هنوز هم در آستان پیری و مرگ

عصا زنان به مسجد می روم و به دنبال مردان خدا می گردم.

 

 

مرد خدا 3

من بارها و بارها سوره مومنون را برای او می خواندم و

توضیح می دادم و روی آیه حفاظت کردن بر فروج اسرار داشتم و

چهار تا شرط ساده برای مومنون و می گفتم به او

که می خواهم مومن باشم یا همان مرد خدا.

چون همیشه می گفتیم به طرف مقابلمان مرد مومن .

که همان مرد خدا معنی می داد و درست هم بود

آن که ایمان داشت به خدا و عمل صالح انجام می داد مرد خدا بود.

مردمومن بود.

به هر حال همه چیز را می فهمید اما یک چیز را نمی توانست

قبول کند و آن اینکه من نمی توانستم همیشه در

همه حال به دستور او توی رختخواب باشم –

من کار داشتم – نماز داشتم – فکر داشتم –

زندگی داشتم – حرف داشتم و

او این چیزها را نمی فهمید .

بارها و بارها توضیح دادم که اعتدال چیز خوبی است.

من به اعتدال و دین معتدل معتقد بودم

خب تاثیری نداشت من هیچ کاری نمی توانستم بکنم

پس مجبور بودم از مرد خدا شدن منصرف شوم و

این انصراف پس از اصرارهای شبانه من باعث شد

یک ماه بعد او بفهمد مرد خدا شدن من برای خودش بهتر است

اما حالا دیگر دیر شده بود

او نمی خواستمن را برای همیشه توی رختخواب ببیند

برای همین از من خواست که مرد خدا باشم و

این رختخواب را بگذارم برای زمانهای مشخص .

من خیلی دلم می خواست حرف او را باور کنم

اما دیگر نمی توانستم از

آن وضعیت خارج بشوم.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۳

مرد خدا ۱

مرد خدا ۱ 

ما سه نفر بودیم . هر کدام دلمان می خواست مرد خدا باشیم .

مادر بزرگ همیشه می گفت :

مرد خدا دیگه وجود نداره . دوره زمونه خیلی بد شده ننه خیلی بد.

پدر که گاهی دیوان شعرا را ورق می زد می خواند :

مردان خدا بنده پندار دریدند

یعنی که به جز یار کسی را نپریدند!.

ماهیچ کدام نمی دانستیم که این شعر را درست نمی خواند – و

پدر همیشه خدا ، شعر ها را اشتباه و نادرست می خواند.

و ما هیچ وقت به این مسئله توجه نمی کردیم.

ما سه نفرتابستان بستنی یخی می فروختیم و

سعی می کردیم حلال حرام نکنیم .

قیمت بستنی یخیآن قدر ارزان

بود که هنوز داغی آسفالت از پایمان به سرمان نرسیده بود ،

بستنی ها تمام می شد و ما بر می گشتیم.

این خواسته با ما بزرگ شد.

سعی کردیم به نامحرم نگاه نکنیم – سر وقت

نماز جماعت را ، توی مسجد های مختلف

بخوانیم –

کم کم مشهور شدیم .

سه پسر همراه هم، زمان اذان مغرب و عشا وارد مسجد می شدند

آستین ها را بالا می زدند وضو می گرفتند و

صف سوم یا چهارم می نشستند و قد قامت الصلاه.

بعد شروع کردیم به خواندن کتابهای گناهان کبیره و تا

توانستیم گریه کردیم.کتابهای جهاد اکبر یا مبارزه با نفس – کتاب

هدف زندگی و چقدر پشیمان شدیم .

چرا زودتر نفهمیدیم این چیزها مهم است :

آخرت – قیامت – عرفان – و چقدر تشنه بودیم چون

وقتی کتاب می خواندیم حوصله نداشتیم برویم یک لیوان

آب بخوریم و همین طور تشنه می ماندیم.

سالها گذشت ما درس خواندیم . کتاب خواندیم .

سعی کردیم از زن ها فاصله بگیریم . نگاهشان نکنیم .

با چشمهایمان

دزدکی بدنشان را دید نزنیم.

دروغ نگوییم – میل به ناحق نکنیم و طرفدار حقیقت باشیم .

بزرگتر شدیم ، ماهواره نگاه نکردیم . فیلم های لختی ندیدیم و

آهنگهای ناسالم به گوشمان نخورد .

ما سه نفر رفتیم دانشگاه .

آنجا هم عضو های پر و پا قرص بسیج دانشگاه بودیم.

رفتیم جبهه- هیچ کدام شهید نشدیم اما بوی شهید گرفتیم.

رنگ شهید گرفتیم و برگشتیم.

زمانی رسید که ما دیدیم

آدمهای معمولی جامعه هستیم که

شاید از خیلی چیزهای خوب و دوست داشتنی محروم مانده ایم .

کم کم نمازهایمان یکی در میان قضا شد .

زن گرفتیم و این کار ما را از مرد خدا بودن انداخت .

حالا هر کدام چند تا فرزند داریم که

شاید یکیشان دلش بخواهد مرد خدا بشود.

ما که تمام زندگیمان در چند چیزساده خلاصه شد.

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸۳

معصوميت پنهان

معصومیت پنهان .

خیلی فکر می کردم اسم این مطلب را چی بگذارم

آخرش شد این .

همه می خندیدند . این که می گویم همه یعنی

بچه هایی که توی اینترنت می اومدن سراغم –

یعنی اونهایی که بیرون اینترنت می نشستند

کنارم و دو دستی می کوبیدند

توی سرم.

یعنی اونی که توی تیلیفون به من می گفت :

هنوز خاک برسری !

من هر چی بیشتر تلاش می کردم به

اونها بفهمنم که این دخترها

می تونن ناسالم نباشن ،

قبول نمی کردن که نمی کردن.

اما من ساعتها می نشستم و به اونها از

پشت شیشه مانیتور کامپیوتر نگاه می کردم –

اونها با من حرف می زدند.

اونها خیلی معصوم بودند.

اگر چه هیچ پوششی نداشتند .

من دقیقا یاد برهنگی حوا می افتادم.

خب مگه اون بد بود و ناسالم .

به هر حال هیچ کدوم حرف من رو قبول نمی کردند.

چرا اونها توی اون نیگاهها نمی تونستند

اون معصومیتی رو که من می دیدم ببینند.

فکر می کردم مگه می شه

اونها زنهای خرابی باشن که

جاشون توی قعر جهنم بود؟.

فکر می کردم پس اون معصومیتی که

من می دیدم چی بود؟

توهم بود . سراب بود یا دل خوش کنک .

اونها به من می گفتن تو دوست داری

لختی ببینی . واسه همین این طوری توجیه می کنی .

اما من خدایی از دیدن فاسدهایی که

توی اینترنت همه وجودشون رو ریز

استفراغ می کنن بدم می آد ، حالم به هم می خوره .

زود پاکشون می کنم می گم برید گم شید.

اونها داشتند فساد می کردند اما اینها چی ؟.

حالا باز هم همه چیز شروع شده و

من دارم به اون بدنهای

عریان پر از پاکی نگاه می کنم .

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳

ارتفاع ترس ۳

ارتفاع ترس 3

اسب شیهه کشید.

نگاهی به دهانه غار کرد و بخاری

از سوراخ های دماغش خارج شد.

گفتم : یک داستان هم چوبک دارد همین طوری

تمام می شود به نام عدل .

یک اسبی افتاده توی جوق بعد پایش

شکسته است هیچ کدام از آدم ها به

او کمک نمی کنند.

فقط حرف می زنند و دل می سوزانند و تمام.

نگاه کردم به نردبان های آهنی و

آدم ها که مثل مورچه بودند و از روی آن بالا

می رفتند، پایین می آمدند و

به هم برخورد می کردند .

صاحب اسب به سراغ اسب نیامد .

چیزی روی اسب نبود مثل اینکه بار را برداشته بودند و

اسب خواسته بود پایین را نگاه کند

نگذاشته بودند، پایش لغزیده بود و

از آن بالا پرت شده بود پایین.

اسب تکان نمی خورد و بدنش

کاملا شل شده بود .

آنها که بر می گشتند از غار و آنها که می رفتند

بالا سوی غار هیچ کدام توجهی به

اسب نمی کردند.

آن قدر راه زیاد بود که حوصله نداشتم بروم

بالا و به صاحبش بگویم مرتیکه خر ! اسبت مرد.

نمی دانستم با جنازه این اسب چه کار خواهد کرد

حتما همین گوشه کنار دفنش می کرد.

رفتم توی سایه سنگ سیاه و افتادن اسب را

نقاشی کردم .

وقتی کارم تمام شد یک نقص بزرگ داشت .

ترس از ارتفاع را توی چشمان اسب نکشیده بودم.

فکر کردم این ترس را چطوری می شودنشان داد.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳

ارتفاع ترس ۲

ارتفاع ترس 2 .

آدم ها راه خاکی را از سینه کوه می گرفتند و

بالا می آمدند. زیر پایشان سنگ بود –

راه خاکی ماشین روبود و آبادیهایی که در میان

کویر مثل سبزه های زمین فوتبالی بودند که

بیشتر قسمتهایش کچل شده بود و

سبزه نداشت یا مثل سری که کچلی گرفته بود –

البته این قسمتهای کچل حالا سبز بود ، سبز سبز-

حالا آن قدر بالا رفته بود که همه چیز

مثل قوطی کبریت بود .

نگاه کرد به پایین – حالا دهانه غار

بغلش زده بود

باد سردی به عرقهای صورتش خورد –

دو باره سعی کرد به سمت باد سرد برود

و خیال کند نسیمی نوازش می کند

چیزی در درون دلش یک دفعه ریخته بود پایین.

حالاحس می کرد چیزی توی دلش سرگردان است و

نمی داند متعلق به کجاست .

گوشه کنار نشسته بودند.

بعضی هم گوسفند سر بریده بودند و داشتند

تکه تکه اش می کردند –

جلوتر جلوی شیر آب نشسته بودند و

دعوامی شد .

سینه غار را گرفت و بالا رفت

بازهم سعی کرد پایین را نگاه نکند

آن چیز هنوز توی دلش سر گردان بود .

قسمت بالای غار قله بود .

روی قله میله های آهنی گذاشته بودند و

میله ها را با آهن به هم وصل کرده بودند.

رفت بالا – آنقدر رفت بالا که به نردبان رسید .

از نردبان بالا رفت و زن را دید که روی

جای پای داخل سنگ خم شده است و

مرده است .

از نردبان آمد پایین . چیزی توی دلش نبود.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳

ارتفاع ترس ۱

ارتفاع ترس 1

پیچ جاده خاکی که تمام شد دهانه غار نمایان شد.

گرد و خاک نمی توانست به ماشین برسد .

مرد دست انداخت زیر گلوی بز و نگاهی

به دهانه غار انداخت.

ماشین وقتی سر بالایی را کم آورد و

بر گشت عقب، مرد پیاده شد و بز را به سمت

دهانه غار هل داد . ماشین سرعت گرفت و بالا آمد.

بز به جلو نمی رفت- سمت راست آنها چند

سنگ بزرگ بود .سیاه. سمت چپ. بز

دستشویی عمومی را که از زیر چشم گذراند

میله های فلزی همراه با حلقه های فلزی ،

باز هم چشم چرخاند. چند سنگ بزرگ سیاه و

چند درختچه وحشی و سینه کش

کوه تا دهانه غار .

بز برگشت – سر پیچاند –

مرد هلش داد به سمت میله های فلزی –

لحظاتی بعد آویزان شده بود و خرخر می کرد.

بز رها شد به سمت سینه کش کوه .

مرد تکان خورد بز رفت بالا بعد سرازیر شد و

داد زد:بع بع –

صدایش گرفته بود و رگه دار

مرد چنک انداخت بز را گرفت کنار حلقه های فلزی

دماغ بز را بوسید – پیشانی بز را بوسید

پشت به سنگهای سیاه و به موازات دهانه غار .

چاقو را کشید – خون سیاهی جهید.

بز دست و پا نزد.

مرد برگشت و به دهانه غار نگاه کرد.

ماشین ها همچنان داشتند پیچ جاده خاکی را می پیمودند.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

بی عنوان

 

سلام.

اول که خیلی ممنون از اون هایی که می آن و سر می زنن.

اگر آدرس بدن حتما سر می زنم . شاید چیزی ننویسم اما

دید خب بازدید داره . این رو همه می دونن .

دوم اینکه یکی گفته چرا فونتت درشته خب آخه من خودم

فونت ریز برام خسته کننده است .

یکی دیگه از سن من پرسیده .

جواب من اینه : دل خوش سیری چند؟.

یکی دیگه گفته منسجمتر بنویس .

آخه چطور یه آدم پریشون می تونه منسجم بنویسه .

یادت نره آثار نویسنده بازتاب خودش هم هست .

یکی دیگه گفته نوشته های من اون رو یاد صادق هدایت می اندازه.

اونی که خودش نباشه خب اصلا وجود نداره .

من یه نویسنده هستم در قد و قواره خودم .

هدایت هم همین طور . اما یه تشابه داریم

این که هر دوتا در زمان حیات گمنام موندیم

یه تفاوت هم داریم

این که اون وقتی دید دنیا پوچه خودش رو کشت اما من به

این عمل معترض هستم و می گم

اول اینکه این جسم امانته. سالم تحویل گرفتی سالم هم تحویل می دی .

دوم اینکه تو خودت نخواستی به این دنیا بیایی که

حالا بخواهی خودت هم بری .

به هر حال ممنون از همه .

سوم . اما سوال اول من این هست که چطوری می شه کتابخونه درست کرد ؟

خب این طوری آثار من روی اینترنت قرار می گیرن .

سوال دوم من این هست که اونهایی که از دیدن سایتهای به قول رفیق ما

- خفن – خسته می شن چطور می تونن از اینترنت استفاده بهینه کنن.

سایتهایی هست که مثل جیگر.کام آشغال نباشه و به درد بخور باشه؟.

سوال سوم من این هست که چطور می شه روزی صد بازدید کننده داشت ؟

آخه من بیرون کامپیوتر هم اون چنان دید و بازدید ندارم .

تا بعد .!.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

ياد گار سالهای جنگ

یادگار سالهای جنگ .

1-

خنده دار بود

صبح عملیات

آغوش گشودن بدون شورت

و رقص در مقابل

جیش الجیش !

خنده دار بودو

سرباز

برای تحویل پست

بیدار نشد .

2-

غریب ترین شهر زبیدات بود

و

زبیده خاتون

دختر عقدی فرهاد بود

فرهاد

آشپز گروهان

باآن لبخند های نمکین

یک ماه رفت

مرخصی !

و فرمانده قزوینی

چشمهایش را

در جای پای او

خاک کرد !

بیچاره ستوان.

 

3-

گردنش را می گرفت و

روی تپه ها می دوید!

سروان عرب قاه قاه می خندید.

و دشمن با دوربین صحنه را دید می زد.

وقتی باتوپ او را زدند

تنها گردنش مانده بود لای دستهایش !!

سروان عرب غم گرفته زیر آتش

بالا و پایین می پرید.

 

4-

شبهای عملیات ما با هم دوست تر بودیم

با خدا دوست تر بودیم

حتی

با دشمن هم دوست تر بو دیم

اما به خودمان

هیچ علاقه ای نداشتیم !

5-

شروع ما تمام شد

و این ابرهای بهاری !

شروع ما

در پایان شکست

و خاطرات

سیلی شدند

ما را با خود نبردند !

خانه های ذهن ما

ویران شد.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳

 

سرویس تفلون هیچ پارچه !*

مرد دویدوسط اتاق و دست دراز کرد

تا پالتو – کلاه و

چتر زن را بگیرد.

 زن نگاهش کرد خندید.

مرد گفت :خوبه-- دوست داری .

زن گفت : عکس هاش رو جمع کردی نه؟.

مرد وسایل زن را آویزان کرد و گفت:

بیا بنشین واست شربت بیارم

ای وای من چقدر حواس پرت شدم .

خب بیا خودت ببین- هیچی کم نداریم

یه زندگی میزون و راحت . راستی چی گفتی .

زن روسری اش را برداشت موهایش

 مثل گل کلم بود در پشت سرش.

مرد گفت : چطوره – خوشت اومد .

زن گفت :سند که به نام اون نیست.

مرد که حالا رفته بود توی آشپز خانه

حرکات بدنش دیده می شد و صدایش می آمد:

نه – از اون خونه قدیمی فقط سه

 دونگ به نامشه –

حالا نمی دونم خونوادش می خوان چی کار کنن.

زن خودش را توی مبل فرو برد :

همش یه ماه زن تو بود بعدش هم

سرطان گرفت مرد –

چیزی بهشون نده پرو می شن.

مرد گفت : ماه عسل دوست داری کجا بریم هان ؟

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳

سرويس آرکوپال هفت نفره

سرویس آرکوپال دوازده نفره*

دختر گفت : من حقم رو می خوام همین .

پیرمرد گفت : حق چی ؟ تو مگه چقدر با اون

مرحوم زندگی کردی ؟ حق چی ؟ .

دختر گفت : شکایت می کنم می گیرم –

مهریه ام رو بدین .

پیرمرد گفت : حقوقش رو که هپلی

هپو کردیدیگه چی می خوای .

دختر گفت : ارزونی خودت – دارم شوهر

می کنم – شوهر دار بشم حقوقش

قطع می شه –

یه آپارتمون می خوام با سندش به نام خودم –

همین وگرنه می رم شکایت می کنم .

پیرمرد گفت : نمی دون چرا شیطون رفته توی

جلدت ، اما برو شکایت کن –

قانون از هر راهی که درست هست بهت می ده .

دختر گفت : من نیاز دارم – اگهیه

طبقه آپارتمون نداشته باشم واسه

تموم عمر بیوه می مونم . مگه من چه

گناهی کردم که باید یه ماه بعد از عروسی

بیوه بشم – آخه چه گناهی دارم .

پیرمرد گفت : حالا گریه نکن . این یارو کی هست حالا .

دختر گفت : آقاجون یه آدم پولدار و متدین مسجد

بروست .

پا به سن گذاشته اما خوب مونده .

زن نگرفته تا حالا .

پیرمرد گفت : اگه پول داره ، پس تو

آپارتمون می خوای چی کار .

دختر گفت : مهریه ام را بده یا شکایت می کنم .

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۳

خوبيهای خدا

دلم برای

خودم

برای تمام

خوبیهای خدا

تنگ شده است.

دلم

آسمان بی رنگ

مقوایی است

نقش خورشید

نقش شهامت اینکه

بگویی :دوست داشتن

ساده با دستهای فاجعه

بخش بخش می شود.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢

سرويس تفلون هيچ پارچه

سرویس تفلون هیچ پارچه !*

مرد دویدوسط اتاق و دست دراز کرد تا پالتو – کلاهو

چتر زن را بگیرد. زن نگاهش کرد خندید.

مرد گفت :خوبه-- دوست داری .

زن گفت : عکس هاش رو جمع کردی نه؟.

مرد وسایل زن را آویزان کرد و گفت:

بیا بنشین واست شربت بیارم

ای وای من چقدر حواس پرت شدم .

خب بیا خودت ببین- هیچی کم نداریم

یه زندگی میزون و راحت . راستی چی گفتی .

زن روسری اش را برداشت موهایش مثل گل

کلم بود در پشت سرش.

مرد گفت : چطوره – خوشت اومد .

زن گفت :سند که به نام اون نیست.

مرد که حالا رفته بود توی آشپز خانه

حرکات بدنش دیده می شد و صدایش می آمد:

نه – از اون خونه قدیمی فقط سه دونگ به نامشه –

حالا نمی دونم خونوادش می خوان چی کار کنن.

زن خودش را توی مبل فرو برد :

همش یه ماه زن تو بود بعدش هم

سرطان گرفت مرد –

چیزی بهشوننده پرو می شن.

مرد گفت : ماه عسل دوست داری کجا بریم هان ؟

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢

 

 

 

       

 

13- آبگوشت.

مرد گفت : دستش را بوسیدی زن؟

زن گفت : می گه نمی تونم کاری بکنم .

شوهر شما رهبر شورش بوده .

مرد گفت : التماس می کردی –

آخه من رو که راه نمی دن .

زن گفت : آدم باید التماس خدا بکنه –

اینها چه ارزشی دارن-

مرد گفت : حالا که نون شب هفت سر عائله

افتاده دست اینها .

زن ایستاد – کمر راست کرد – چادرش را جابجا کرد

مرد دستی به سبیلهای سفید زردش کشید –

چشمهایش را با انگشت شصت و

اشاره فرو داد داخل-

اما قرمزی چشمها از بین نرفت بلکه بیشتر شد-

انگار هر لحظه نوک چاقو را فرو می کردی

توی قسمتهای مختلف چشم.

مرد گفت : آخه آدم که سواد نداره – رهبر می شه .

من ریش سفید بودم .اونها نامه را دادن دست من –

بردم پیش وزیر . همین.

زن گفت : بهش گفتم من گدا نیستم .

می خواست پنجاه تومن صدقه بده.

مرد برگشت خیابان آرام و ساکت خوابیده بود

زن دستش را گرفت

زن گفت : ولش کن – فایده ای نداره –

بدتر از این دیگه نکنش –

مرد گفت : یعنی بیست و هشت سال

سابقه کار من کشک.

زن گفت : دستش را هم بوسیدم حالا

خیالت راحت شد.

15- آدم های خوش پخت

وقتی نشستیم رضا گفت : ما که نفهمیدیم چی

شد تو فهمیدی ؟

گفتم : نمی شه وام گرفت حداقل از بانک مسکن .

از این وام های انبوه سازی هست روی ساخت

می دن اگه به تورمون بخوره خوبه .

وقتی دو نفر تازه وارد آمدند مردی که روی

مبل لم داده بود گفت : الفاتحه مع صلوات

داشتند خرما و میوه پخش می کردند رضا نگاهم کرد

یک طوری که انگاری می گفت : خفه شو.

من گفتم : گفته باشم نجنبی می ره بالا ها –

اون وقت دیگه نمی شه خرید.

الان محرمه بازارش کساده . از ما گفتن بود.

من و رضا مثل هم بودیم مثل مادرمان –

هیچ کدام توی مراسم عزا چیزی بر نمی داشتیم-

نمی خوردیم – البته من از این عادت برگشته بودم .

البته برای مدت کوتاهی

رضا گفت : آخه چطوری دلش اومد .

این که واسه امام حسین مداحی می کرد.

لااله الا الله.

این دیگه چرا.

باباهه وقتی می آد می بینه وسط اتاق آویزونه –

خوبه سکته نزده.

گفتم : دامادشون همچین مالی همنیست که

به ما گفتند فعلا قصد ازدواج نداریم .

رضا گفت : خفه خون می گیری یا بلند شیم

بریم سر قبرمون !

گفتم : دلم واسه مادره می سوزه –

رفته بوده روضه – راستی بانک خصوصی هم

خوب وام می ده

البته بی پدر چوبله پس می گیره .

حالا چند نفر تازه وارد آمده بودند و

توی زن ها و مرد ها شیون بالا گرفت .

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

شروعی تازه

 

اول اینکه خیلی حرف دارم در باره محرم و عاشورا و

 از این خط قرمز ها

خب این ها بماند برای ادبیات شفاهی .

 به هر حال اجرکم عندالله.

دوم اینکه دنیا همه اش تصادف است .

 یعنی نیاز به تصادف هم هست اگر به خیلی

چیزهای دیگر هم نیاز هست مثل شانس .

یه رفیق داشتیم سالی گذشت و خبری از اون نبود یه

 روز بر حسب اتفاق توی بیست و چهار اسفند دیدمش.

همینطوری .

 اگه اون روز من اونجا نبودم خب حتما ده سال

 دیگه هم از اون خبری نمی شد .

هرچی دیگه گفت دروغ بود و زر!.

من بین استعداد  داشتن و رفتن زیر خاک و

 مطرح نشدن به خاطر نبودن تصادف و شانس با

گاو بودن و راه به راه شانس و تصادف و

 مشهور شدن

 خب اولی رو ترجیح می دم

حالا شما دوست دارید بگید

گربه دستش به گوشت نمی رسه

می گه پیف بو می ده! .

سوم اینکه از محیطی که نمی شه توش

 نفس کشید باید رفت چه محیط زندگی

 باشه چه محیط وبلاگ.

یادمون نره که اولش باید چاه رو پیدا کرد

بعدش باید منار رو دزدید.

من دنبال ایده ال ها هستم همین نه

 دکوراسیون درست کردن.

چهار اینکه یه سال دیگه هم تموم شد یه

 درس داشتیم کلاس چهارم ،

 برادر بزرگم اینطوری می خواند:

سال به سال که بزرگتر می شویم

خر تر و گاوتر می شویم ! .

این حالا در باره  توصیف مملکت خیلی جواب می ده.

پنجم اینکه در باره وامرهم شوری بینهم هم

 مجبورم حواله تان بدهم به ادبیات شفاهی .

ششم اینکه همشهری تا کی

 می خواد پوک باشه مثل همون گردوی

 بالای  سر استخر ده ما !

دلم می سوزه به حال این همه بودجه!

هفتم اینکه کاشکی توی اینترنت این

 همه عشق سیکس نبود .

 توی زندگی مهم نیست

حال آدم به هم خورد واسه همین

حوا لباس پوشید .

 تا فردا.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢

 

نوشتن در اين محيط به دردسرش نمی ارزد .

برای همين می خوام از اينجا برم .

شايد خيلی زود شايد خيلی دير .

 اون چيزی که سخت تره اينه که مردم ما

عادت به خوندن ندارن

اونها فقط می شنون و بعدش بايد عاطفی بشن .

 عقل نيست اما عاطفه تا دلت بخواد.

همه چيز آزار دهنده است

 حتی بازيهايی که توی اين

محيط سرمون در می آرن.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٢

و شعرهايی از جنس خدا

 

خدا ... -1

و

همیشه سرما نبود

و

همیشه زن نبود

و

خدا

قطاری بود که

گاهی داشت می رفت

گاهی داشت می آمد

و

گاهی ایستاده بود

و

ادای رفتن را در می آورد

و

من

مطمئن نبودم از اینکه

قطاری می آید

و

من

مسافری بودم که

کوله پشتی ام کنارم بود

و

ریل های قطار را با چشم

دنبال می کردم.  11 بهمن

 

  تمام می شود... - 2

همه چیز از همان جا شروع شد

جایی کنار نور ماه

جایی کنار دیواری که شاید

سگی روزی پایش را به آن

تیکه داده بود

همه چیز خواسته نا خواسته

از همان جا شروع شد

جایی کنار سایه بید های سرد .

مرز میان باور یک چیز و

حذف آن چیز .

مادرم می گفت :

آدم ها نمی میرند  اما

تمام می شوند

جایی کنار نور ماه

می دید م یکی تمام می شود یکی شروع می شود

و

هنوز هم مطمئن هستم

که سگ نباید آفریده می شد

چون باز هم جایی کنار دیواری

سگ پایش را بالا گرفته است

مادرم می گفت :

وفا  توی همین  نجاست است !.

 

مادر ... - 3

از همین کوچه تا آن بن بست

مادری بچه به بغل

قربان کودکی های من می رفت.

و بچه میان کوچه مانده است

و مادر رفته است

و دنیا

همین کوچه است تا آن بن بست.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢

آرزوهای کودکی

- یکی از بچه های دانشگاه دو بار به موبایل من زنگ زده که

 خبر تاسف باری را بهم بگه – من که رفته بودم

 "طویله گاه" خب در تابلویی خالی نوشته فوت را دیدم

 یه دختر که تازه لیسانس گرفته بوده .

هم کلاسی من گفت : خودش رو وسط حیاط خونه آتیش زده با نفت

 اتفاقا با نشاط بوده و خداشناس و نماز خون

حال از دست باباش یا از دست پسری که دوستش داشته .

من نمی دونم فقط این رو نمی شه باور کرد اگر یکی

 اون سه تا را قبویل داشته باشه دست به خود سوزی بزنه.

 از این ها زیاد  داشتیم .

شده مثل نقل و نبات . می گن افسرده گی .

 می گن بیماری روحی و روانی .می گن آب و هوا –

 می گن جنون – اما هر چی هست دلیل نمی شه

که یکی قتل نفس انجام بده بقیه هم بنشینن

واسش دست بزنن یا برقصن !

به هر حال آدم طبیعی و نا خواسته می آد همون طوری هم باید بره.

41- ما مثل سگ هار پارس می کنیم اما با یه تیکه گوشت

 سگ دیگه صدامون رو خفه می کنن –

 البته طوری می خوریم که دیگران خیال کنن

 تیکه گوشت آهوسست!.

42- ماه عبادت شد.

 برادرم رضا همیشه  می گفت: خوش به حال آنکه کره خر آمد

 الاغ رفت .البته او هم نقل قول می کرد از

 "ادیب " معلم ادبیات که با ادب ترین کلامش این بود :

هی کره خر یونجه هات زیاد شده!"

خودش می گفت :  سر کلاس خفیه شید و گر نه پاشنه

 دهنم را بکشم دیگه هر چی از دهنم در اومد

 نثارتان می کنم. واقعا یک ادیب بود!

اما بحث ماه عبادت و تزکیه و آدم شدن بااین بحث

کره خر آمدن و الاغ رفتن به شدت عجین شده!

ماه گرسنگی و نمازهای فصلی شروع شد.

 ماه یواشکی روزه خواری هم.

چیزی که من فهمیدم این حرفهای  قشنگ قشنگ است

که بهاره جونم از تلویزیون یاد گرفته

 ای درد و بلای تلویزیون بخوره توی سر تظاهر!!

43- من وقتی با یکی هم پیاله و دم خور می شم که

 مشغول فرار کردن از دست این طلب کار و اون طلب کاره –

 خوشم می آد بخندم.اما حالا که همون آدم از دست من فرار می کنه

نه می تونم بخندم نه می تونم ساکت بنشینم –

 خب آسیاب به نوبت!

من چی کار کنم هیچی و حتما اون یارو حالا با

 یکی دیگه نشسته و داره به همراهی من با خودش قاه قاه می خنده !

 این چرخه تکرار می شه.

44- اولین سحر رسمی است البته اگر ماه را درست دیده باشند

 دو چیز با هم ذهن مرا خراش می دهند.

اول اینکه رفیقی دارم دو تا پسر نر خر داره که یکی می ره سربازی و

 برمی گرده  زن  می خاد کار هم داره شاید هم

 می ره دانشگاه ( فرقی نمی کند)

یکی هم این طوری می شه یه سال دیگه – بعد این رفیق من

 خونه اش – خونه که نه لونه – را فروخته سه جا

 سرمایه گذاری کرده دوتا آپارتمون از بسیج محل پیش

فروش کرده توی بیابونهای پشت پارک چیتگر –

 یه آپارتمون هم از شرکت پیش خرید کرده و حالا مونده

 معطل که یه زوری بزنه یه سازمانی بگیره

 چهار پنج سالی بنشینه تا بعدش آپارتمون ها

 حاظر بشه و هر کدوم برن سمت و سوی خودشون.

دوم اینکه دو تا همکار دارم ترک بودنشان

 به عقده ای بودن و بی سواد بودنشان ربطی ندارد

حالا ترک نه یه قوم دیگه مگه آدم نیستن –

آدم هم که نباشن انسان  هستن.اینها برای اینکه

 نشون بدن خیلی باسوادن هی چوب می کنن

توی برنامه های نرم افزاری کامپیوتر ها!

اونها فکر می کنن این طوری می تونن این حس را

 بوجود بیارن که خیلی مهمن .

 این طوری می خوان اون عقده خود کم بینی را شفا

 بدن. خب من می موندم با این دوتا چی کار باید کرد .

البته ما یه بیماری داشتیم که فکر می کنم این یکی نوع پیشرفته شه!

 یعنی حاد که بشه می شه این که گفتم چوب می کنن

توی اونجای کامپیوتر ها تا خودشون رو مطرح کنن.

این بیماری که فراگیر هم هست مخصوصا توی قسمتهای فنی ،

 اینه که شما از این طرف و اون طرف یه کم اطلاعات

 گدایی می کنی ، وقتی گدایی تموم شد اسمش رو

می ذاری سواد به هیشکی هم نمی گی تا خودت

 همیشه مطرح باشی – دوای درد پیش خودته!

الکی که نمی گن جهان سومی –

ببینید تقصیر دین هم نیست. وقتی دین می گه زکات علم نشره اونه

یعنی این برخوردها همش مال اینه که

 جهان سومی شدیم . جهان سومی نبودیم به خدا .

45- "آدم های ساده " هارتلی  ترجمه نیاز ساغری و "اعتماد" دو

 فیلم نامه است با انتهای تلخ آغشته به امید.

شاید خواندن این اثر بیشتر به خاطر امیدش بود تا تلخی اش.

بیشتر تصویری مضحک از زندگی است.

در "آدم های ساده" زنی که شوهرش هیچ وقت نیست ،

 دل باخته یک دزد ناشی می شود .

دزد از  انتهای فرار بر می گردد تا دستگیر شود اما به

امید به زن رسیدن.شوهر زن اومده وقتی دزد عاشق را

 دیده رفته برای همیشه.

در" اعتماد" دختری دبیرستانی از پسری عشق فوتبال حامله است .

 از آن طرف جوانی که حاظر نیست تابع شرایط تحمیلی باشد و

 با پدرش زندگی می کند .

 این دو در شب نا امیدی همدیگر را می بینند .

دختر باعث مرگ پدر شده است . مادر دختر، جوان را برای دختر بیوه اش

 لقمه گرفته است . دختر سقط می کند

 جوان معترض به زندان می رود اما امید رسیدن به

 دختر مورد علاقه اش در او جوانه زده است.

جبر های حاکم بر زندگی غربی در این دو فیلم نامه عیان است.

اما در کشور ما یکی بلند می شود با تکنیک آنها و دغدغه آنها

  شام آخر می سازد .

به هر حال انها چون خودشان هستند پیشرفت می کنند.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٢

گاهی يک داستان ۳و۴

آن مرد با اسب در باران امد 

 

وقتي آمد فکر کردم يک زن است باچند تا بچه قد و نيم قد-

 خب توي کشور هاي عربي دختر خيلي زود

 ازدواج مي کند و  خيلي زود بچه دار مي شود

 اما او يک عرب مسيحي بود – بعد خيلي شکسته شده بود

 اما پير دختر نبود.

 اولين باري که وارد محيط شد

 خيلي خوش و خندان آمد توي نفس هاي ما –

 بعد من خجالت کشيدم از حرفهايي که به زبان

 خودمان به او گفته مي شد و او

 عربي مي دانست و انگريزي  و تنها مي خنديد.

روز اول من توانستم از پشت سر از پشت شيشه

 تمام نقطه هاي قهوه اي کک مک پشتش را

 کامل بشمارمم – وقتي خم مي شد و لباس سفيد نازکش

کشيده مي شد قسمت پوشيده پشتش از زير لباس

 نازک خال خالي بود مثل تخت گردنش!

سي و هفت شايد هم چهار تا خال داشت

 خالهاي کک مکي قهوه اي-

 موهايش را پريشان کرده بود شلوار سياه و تنگي پوشيده بود.

يکي از بچه ها سر تمام شرافتش قسم خورد

 که تمام بدن زن کک مکي است.

نمي دانم چه اتفاقي افتاد که به ترتيب روزها آفتابي شد

 از باران ديگر خبري نبود اما زن خيلي مرتب و

منظم   لباسهاي ضخيم و پوشيده به تن مي کرد –

کمتر مي خنديد و يک طوري

ما – ميوه ها – آب خنک و کلاس را نگاه مي کرد

دختر مسيحي نامزد داشت – ما يک بار نامزد او را

 ديديم و او به نامزدش گفت که زهره همان زهراست

 که نام دختر پيامبر مسلمانان است و من

 زبان بلد نبودم تا حاليش کنم سخت در اشتباه است و

زهره نام سياره اي است خنياگر و مطرب که در اصل

 زن فاحشه اي  بوده که  اسم اعظم خدا  را از زير زبان

 هاروت و ماروت در آورده است و رفته به آسمان .

 به هر حال زن نقطه ضعف مرد است.

يکي از بچه ها گفت : شوخي و خنده بي شوخي و

 خنده يارو صاحبشه .!

دختر ارمني توي قهوه اش يک قرص مي انداخت

 صبح به صبح .وقتي مي خوردش حس مي کردي

 يک پيرزن رو به موت دارد آخرين قاشق

 شربتش را مي خورد خانم ارمني سعي کرد

 با ما زياد صحبت نکند

اولش "هاي" و  آخرش "با  با " وسط هم نداشت.

دلم يه طوري بود –

 لباسهاي زن تغيير کرد و نگاههاي ترسيده اش براي من      دوره که عکسهاي گردش تفريحي اون با عربهاي يه کشور ديگه

را روي بورد آموزشي زد من يه سوال ديگه هم برام بوجود

حالا اون توي بغل مردهاي عرب چي کار مي کرد با همون لباسهاي اولين ديدار با ما؟!

مگر مردهاي قوم هاي مختلغف با هم فرق داشتند!.

 

 سکوت پر شد خالي شد

مرد نشست – برخاست – گوشي تلفن را برداشت

 چند شماره را گرفت بعد گوشي را گذاشت –

حالا بلند شد دور ميز چرخيد.آن قدر چرخيد که نشست و

سرش را با دستهايش بغل زد – دوباره به صورت عادي

 پشت ميز نشست .

خودکار را گوشه لبانش گذاشت چند پک

 جانانه ازآن گرفت بعد خاکسترش را توي

 جاسيگاري خالي کرد .

وقتي از پشت شيشه روبرو زن را ديد که دارد به

 سمت او مي آيد خودکار را از گوشه لبش برداشت

 جا سيگاري را به کناري زد و دو تا سرفه کوتاه و

 خفه را دادبيرون .

 يک لحظه سکوت پر شد خالي شد.

مرد گفت : چي شده خانم سروش .

زن دستهايش را مچاله کرد توي دامنش :

 هيچي – يه حرفهايي مي زنن توي کارگاه-

مرد بلند شد :

 چه حرفهايي – اون تو به جاي خاله

زنک بازي کار ديگه اي نيست .

زن بلند شد اما همچنان داشت دستهايش را

 مچاله مي کرد توي دامنش :

آخه حرف امروز نيست . آقا اگه تصميم داريد ،

 خب ثواب هم داره – زن خوبيه ، خوش بر و رو

 هم هست. بچه هم نداره بهتر.

مرد نشست :

 اگه چيزي بخواد بشه مي شه خانم سروش .

بعدش هم اينجا محل کاره نه تفريح و ايستادن به وراجي –

گفته باشم اگه کيفيت بياد پايين يا تعداد ،

 اون وقت گله و شکايتي نباشه.

زن نشست. دستهايش را ديگر مچاله نکرد

بلند شد و بيرون رفت

 يک لحظه سکوت پر شد بعد دوباره خالي شد.

مرد تلفن را برداشت چند شماره گرفت بعد گوشي را گذاشت .

به ساعت نگاه کرد بعد دستهايش را روي ميز پهن کرد.

 سرش را گذاشت روي ميز – صورتش يخ کرد .

خنده اش گرفت .

سکوت پر شد .

مرد سرش را از ميز جدا کرد.

 زن ايستاده بود و چشمهايش را انداخته بود کف اتاق –

 سکوت خالي شد.

مرد گفت : چي شده خانم ساده؟

 تو هم اومدي مثل سروش حرفهاي خاله زنکي تحويلم بدي .

زن گفت : نه جواد آقا – مي خوام اگه اجازه بدين

 برم بهشت زهرا ، شب جمعه است .

مرد مثل اينکه دارد از عذابي

 راحت مي شود گفت :

 واقعا شوهرتون سر يه درگيري به

 خاطر شما کشته شد؟

زن مرد را  ديد اما چيزي نگفت.

زن گفت : به خدا خودشون حرف در مي آرن .

 من چيزي نگفتم .

مرد که زن را ديد نشست و زن به طرف عقب رفت

 خورد به در . کمي سکوت پر شد

زن گفت : من حرفي ندارم –

 اما شما که زن داريد . قبول مي کنه؟! .

مرد گفت : يارو چي گفت که شوهرت کشتش .

زن گفت : هيچي گفت مثل ماه مي موني .

 حالا چند ساعت زودتر برم.؟

مرد گفت : مجبوري براي هميشه بري .

زن گفت : خدا از برادري کمتون نکنه.

سکوت پر شد خالي شد.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢

قسمت دهم رمان

قسمت دهم رمان

... می خواد با من مشورت کنه گفتم بیاد خونه که

 تو هم کمکم کنی

لیلا با بی تفاوتی گفت : حالا مشکلش چیه؟

فصیح گفت : نمی دونم وقتی اومد می فهمیم.

لیلا موهای فصیح را از پشت چنگ زده نوازش کرد

 بعد گفت : مجتبی تو جراح هستی یا روان شناس !

نکنه نمی دونم شاید هم می خواد بره زیر تیغ تو

فصیح گفت : بریم بیرون چیزی بخوریم

لیلا موها را بیشتر چنگ زد: نگفتی تو روان شناسی ؟

فصیح توی آیینه به همسرش خندید بعد چشمک زد

بلا فاصله زبانش را در آورد بعد گفت : حسودیت می شه!

لیلا گفت : اوهوم

فصیح گفت :با اجازه شما باید عرض کنم که به هر حال

 یک نویسنده معتبر می تونه یک نویسنده تازه کار

را درک کنه شاید هم مشکلش را حل کنه، خدا را چی دیدی .

لیلا گفت : من حیرونم چرا تو این همه بیمار زن داری .

 همه دخترن . زن هستن. چرا مردها واسه رفع

 مشکلشون نمی آن سراغ تو .

فصیح گفت :که نگفتی بریم بیرون چیزی بخوریم؟!

لیلا گفت : نه بریم خونه –خیلی سردم شده!

فصیح گفت : باشه پس من مستقیم می برمت

 اتاق خواب تا استراحت کنی .

لیلا خندید: با ماشین می خوای بری توی اتاق خواب!

فصیح کمی آرام شده بود برای همین

 گفت :اوهوم عیبی داره .

لیلا گفت : نه عیبی نداره قربان. راستی این گیتی هم

 خیلی ماهه – چقدر زحمت کشید مثل پروانه

دور و برم چرخید. راستی چرا شوهر نمی کنه.

فصیح جلوی در خانه ایستاد و در حالیکه داشت از ماشین

پیاده می شد گفت : غرور – خودخواهی – توهم –

مشکلات خانوادگی – تحصیلات – تکبر – نفهمی

لیلا حرفش را قطع کرد : اوهو اوهو دیگه چی !

فصیح نگاهش کرد از اینکه زنش کمی سر حال شده بود

خوشحال بود برای همین گفت : چشم قربان!

آن روز صبح شبنم آمیک تماس گرفت و خواست

 غروب بیاید منزل فصیح .

فصیح گفت که با همسرش هماهنگ کند

وقت مناسبی بود چون شیفت شب نداشت

هوا هنوز آفتابی بود که مجتبی فصیح در خانه اش

پذیرای شبنم آمیک بود و لیلا داشت چای می ریخت.

فصیح شروع کرد : خب خانم آمیک – عرض شود که

 من و لیلا سرتا پا گوش هستیم – مشکل شما چیست؟

لیلا خندید: مشکل هیچی نیست – وقت

شوهر کردن شبنم خانم رسیده !

شبنم خندید و از خجالت سرخ شد اما گفت :

 نه مشکل این نیست – خواستگار زیاد دارم اما مشکل

 اینه که از بچه دار شدن خوشم نمی آد بعد برای همه

 خواستگارهام اول  شرطی که می گذارم همینه

 اونها هم می رن و پشت سرشون رو  نگاه نمی کنن.

لیلا دستش را گرفت به صندلی تا روی  زمین ولو نشود

 یک دستش را هم گرفت به پیشانی اش .

یک سردرد  عجیبی توی سرش داشت می چرخیدو

 می چرخید با سرعت.

شبنم زن را بغل کرد و گفت : چی شد خانم فصیح؟

فصیح بلند شد و صندلی را جلو کشید تازن  راحت تر بایستد.

فصیح گفت : می خوای بری توی اتاقت.

لیلا سرش را تکان داد

لحظاتی بعد لیلا توی اتاقش داشت به این دختر

 نفرین می کرد و پشت سر هم می گفت :

 خاک توی سرت – خاک توی سرت.

فصیح که روزگار آن قدر به دیوارهای متمادی زده بودش که

صبور شده بود و سرد و گرم چشیده ،  حرفی نزد .

 سکوت کرد تا شبنم ادامه حرفهایش را بگوید و

 این باعث می شد که دختر سبک شود و از درون منفجر نشود .

شبنم ادامه داد: می بخشید مثل اینکه برای همسرتان مشکل درست کردم به خدا منظوری ...

فصیح گفت : مهم نیست – لیلا دیروز بیمارستان بستری بوده – مربوط به شما نیست راحت با شید

حرفتون را بزنید.

 شبنم ادامه داد : حقیقتش نمی تونم خودم را راضی کنم .

می دونید دکتر ! از بچه بدم می اد . از از از ازاز

فصیح حرفش را قطع کرد : از مسائل  جنسی هم بدتون می آد –

 از اینکه شوهر نامی به شما دست بزنه

 چندشتون می شه. دوست دارید یه شوهر داشته باشین

 که فقط داستان بخونه – داستان بنویسه –

 با شما توی رویاهاتون شریک بشه – براتون رویا بسازه –

 آزارتون نده – هر چی گفتید بگه چشم قربان !

(ادامه دارد)

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢

آ‌رزوهای کودکی

- این روزها فکرم خیلی جاها هست .

 نمی تونم بنویسم – رمانهایم نیمه کاره  ول شدن –

 خیلی دلم می خواد آرامش برگرده اما نمی شه –

فکر آشفته ام خیلی خسته اس –

یا باید مصلح بود یا مصلح داشت

حالا ما هیچی نداریم جز یک مشت کلاف سر در گم !.

31- اعتماد به نفس خیلی خوبه –

 به شرط اینکه یه چیزی توی آدم باشه

وقتی پوچی دیگه گوزی !

حالا بحث فوتبال ایران هم ، قصه بالاست

 یعنی نه مربیهای ایرانی مربی هستن نه بازیکنان ، بازیکنان .

به هر حال آدم دلش به چی خوش باشه –

 پس بیایم قبول کنیم یا مربیهای تازه داشته باشیم که

 تربیت شده باشن و پوچ نباشن یا

مربی خارجی بیاریم – مشکل چیه ؟!

آدم هر چی ناسیو نال باشه باز هم کم می آره  با

 این فوتبال یه قل دوقلی و مربیهای گردو باز !.

32- خیلی فکر کردم که  چرا توی اروپا می گن

 دختر که باکره ازدواج کنه  خره!

 درست بر خلاف ما که می گیم جنس دست دوم سودی نداره –

 احتمال اوراق شدنش خیلی زیاده .

من نمی خوام بحث فلسفی و مذهبی بکنم –

به هر حال هر کی کار خودش – بار خودش –

عقاید خودش – اتیش به انبار خودش .

اما حقیقتش وقتی توی این جامعه روز خوابیهای  آدم ها را

 زیر و رو می کنم می فهمم که آره – این ایده علت داره –

شاید راحت ترین راه بوده اما علت داشته.

وقتی توی ایران پسر و دختر تجربه جنسی

 قبل از ازدواج ندارن – فکر  می کنن  حالا چی هست

این نقل و نبات – وای به وقتی که چهار تا عکس

 بد بد بد تر ببینن – اون وقت هی می شینن تا

 ازدواج کنن و اون شب بیاد –

خب این اتفاق می افته توی شب اول خب یه

 تجربه تازه اس و همه چیز رو تحت الشعاع قرار می ده –

 شب صبح می شه – هیچ اتفاقی نمی افته و

 هیچ مشکلی حل نمی شه  دختر و پسر که حالا شدن

 زن و مرد شبهای بعد هم به امید اینکه به

جوابی برسند این شب زفاف را ادامه می دهند –

 خب کم کم  که می بینن بیهوده تر و مسخره تر از

 این کار دیگه نیست ،خسته و ناراحت یه گوشه

 می شینن  و می گن پس زندگی چیه –

حالا توی این بگیر و ببند اگه دختره حامله بشه

 خب بچه می آد و دیگه فکر اونها را شاید مسدود کنه –

 شاید هم نکنه –

به هر حال ما توی ایران و توی تهران طلاق بدون

 بچه داریم – با بچه هم داریم.

خب – خارجیها اومدن گفتن این طوری نمی شه

  زندگی توی این مسائل خلاصه نمی شه پس بهتره

 قبل از ازدواج تجربه ها طی بشه تموم بشه

و بعد عاقل شدن آدم ازدواج کنه –

خب دختر و پسری که دیگه انواع  و اقسام

کفتر بازی و حمومک مورچه داره رو بازی کردن

حالا می فهمن که بعد از ازدواج این دیگه

 واسشون مهم نیست که یه شب بشینن تا

 صبح به بدن بدون لباس همدیگه نیگاه کنن و هی

فکر کنن دنبال چی هستن ؟!.

نمی دونم شاید هم فرقی نداره .

به هر حال زندگیها با این تعریف چهار حالت بیشتر نیست :

یا مرده زنه رو تحمل می کنه – یا مرده زنه رو –

 یا هر دوتایی هر دو رو یا هیچ کدوم هیچ کدوم رو –

 این آخری به دعواهای عجیب غریب

ختم می شه و احتمال ضعیف به طلاق –

چون گفتیم تحمل کردن –

هیچ کدوم که همدیگه رو تحمل نکنن خودش یه نوع تحمله!.

البته شاید بعضی ها هم سعی می کنن

 یاد بگیرن کوتاه بیان و اصلا تحمل هم نکنن و تدبر!

به هر حال یه سفر چهل پنجاه ساله اس –آش کشک

 خرته بخوری نخوری توی پاچته !

پس بهتره روزگار رو خوش بگذری!

33- اینجا که اینطوریه – باید اعصاب پولادین داشته باشی

باید به اون چیزهایی که توی کتابها خوندی

بی اعتنا باشی – باید فاتحه ایده آل گرایی را بخونی –

باید دنبال دیدن یه دنیا ی رویایی که توش

 همه چیز به جای خودشه نباشی –

باید فکر کنی دنیا محل گذر است و تواز بد حادثه افتادی

 وسط یه مرداب – بهتره زیاد دست و پا نزنی –

 آروم آروم باید نفس بکشی تا عمرت تموم بشه –

توی فکر اصلاح هم نباشی – حساسیت های ریز و

 درشت رو هم فراموش کنی – آدمهای دیگه رو

 یه عالمه مورچه تصور کن که دارن از این طرف به

 اون طرف می رن – دور خودشون می چرخن – یک سری

دونه واسه خوردن پیدا می کنن- می آرن قایم می کنن –

بعد یک سری از اونها دونه ها رو می خورن و توی این رفت و

 آمدها آب می افته توی لونه شون و یک سری شون

 می میرن – یک سری بچه به دنیا می آن و

 این چرخه تکرار می شه-

یعنی توی غیر ایران وضعیت فرق می کنه؟.

34- همه جا رو نظم سر پا نگه می داره ، ایران رو بی نظمی .

من نمی گم ، شنیدم – خب می بینم –

 حداقل توی این کشور می بینم که همه چیز مثل

 اون لونه مورچه اس که توش آب رفته .

صد در صد آدمها از مرد و زن گرفته تا در حال درس و

درس تموم و دانشگاهی و فارغ و خلاصه همه

 بشتربی کار هستن تا مشغول کار

خب توی کشوری که هیشکی کار به معنای واقعی رو

 نمی شناسه چی هست که کشور رو سر پا نگه داشته –

 یکی می گفت واقعا امام زمان نگه داشته –

من نمی گم – شنیدم.

35- تخم از مرغ در می آد مرغ هم از تخم –

خب این چرخه تکرار می شه پس ایران هیچ وقت

 نمی تونه درست بشه – تغییر بکنه –

این یه واقعیته – باید قبول کنیم

فرهنگ دو هزار و پانصد ساله هم حرف مفته –

 واقعیت یه چیز دیگه اس-

36- خدا می دونه که الان نزدیک سه صبحه –

 من بیدار نشستم و دارم می نویسم –

خدا می دونه که چه آرزو هایی داشتم

خدا می دونه که چرا من از این مردم و از این کشور

پاک نا امید شدم

خدا می دونه که تحمل این کشور و این مردم

 چقدر ضجر آور و سخته

و نمی شه رفت چرا که شاید نرفتن بهتر باشه واسه

 خود آدم –

خدا خودش خوب می دونه که من از اون هم دلگیر شدم –

دیگه حساب کتاب های قبل رو واسش نمی نویسم –

دیگه صداش نمی زنم . فقط نگاش می کنم و

 اون می خنده – همین.

37- من همیشه بین دو بی نهایت گم بودم

یه بی نهایت می گه توی این دنیا باید پایه گذار  و خالق

 یک روش  و راه  باشی-

یه دونه عدس از بی نهایت خدا .

پس تلاش کن و بنویس  تا اون روز ---

یه بی نهایت می گه دعا بخون – زیارت کن – نماز بخون-

 برو تاسوعا – عاشورا سینه زنی – اون وقت عمرت

 تموم می شه می ری –

این دنیا پوک تر از اونه که تو بهش لیس بزنی به

 دنبال یه لقمه دندون گیر-

من بین این دوتا بی نهایت پیر شدم.

  

38- خب وقتی شما توی دو طبقه از یک ساختمان سه طبقه ای سرگردان باشید و گاهی تنها و گاهی بهخ دنبال یک زن کوتوله که شیکم  هم داره( پنج ماهه) از این اتاق به آن اتاق بروی و آخرش بگویند ما نمی دانیم چی کار کنیم.

خب حرف ترکه اینجا درسته که گفت : اوضاع خیلی خر تو خره ! از دست خدا کاری بر نمی آد مگر اینکه حضرت ابوالفضل یه کاری بکنه.

این حرف ترکه توی کشور ما خیلی درسته . می روی تا یک فرم بگیری که اعتراض را در فرم تازه بدهی خدمت چهار تا خر سوار دیروز و مدیر امروز که مسئول کامپیوتر دانشگاه (البته زایشگاه ) می گوید مسخره کرده اند هر روز یک بازی تازه آن وقت بدون فرم و یک سال سگ دو زدن و آخرش عقده روی عقده خیلی راحت با سه سوت مشکل را حل می کند خب باید هم اون زن کوتوله عفریته نفس آتیش بگیره و تمام اونجاسش بسوزه .

پس قبول کردم مگر اینکه حضرت ابوالفضل یه کاری بکنه  شما چی ؟.

39- روزگار شده مثل بازار شام – هر کی به هر جا یه سیخونک می زنه گاهی خودش به خودش سیخونک می زنه و نمی فهمه!.

گاهی اصلا سیخونکی نیست فقط حس کرده یه سیخونک زدن.

بعد ترس از مردن مثل خوره آدم رو آب می کنه – ترس از اینکه وقتی سگ دوها تموم می شه و می خوای طعم راحتی رو بچشی بگن تموم شد.

آدم واسه زندگی میون این همه گرگ یا حداقل موجوداتی که ادای گرگ رو در می آر چه دل خوشی برای زندگی داره؟

من می گم خدا هست . آخرت هست . زندگی هست. این سه تا رو باهم قبول کنیم هیچ اتفاقی نمی افته.

40

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

قسمت هشتم رمان

قسمت هشتم رمان (شب همیشه می خندد.)

و یک لحظه حس کرد این چهره وقتی روی آسفالت

خیابان پهن شود  چه صورتی پیدا می کند با این حال

 دستی روی چشمهایش کشید خندید و  آرام گفت :

من  هیچ وقت به شما تهمت نزدم 

بعدش هم این دیدگاه روان شناختی به اثر است

  بعدش هم ببینید شما دختر ها و زن جماعت  وقتی

 آن قدر حس و عاطفه و لرزش از آینده به اثرتان

 چاشنی می کنید که آدم وهم برش می دارد

 این وهم است که در اثر آن را واقع نما

 می کند اما اگر این چاشنی دیگر خیلی  باشد

 می گویند یا شور  می شود یا بی نمک –

حالا کار شما شور می شود – خیلی شور

 آن وقت خواننده حس می کند دارد روایت یک حادثه

 واقعی را می خواند باز هم می گویم ما باید پرهیز کنیم

از ایجاد این حس در خواننده – خب ؟

شبنم سرش را تکان داد و خندید.

کم کم معمول این گونه گرد هم آئیها جلسه

 خودمانی شد و بحث های داستانی و داستان خوانی

 خیلی صمیمی ادامه یافت .

دختر ها کم کم روسری هایشان را آزاد تر کردند و

 فصیح سعی می کرد به آب نگاه کند اگر چه از دیدن

آن زلف ها  و لب ها و لپ ها و قلم های پا و دست

 هیچ احساس خاصی در خود حس  نمی کرد با

 این حال سعی می کرد چشمهایش به آب خیره شوند و

 شاید همین برخورد  دکتر فصیح باعث می شد

دختر ها و خصوصا سحر مزبوری  با او احساس

خویشاوندی و راحتی کنند .

ساعتی گذشت خنده ها که فرو نشست

 شبنم به فصیح خیره شد و گفت :

شما چی داشتید می نوشتید برامون بخونید .

فصیح ورق های دست نوشته اش را زیر و رو کرد و گفت :

هیچی  یک داستان کوتاه بود که تمام نشد .

شبنم گفت :خلاصه اش چیست ؟

فصیح گفت :هیچی  زن یه مردی افتاده دیوونه خونه .

 اون وقت این مرد نمی دونه چی کار بکنه . بره طلاقش بده –

 بره یه زن دیگه بگیره – یا منتظر بمونه .

شبنم گفت : خب بره زن بگیره !

همه خندیدند به جز سحر که داشت به فصیح نگاه می کرد .

فصیح گفت : مشکل این نیست که با زن گرفتن حل بشه .

یکی دیگر گفت :مشکلش چیه – عشق افلاطونی

فصیح گفت : نچ – این هم نیست

شبنم گفت : پس چیه ؟

فصیح گفت : شخصیت های داستان و خصوصا مرد

 خودش هم نمی دونه چیه ؟ فقط می دونه یه

 چیزی هس که به این راحتی حل نی شه .

سحر گفت : می تونه این زن توی تیمارستان بمیره .

فصیح گفت : با مردنش هم کاری درست نمی شه .

یکی از دختر ها گفت : معمای 30 سوالیه استاد .

فصیح گفت : نه – فقط مسئله این بود که می خواستم

به شما یگم که همیشه همه چیز را این طور ساده تصور نکنید .

 آدمها ظاهرا ساده هستن . به دنیا  می آن – بزرگ می شن –

 کار می کنن – ازدواج می کنن بعدش هم می میرن –

بلکه هر کدوم از آدمها پر شدن از هزار تا معما که اگه

 حل بشن هزار تا معما از هر کدومشون زائیده می شه !.

شبنم گفت : یعنی بهتره این معما ، معما بمونه

فصیح گفت : فکر کنید یکی از وظایف ما توی

داستانها این هست که بگذاریم شخصیتها خودشون

تصمیم بگیرن – گاهی یک حادثه تموم

عملکرد یک کارا کتر را تغییر می ده –

طوری که تو قبول نمی کنی .

سحر گفت : حتی توی داستان کوتاه .

فصیح گفت : اوهوم .

یکی از دختر ها گفت :داستان دیگه کافیه – می تونیم

راه بریم و از این طرف و اون طرف حرف بزنیم .

 همه موافقت کردند اما فصیح عذر خواست

و آنها را ترک کرد –

این بار بحث حال گیری نبود می خواست برود

 سمت بیمارستان  ببیند حال لیلا چه طور است .

شبنم گفت : استاد من هم  می تونم با شما بیایم تا

 یک جایی همراهتون هستم

سحر مزبوری داغ شده بود گفت :

 کجا شبنم جون هنوز می خواهیم بریم بالا  ،

 کنار اون آبشار هندوه بخوریم .

شبنم گفت : نه بچه ها من باید یرگردم . امروز مهمون داریم .

فصیح خودش را به این همراهی متمایل نشان نداد ، اما

 دختر وسایلش را جمع کرده بود  و با همه دست داد ه بود

 و خداحافظی کرده بود .

دختر ها به حرکتشان به سمت آبشار ادامه می دادند و

 فصیح به همراه شبنم بازگشت .

(ادامه دارد)

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

گاهی يک داستان ۲

 آن مرد در باران آمد.

ما زبان همدیگر را نمی فهمیدیم .

 وقتی همه ما وارد خرابه های آنجا شدیم ،

 زن ست آبی زده بود. لباس آبی –گوشواره های

دایره ای آبی – سایه آبی – کفش آبی –

 شلوار لی  آبی –و کلاه ابی

تنها نتوانسته بود رژ لب آبی بزند –

 حتی لاک انگشتانش هم آبی بود – کفش اسپرت آبی-

بچه ها رفتند سراغ زن جوان که موهایش بلند بود و زیبا –

هندی کم ها، به طرف او نشانه رفت –

تا من چهار تا سنگواره – فسیل ببینم-

 دیدم زن جوان غیب شده است .

وقتی وارد شدیم زن روی صندلی نشسته بود

 اما وقتی فضا شلوغ شد زن رفت بالا .

 من زبان بلد نبودم – حتی اشاره هم بلد نبودم –

 اما دوست داشتم بروم بایستم و با او حرف بزنم –

بچه ها پراکنده شدند . شاید دنبال جایی می گشتند که

 واقعا دیدنی باشد جز مشتی خرابه و فسیل واره-

من ازبچه ها جدا افتادم. به طبقه بالا رفتم.

 زن جوان نگاهم کرد بی حرف –

نگاهش کردم بی حرف –

بعد همان شرم ذاتی سرم را گرفت کشید پایین و

 من  رفتم بیرون  تا ساختمانها را ببینم و دریا را

 و تا چشم کار می کرد آب بود و آسمان آبی و دریا آبی

و زن آبی  پشت سر من در ساختمان فسیل و

 عکس و استخوان آبی بود.

وقتی من به اطرافم نگاه  کردم پشت سرم ساختمان بود و

 حالا زن جوان آبی پوش که آمده بود بیرون و مرا نگاه می کرد

 شاید نگاه من کار خودش را کرده بود و البته نگاه او

 خیلی سرد و عادی بود

سمت راستم دریا بود – روبرویم دریا و دست چپم

 دریا به ساختمانها و کوه می رسید –

هنوز هم آن چهره و آن نگاه سرد همراه من است و

 چقدر دلگیرم که دانستن زبان می توانست به من

کمک کند تا احساساتم را به او بگویم و او شاید کمی

می خندید و حرفهای عاشقانه می زد

شاید هم می گفت بروید کار دارم – مزاحم نشوید

شاید هم او حرفهای قشنگی برای من داشت .

در انتهایی ترین نقطه کاخ ویرانه بودم رو به دریا

و زن جوان در وجودم ویران می شد و

آن نگاه موجی بود که زنده می شد و می مرد.  

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

قسمت نهم رمان

قسمت نهم رمان(شب هميشه می خندد)

فصیح داشت یک طوری برنامه را می چید که

 منصور برای ناهار قلاب سنگش نکند .

 برای همین از کوهها که دور شدند موبایلش را روشن کرد

  صدای موبایل در آمد. دگمه سبز را زد قبل از اینکه

 ببیند شماره بیمارستان روی صفحه موبایل

ثبت شده است فقط توانست بشنود:

آقای دکتر ، لهراسب هستم . همسرتان به هوش آمده  ،

 سراغ شما را می گیرد .نگران شدیم . صحبت می کنید

و بدون آنکه جوابی بدهد صدای لیلا را از ته چاه شنید:

 مجتبی کجایی ؟.

فصیح خیلی آرام گفت : دارم می آم عزیزم.

 حالم به هم خورد آمدم کوه یه کم هوا بخورم

  دارم می آم با هم بریم خونه خب ؟

تلفن قطع شد و اونیز دگمه قرمز را فشار داد.

شبنم گفت : استاد مزاحم که نشدم ؟.

فصیح که داشت شماره  می گرفت گفت :

 نه توی مسیر هر جا راحت تر بودید شما را پیاده می کنم  و

 دگمه سبز را فشار داد .کسی از آن طرف جواب نداد

 دوباره شماره را گرفت یک بار دگمه قرمز دوبار دگمه سبز.

این بار یکی از آن طرف گفت : سلام .

فصیح گفت : سلام . به بابات بگو دارم می آم ماشین را بردارم .

 در حیاط را باز کنید،

 بعدش هم  موجی خودتی   آقا رضا.

بعد قاه قاه خندید.

آز آن طرف رضا هم داشت قاه قاه می خندید.

 فصیح شبنم را سر چهار راه منتظر گذاشت

 کمی بالاتر از چهار راه پیچید  توی کوچه و از در باز

 خانه منصور داخل شد – کلیدها را از دست پسر منصور گرفت و

 گفت : به بابات بگو موجی رفت !

بعد نشست پشت رل و از خانه بیرون آمد  .

 وقتی شبنم سوار شد گفت: دکتر فکر می کنید

من نویسنده خوبی می شم ؟.

فصیح گفت : چرا که نه!

دختر داشت با خودش کلنجار می رفت که حرفی را بزند .

فصیح گفت : راحت باشید . من ناراحت نمی شوم .

حرفهای شما را هم تابلو نمی کنم .

شبنم گفت : شما چقدر را حت هستید .

فصیح گفت : خواستگار داری؟

شبنم گفت : زیاد  اما هیچ کدومشون خوب نیستن .

فصیح گفت : منن از آن سمت می روم داخل اتوبان –

 شرق به غرب – مشکلی ندارید ؟

دختر گفت : نه همان طرفی مشکلی نیست .

 و چون فصیح می دانست دختر دارد دروغ می گوید و

 مسیرش خیلی طولانی می شود گفت :

شبنم خانم یه وقتی بگذارید بیایید خانه ما .

 با همسرم لیلا هم آشنا می شوید

بعد مشکلتان را مطرح کنید من خیلی خوشحال می شوم

 رفع مشکل کنم ، لیلا هم از دیدن شما خوشحال می شود

شبنم سرخ شد . فصیح قبل از اینکه وارد اتوبان شود گرفت

کنار خیابان .دختر می خواست حرفی نزند و پیاده شود .

فصیح کارت ویزیتش را بیرون آورده بود و به

 سمتش دراز کرده بود .

شبنم کارت ویزیت فصیح را گرفت و گفت : زنگ می زنم .

فصیح گفت : به سلامت.  روی من به عنوان

یک مشاور حساب کنید .

وقتی  توی اتوبان داشت به سمت بیمارستان می رفت

 موبایل زنگ زد گوشی را فرو کرد توی گوشش و

آرام گفت : جانم!.

جوابی  نشنید بعد قطع شد .

 تا به بیمارستان برسد و لیلا را مرخص کند و از

 در بیمارستان خارج شود موبایل چندین بار زنگ خورد و

 جوابی از آن طرف نیامد .

لیلا که صندلی عقب خودش را ول کرده بود

گفت : مجتبی رفتی کوه غصه هات  فراموش کردی؟!.

فصیح آهنگ ملایم پخش شده را قطع کرد و

اخبار رادیو را گرفت .

لیلا گفت : خفه اش کن حوصله ندارم .

فصیح گفت : لیلا  جان فردا حتما مهمون داریم .

لیلا خودش را کمی جمع کرد : سحر ؟.

فصیح گفت :نه.  شبنم از دوستهای مزبوریه .

 داستان نویسه . مشکل داره  (ادامه دارد)

و یک لحظه حس کرد این چهره وقتی روی آسفالت

خیابان پهن شود  چه صورتی پیدا می کند با این حال

 دستی روی چشمهایش کشید خندید و  آرام گفت :

من  هیچ وقت به شما تهمت نزدم 

بعدش هم این دیدگاه روان شناختی به اثر است

  بعدش هم ببینید شما دختر ها و زن جماعت  وقتی

 آن قدر حس و عاطفه و لرزش از آینده به اثرتان

 چاشنی می کنید که آدم وهم برش می دارد

 این وهم است که در اثر آن را واقع نما

 می کند اما اگر این چاشنی دیگر خیلی  باشد

 می گویند یا شور  می شود یا بی نمک –

حالا کار شما شور می شود – خیلی شور

 آن وقت خواننده حس می کند دارد روایت یک حادثه

 واقعی را می خواند باز هم می گویم ما باید پرهیز کنیم

از ایجاد این حس در خواننده – خب ؟

شبنم سرش را تکان داد و خندید.

کم کم معمول این گونه گرد هم آئیها جلسه

 خودمانی شد و بحث های داستانی و داستان خوانی

 خیلی صمیمی ادامه یافت .

دختر ها کم کم روسری هایشان را آزاد تر کردند و

 فصیح سعی می کرد به آب نگاه کند اگر چه از دیدن

آن زلف ها  و لب ها و لپ ها و قلم های پا و دست

 هیچ احساس خاصی در خود حس  نمی کرد با

 این حال سعی می کرد چشمهایش به آب خیره شوند و

 شاید همین برخورد  دکتر فصیح باعث می شد

دختر ها و خصوصا سحر مزبوری  با او احساس

خویشاوندی و راحتی کنند .

ساعتی گذشت خنده ها که فرو نشست

 شبنم به فصیح خیره شد و گفت :

شما چی داشتید می نوشتید برامون بخونید .

فصیح ورق های دست نوشته اش را زیر و رو کرد و گفت :

هیچی  یک داستان کوتاه بود که تمام نشد .

شبنم گفت :خلاصه اش چیست ؟

فصیح گفت :هیچی  زن یه مردی افتاده دیوونه خونه .

 اون وقت این مرد نمی دونه چی کار بکنه . بره طلاقش بده –

 بره یه زن دیگه بگیره – یا منتظر بمونه .

شبنم گفت : خب بره زن بگیره !

همه خندیدند به جز سحر که داشت به فصیح نگاه می کرد .

فصیح گفت : مشکل این نیست که با زن گرفتن حل بشه .

یکی دیگر گفت :مشکلش چیه – عشق افلاطونی

فصیح گفت : نچ – این هم نیست

شبنم گفت : پس چیه ؟

فصیح گفت : شخصیت های داستان و خصوصا مرد

 خودش هم نمی دونه چیه ؟ فقط می دونه یه

 چیزی هس که به این راحتی حل نی شه .

سحر گفت : می تونه این زن توی تیمارستان بمیره .

فصیح گفت : با مردنش هم کاری درست نمی شه .

یکی از دختر ها گفت : معمای 30 سوالیه استاد .

فصیح گفت : نه – فقط مسئله این بود که می خواستم

به شما یگم که همیشه همه چیز را این طور ساده تصور نکنید .

 آدمها ظاهرا ساده هستن . به دنیا  می آن – بزرگ می شن –

 کار می کنن – ازدواج می کنن بعدش هم می میرن –

بلکه هر کدوم از آدمها پر شدن از هزار تا معما که اگه

 حل بشن هزار تا معما از هر کدومشون زائیده می شه !.

شبنم گفت : یعنی بهتره این معما ، معما بمونه

فصیح گفت : فکر کنید یکی از وظایف ما توی

داستانها این هست که بگذاریم شخصیتها خودشون

تصمیم بگیرن – گاهی یک حادثه تموم

عملکرد یک کارا کتر را تغییر می ده –

طوری که تو قبول نمی کنی .

سحر گفت : حتی توی داستان کوتاه .

فصیح گفت : اوهوم .

یکی از دختر ها گفت :داستان دیگه کافیه – می تونیم

راه بریم و از این طرف و اون طرف حرف بزنیم .

 همه موافقت کردند اما فصیح عذر خواست

و آنها را ترک کرد –

این بار بحث حال گیری نبود می خواست برود

 سمت بیمارستان  ببیند حال لیلا چه طور است .

شبنم گفت : استاد من هم  می تونم با شما بیایم تا

 یک جایی همراهتون هستم

سحر مزبوری داغ شده بود گفت :

 کجا شبنم جون هنوز می خواهیم بریم بالا  ،

 کنار اون آبشار هندوه بخوریم .

شبنم گفت : نه بچه ها من باید یرگردم . امروز مهمون داریم .

فصیح خودش را به این همراهی متمایل نشان نداد ، اما

 دختر وسایلش را جمع کرده بود  و با همه دست داد ه بود

 و خداحافظی کرده بود .

دختر ها به حرکتشان به سمت آبشار ادامه می دادند و

 فصیح به همراه شبنم بازگشت .

(ادامه دارد)

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

گاهی يک داستان

 

               

گاهی یک داستان

آن اسب آمد

حقیقتش من اول متوجه آن زن نبودم .

  ما قرار بود برای یک دوره آموزشی کوتاه مدت در هتل

 باشیم البته بدون لانچ.

هتل شیشه ای بود و تا سقف آسمان بالا رفته بود .

 ما در طبقه هم کف پشت آسانسور ها توی سالن کنفرانس

بودیم با پرده هایی به ضخامت پوست مردم شهر و

به تاریکی نگاههای آنها و البته دم کرده و گرم –

 حتما خوابمان می گرفت چون آن که درس می داد

 صدایش شبیه قل قل سماور گازی بود!

 شماهم بودید  نمی فهمیدید او چه می گوید.

در بریک ها بچه ها می رفتند گشت زنی و

 آن چیزی که خیلی توجه شان را جلب کرده بود

 آن زن بود که پاهای تیغ زده اش را می انداخت

روی هم و توی راحتی فرو می رفت و کت دامنش

آنقدر کوچیک – کوتاه و تنگ بود که حس می کردی

 بخاطر علاقه شدیدش لباس بچه گیهایش را

 پوشیده است .

اما من متوجه او نشده بودم

 درست روبروی در اصلیَ ورودی در مبل فرو رفته بود و

 انگاری منتظر، چشم به در دوخته بود و البته نه

 لبخندی نه خشمی – خیلی عادی و بی تفاوت .

من هنوز نمی دانم چرا به این زن فکر نکردم و

 چرا به این زن فکر نکردم و چرا او را ندیدم .

هتل شیک اما دل گیر بود – هتل بین المللی و

 محل حضور میهمانان خارجی –

 هتل شبی سی صد دلار کم کم که

به پول ما می شد شبی دویست و خورده ای –

 البته فقط جا بدون مخلفات –

 یعنی فقط بخوابی و بنشینی و حمام بروی و خلاص –

 حالا خورد و خوراک – پول تیلیفون و هزار و

 یک خرج اتینای دیگر به کنار –

بچه ها بحث را به جاهای باریک کشاندند که

 مثلا اون زن زیبا  جز کت و دامن  عروسکش،

 هیچ لباس دیگه ای تنش نیست که مثلا این

 ژیلا ست و هتل ویلاست و هر کی بخواد

 ویلا با ژیلا ست و برای خودشان حساب می کردند

 این شب چقدر می خواد خرج بذاره روی دست اون بابا –

بعد ش هم گفتن ماساژور میهمونهای خارجیه –

 روزها می آد توی لابی هتل و شغل دومشه  تک پرونی .

هر چه بود یکی دو روز اول زن بود اما بعد غیبش زد و

 ما تا روز آخر رفت و آمد مان اورا ندیدیم .

بچه ها می گفتند شاید برنامه شیفتش به هم خورده

 اما روزها مبل او خالی بود و دیگران روی آن نمی نشستند .

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

آرزوهای کودکی

- بعضی وقت ها آدم منتظر حادثه ای هست که

 می گه اتفاق نمی افته

ولی بعضی وقتها اتفاق می افته و

آدم همچین ته دلش خوشحال می شه که نگو –

 وقتی چهار تا نفهم و دزد دور هم می شینن و

 به حرف های یکی بدتر از خودشون گوش می کنن و

 ختم کلام می گن نه مخالفیم ،

 از این که خودشون به خودشون یه سور زدن ،

 آدم غرق لذت می شه ! همون حکایت

اللهم مشغل الظالمین بالظالمین . –

 حالی داره که نپرس .

22- وزیر پیشنهادی ممد چاخان واسه تصدی پست

وزارت جهل و جمول و مدرک آوری  رای عدم اعتماد آورد –

 خب نه ممد چاخان حرف و دفاع منطقی کرد نه

مخالف - نه موافق – نه زورهایی که چوب دوسر

 سکه طلا زد واسه گرفتن رای اعتماد  ونه

 حتی من من های خود وزیر پیشنهادی که البته

 چیزی بیشتر از وزیر های دیگر نداشت

موضوع چی بود که نماینده ها گفتن نه ، نفهمیدم

اما دوست داشتم مثل بز اخفش  مثل گذشته

سرشون رو تکون بدن – اما این کار نشد شاید خواستن

 بگن ما می تونیم بگیم نه .

 فرقی نمی کنه یکی دیگه را معرفی می کنه

اون اعتماد می آره .

 اما هیچ اتفاقی نمی افته – دیگه من عادت

کردم به این که با اومدن و رفتن این و اون همان طور

 مرداب با شه و هیچ تغییر ی نبینیم.

23- می دونید ما ملتی هستیم که ادبیات شفاهی اش

خیلی غنی تر از ادبیات مکتوبشه .

چون آدم های نقد پذیری نیستیم . همیشه عادت کردیم

به اونی بها بدیم که ازمون تعریف می کنه .

 خب با این حربه ما جهان سومی و حتی عقب افتاده

موندیم که موندیم . پس زنده باد ادبیات شفاهی .

24- خوبی این مملکت می دونید چیه ؟

 اینه که اگه حق شما ضا یع بشه،

مرجعی نیست که شما مراجعه کنید تا بیاید

حق شما را احیا کنه – به شما برگردونه

و اون ظالم را گوشش بگیره بپیچونه –

یرای همینه که کشور ما دو قشری شده گرگ و گوسفند –

ظالم و مظلوم .

البته واقعیت اینه که اینجا خاکش ظالم پرورره .

 و مظلوم از گرده ظالم خلق می شه .

به هر حال توی این ملک  بازرسی و حراست و روابط عمومی و

 روابط خصوصی و  واحد رسیدگی به شکایات مردمی و ...

 همه وهمه فقط اسم و رسم هایی هستن که

  ایجاد شغل کرده اند !.

25- بدیها یا اون چیزهایی که ما تعریف می کنیم ، بدی –

در تمام فضا مثل جلبلک ،

مثل تخم های قورباغه توی حوض ، مثل  پیچک روی دیوار،

 مثل لجن ته جوی 

پر شده است . ریشه گرفته است،

 اون وقت ما همه اش از خوبیها حرف می زنیم

 یا اون چیزی که ما تعریف می کنیم ،خوبی

 بدی – شاید راز بیهوده دانستن دنیا – شاید راز

پوچی گرفتن  دنیا – شاید راز دل مرگی – روز مرگی –

دنیا زده گی – همه اش برای همین بگانگی  یا تضاد است.

26- حالا که به گذشته ها فکر می کنم و صحنه ها مثل

فیلم سینمایی از جلوی چشمانم می گذرند

  می بینم در چه شرایطی و لحظاتی تمام امیدم را از

 دست داده ام و بعد همه چیز با گذشت زمان

حل شده است

به روزگار می خندم تمام آنهاییکه هر ظلم و جنایتی

 خواستد به ما کردند حالا کجا هستند .

من بزرگ شده ام با خمره ای پر از کینه و نفرت و

 عقده های سر خورده –

در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد در صورتیکه من

 هیچ انتقامی از پلیدان صحنه زندگی ام نگرفته ام .

27- چرا ما از فیلم های بزن بزن و رزمی خوشمون می آد ؟

چرا خود من توی کودکی عاشق مرد شیش میلیون دلاری بودم .

 حال این روزها با  دیدن فیلم های رزمی اشک شوق در من  

 جاری می شود .

 علتش اینه که ما پر از عقده های سر خورده ایم

حق کشی از برادر کشی توی این مملکت باب تره .

 خب وقتی توی فیلم رزمی کار،  ستاره فیلم تمام

بد من ها را جر واجر می کنه ما خودمون  رو می برم توی

پوست ستاره فیلم و اونهایی رو که در طول عمر گذشته و آینده

 بهمون  ظلم کردن و ظلم می کنن و هیچ غلطی هم

 نتونستیم و نمی تونیم بکنیم ،

می بریم توی پوست بد من ها و می زنیم  می زنیم

  خر د می شن و ما احساس آرامش را بصورت کاذب

در وجودمان پیوند می زنیم و دل خوش می شویم همین.

28- توی کتاب ها نوشتن و می نوبسن که زندگی هدف داره –

 دین هدف داره – کتایهای کنکور هدف داره –  اصلا

همه چیز هدف داره – پس من می گم این هدف کجاست که

ما یه عمره دنبالشیم اما پیداش نیست

این عبادت که می گن یعنی چی ؟

 لذت بردن و خوش گذرونی یعنی چی ؟

 یه عمره دارن این زر رو توی

کتابها می نویسن. مگه ما توی کتابها زندگی می کنیم ؟.

29- هر طرف می ری می خوری به در بسته . پس این که

 می گن تلاش کن نتیجه می گیری چی شد؟

ما که همچنان داریم بوتیمار استعدادهای خودمان می شویم .

 شاید کار کردن خر باشد و خوردن یابو !!

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢

قسمت هفتم رمان (شب هميشه می خندد. ۹

قسمت هفتم رمان ( شب همیشه می خندد.)

 سحر  سکوت را شکست خیلی با ناز و آرام :

استاد اجازه است ؟

فصیح لرزید اما کمی تصنعی –

 با این حال خودش را کنترل کرد به عقب برنگشت اما

 گفت : خواهش می کنم خانم مزبوری

لحظاتی بعد همه دور هم نشسته بودند و

 شبنم داشت دوباره داستانش را می خواند.

وقتی داشت تمام می شد صدای شبنم بیشتر از

 گذشته می لرزید فصیح نگاهی به دختر که بیشتر

 شبیه مینیاتور های قدیم بود انداخت و بعد

نگاهش را انداخت روی صورت جا افتاده سحر و

آرام گفت : بی نظیر است از دیدگاه تکنیک و فن.

 به هر حال بی تفاوتی آدمها چقدر طبیعی ،

 حس کردنی و باور پذیر است .

آن قدر طبیعی در آمده است که من می ترسم

 همین الان این دختر توی یه اتوبوس تو ی این شهر بزرگ

 نشسته باشه و لحظاتی بعد این اتفاق حادث  بشه .

اما این نوع کار ها درست از همین نقطه قوت دچار

 شکنندگی می شوند .

 آدمها می ترسند کارهای نویسنده آن را بخوانند

اگر قرار باشد کار واقعی محض جلوه کند و به بیان دیگر

 مستد محض باشد آن وقت دیگر اسمش می شود گزارش

نه داستان  و جاش اینجا و توی نوشته های ما نیست.

بچه ها ما در نوشتن داستان از واقعیت ها الهام می گیریم .

 منبع خوبی هستند برای نوشتن اما یادمان نرود

 هیچ وقت به روایت واقعیت نمی پردازیم چرا که

 همان طور که گفتم ما خبر نگار نیستیم.

شبنم حرف فصیح را قطع کرد :

استاد چرا ما ناخواسته اینچنین اثری را خلق می کنیم؟

من که این دختر راندیده ام- حتی ماجرایی هم نشنیدم

پس چرا به قول شما این قدر طبیعی جلوه می کند که

شما مرا متهم می کنید به رئالیستی نویسی

 و ژورنالیست بازی.

فصیح سکوت کرده بود .سحر داشت مثل سیر و سرکه

می جوشید  حس حسادت نسبت به فصیح داشت

 مغز احساس و عاطفه اش را می خورد

مثل موش کور می جوید اما سرخ می شد ، سیاه میشد .

دختر های دیگر داشتند از حرفهای فصیح

برداشتهایشان را می نوشتند.

سحر حرفی نمی زد او حاظر نبود به همین راحتی

خودش را آشکار کند . پنهان بودن را دوست می داشت .

از طرف دیگر معلوم نبود فصیح به چه دلیل سکوت

کرده است

یا خواسته نوشتن های دیگران تمام شود یا

خواسته فکر کند یا

 خواسته کمی آرامش به جمع تزریق کند و

 آنها آماده جواب او شوند .

به هر حال تنها نفری که حرفهای فصیح  را یادداشت

نمی کرد سحر مزبوری بود که به کمک او آمد

-        استاد اگر فکر می کنید پاسخ دادن به سوال

شبنم جون مشکله یا نمی خواهید خلاصه .

 

فصیح باز هم نگاهی به شبنم انداخت

 

به آن چهره معصوم مینیاتوری

 

(ادامه دارد)

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

آرزوهای کودکی

- قراره توی میدان های شهر ، مرده دفن کنن –

 حالا شهید هم فرقی نداره ، اون هم مرده اس .

بعدش باید دید چی کار می خواد بکنه شهردار

 دست راستی راست منش راست دیوار ابله!.

خیلی حرفه که شما توی میدان شهر بجای گل وسبزه –

نماهای خوب و روح شاد کن – بناهای زیبا –

 بیاری یه دونه مرده دفن کنی .

حالا فکر کن که شب جمعه که همه مردم اومدن میدون

بزرگ شهر خرید و تماشا و سینما و آجیل ،

اون وقت بیان وسط میدون – یعنی از وسط ماشین ها بگذرن ،

 بعدش بیان وسط میدون چهار چنگولی بشینن و فاتحه بخونن .

این طوری مردم دل مرده می شن –

 شاید شهر باز فکیر می کنه حالا که مردم دارن شهید و

 شهادت رو فراموش می کنن ، بهتره شهید رو بیاریم

بذاریم جلوی چشم مردم .!!.

یعنی اگه قرار بود آدمیزاد همیشه مرده ببینه و قبرستون –

دیگه امیدی به زندگی نداشت .

این که می گن خاک سرده واسه همینه –

اینکه توی شهر های بزرگ قبرستون بیرون شهره واسه خاطر همینه –

 دل آدما که نباید مثل گوجه فرنگی بپوسه.

یه نفر که دکتره و این کار را می کنه

 همون خریه که توی قرآن می گه

  چار پایی ،کتابی چند براو .

این جور دکتر ها حتمن مد رکشون با جوهری امضاء شده

 که از شاش دختر نابالغ و شیرین عقل درست شده.

17- سایتهای لختی هنوز که هنوزه بیشترین تماشاچی رو داره

 توی اینترنت .

خب خیلی ها توی تنهایی می رن  سراغ این سایتها .

 من  نمی گم این سایتها خوبن اما چرا ؟

 من فکر می کنم یه اصل روان شناسی توشه –

 آدمها دنبال سادگی و رو راستی  هستن –

آدمهای لخت همونی هستن که هستن –

خب پس نباید گفت اگه روز به روز  به آمار بازدید کننده های سایتهای

Cool link     و از این حرفا زیاد می شه

 دلیل شیطانی شدن آدمهاست نه!

 

زنهای لخت همونی هستن که هستن.

 

18-خونه و زمین های غصبی رو می فروشن ،

 

 می ذارن مزایده  بزرگ و کوچیک

 

بعدش با پولش وام می دن مردم

 

خونه بخرن و توش نماز بخونن.

 

 حالا کی می تونه بگه چند تا نماز توی این مملکت درسته .؟.

 

19- همیشه داری خودت رو اثبات می کنی –

 

هی روی نوشته دیگران ننویس – تخته را پاک کن بعد !.

 

20- ما خوب نقش بازی می کنیم

اما خب مرگ بزرگتری است که یه روز از راه می رسه و

 از ما یه چای داغ می خواد و ما می ترسیم .

دیگه نمی تونیم نقش بازی کنیم .

 واسه همین بجای چای یه لیوان شربت خنک می دیم دستش و

اون به ما می خنده !.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٢

آرزوهای کودکی

14- این روزها چند تا کار را با هم دارم جلو می برم :

اول اینکه یه سال فوق ادبیات پارسی عقب افتادم

واسه خاطر ما موریت رفتنم .

 پس دارم امسال می خونم که برم واسه دانشگاه تهران –

 همون دانشگاهی که هلاک اون آرمشم.

دوم اینکه یه رمان طنز دارم می نویسم به نام

 "کوچه تاقچه  کجا ؟ شارجه"

سوم اینکه یه رمان اجتماعی دارم می نویسم به نام

 "کمی شاخه هایت را بالا بگیر  زیارت ".

چهارم اینکه یه رمان هفت هشت صفحه ای نوشتم

و تموم شد به نام

"این یک شوخی نیست .

پنجم اینکه دارم  رمان "تنها ماندم تنها رفتی "

کتاب اولش رو به نام " شب همیشه می خندد."

 در وبلاگم می نویسم تا بقیه هم بخونن .

 چهارم اینکه دارم کتاب دوم یه رمان دیگه رو به

 نام "صبح ها برای همه دوست داشتنی نیست " را

 تمام می کنم .

پنجم غصه می خورم که چرا از  شعر جدا افتادم .

ششم اینکه حسابی دمغم چرا که دیگه

تک و توکی کتاب پیدا می شه که آرومم می کنه

 مثل " معمای آقای ریپلی " یا " چوبها را بالاتر بگذارید نجاران .

هفتم اینکه کتابهای سنتی و قدیمی حالم رو به

 هم می زنند و حالم از هر چی کتابخونه و سینماست

عاروق می زنه.!.

هشتم فکر می کنم چقدر بخت نامیزون و ناراحتی دارم

 چرا که اینهمه آثار داستانی قابل چاپ دارم و

ناشر ها دنبال اثری می گردن دختر کش و پسر خفه کن .

 از این آثار روان و ساده عشق و عاشقی

نهم اینکه دنبال این هستم روزمرگی و دنیا زده گی را

 از خودم دور کنم .

می ترسم به بن بست فکری برسم آخه دنیا

 و همه چیزش آشغاله و بی هویت .

نهم اینکه قراه برم ادبیات درس بدم توی اون مدرسه ای

 که یه روز خودم اون جا درس می خوندم و

عجب نوستالژی عجیب غریبی می شه .!.

دهم اینکه دارم از برخورد طویله ای پرسنل

 دانشگاه مسخره مون به ستوه می آم .

دیگه خسته شدم از خر های با مسمایی در لباس انسان .!.

15- شب جمعه اس – ساعت یک ونیم بامداده –

 سگه داره پارس می کنه. حالا زن همسایه بغلی که یه

 پیرزنه خوابش نمی بره – حالا من چراغ این اتاق را هم

 روشن کردم  حیاط روشن شده خب حالا دیگه اصلا

 نمی تونه بخوابه – حالا سگه خفه شد و

 تنها صدای موتور کولر هاست که توی شب سرگردونه و

 من تنهام .

 این تنهایی از اون اولش هم خوب نبود .

 شاید گاهی لازمه اما دلیل نمی شه که قبولش کرد .

این درد تنهایی از اول خلقت بود

 خب  حوا آفریده شد برای رفع تنهایی

بعدش همین حوا دردسر شد  و تا به امروز ادامه دارد.

خودت را پاره می کنی که تنها نباشی اما

 باز هم تنهایی

اول یه انسان سالم تنها – حال یه جر واجر تنها !!

فقط خونه نیست – خونواده نیست – همکارها نیستن-

بیرون توی خیابون – کار دوم – همیشه

 تنهایی گریبان گیر می شه .

16- به نظر من اینکه اینجا مذهب ریشه نداره –

اعمال مذهبی خون و روح نداره اینه که

 یکی در میون اجرا می شن . به قولی همه چیز با هم

یا هیچ چیز.

 یه بوم و دو هوا حکایت مذهبه توی اینجا.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

قسمت ششم رمان

قسمت ششم رمان (شب همیشه می خندد.)

سحر خودش را جمع می کند. می آید به فصیح

سلام می کند و می گوید :

مجتبی صبح خونه نبودی – هر چی زنگ زدم جواب ندادی –

 می خواستم با لیلا خانم بیایی شاه آباد.

فصیح خندید بعد گفت :حال لیلا خوب نبود بردمش

بیمارستان – در ضمن عمل فوری پیش اومد رفتم .

سحر خندید :و حالا اینجا اومدید واسه چی؟.

مجتبی فصیح از این لودگی سحر مزبوری

خوشش نیامد برای همین گفت :

 دارم می رم یه کم هوا بخورم مزاحم نمی شم پس خداحافظ .

و راه افتاد به سمت کمر کوه تا راه را ادامه دهد.

سحر گفت : حالا بیا – دیگه بچه ها دیدنت.

فصیح گفت :زنم مریضه – حال خوشی ندارم .

سحر گفت که بلا دور باشد استاد بفرمائید بفرمائید .

فصیح فکر کرد به نوعی تمسخر شده است و

 به شدت حس تلافی در دلش قوت گرفت

برای همین خیلی سرد و بی تفاوت

گفت: ممنون . خوش بگذره.

و دامنه کوه را بغل گرفت .

سحر اخلاق او را بارها و بارها آزموده بود اما

 باز هم دوست داشت آزارش دهد.

از این کار لذت می برد نوعی سر گرمی بود که

 دلش را خوشحال می کرد.

برای همین وقتی فصیح رفت و

 دوستانش گفتند:

مرغ از قفس پرید سحر جون ،

 گفت :نه این مرغ پریدنی نیست چون بال و پر نداره –

 حالا می بینید!.

و با دست میان دره را نشان داد

 کنار درخت ها که ریشه هایشان را در سنگها

 فرو برده بودندو همیشه منتظر آدم ها بودند که بیایند و

 زیرشان استراحت کنند . آواز بخوانند.

نجوا کنند و شاید هم لحظه ای همدیگر را

بغل بزنند و روسری بیفتد –

پیراهنی دگمه باز شود و یکی خرناسه بکشد.

همه آنها که همراهش بودند می دانستند

 منظورش چیست برای همین

 گفتند :خب بریم .

گفت :نه ! یه کم توی خماری بماند – بعد می رویم سروقتش ! این طوری بیشتر خوش می گذرد .

وقتی یکی از همراهانش که به شدت شیفته

ازدواج بود گفت که آیا از او خواستگاری کرده است

سحر جوابی نداد . با این که می دانست فصیح از او

 خواستگاری نکرده است ولی می خواست بااین سکوت

کمی حال دختر ها را بگیرد.

به یکی از دخترها گفت : شبنم بخون داستانت رو .

دختر مشغول خواندن شد.

 داستان دختری بود که توی اتوبوس نشسته است و

 ناخنش را می جود و هیچ کدام از مسافر های اتوبوس

 اصلا او را نمی بینند بعد وقتی در مسیر برگشت هم در

 اتوبوس می ماند و خودش را از در باز مانده اتوبوس

در حال حرکت پرتاب می کند بیرون

 و می میرد باز هم هیچ کدام از آدمها او را نمی بینند

 و خونش را هم روی آسفالت داغ حس نمی کند.

سکوت جمع دخترانه آنها را گرفت.

 شبنم آخرهای داستان صدایش می لرزید .

سحر فکر کرد کمی احساساتی شده است

 برای همین حرفی نزد و سکوت کرد.

سحر برای فرار از سکوت و بن بست ذهنی ایجاد شده  گفت :

بهتر است فصیح هم بشنود شاید نقد او را

 بتوان راحت تر قبول کرد.

یکی از دخترها گفت : نه تو رو خدا – باز هم نقد محتوایی .؟!.

سحر گفت : نه عزیزم به هر حال از دید روان شتاختی

 هم می شود این داستان را نقد کرد

 ما نمی خواهیم بگوئیم نویسنده این اثر می خواهد

 خودکشی کند اما این نوع،

  روایتی است از آدم های امروز –

به هر حال نویسنده در بازتاب زندگی اجتماع خو د

  حرفی برای گفتن می یابد.

حالا بلند شید تا فصیح جایش را تغییر نداده .

شبنم در حالیکه صدایش می لرزید

 گفت : خب همه که نمی تونن سفید بنویسن .

 گاهی هم سیاه می نویسن بعضی ها .

سحر که بلند شده بود

 گفت : خاکستری هم می شه نوشت نه؟.

حال دخترها داشتند میانه کوه را به سمت پایین

می کشیدند و لحظاتی بعد آنها بالای سر

 فصیح بودند که نشسته بود و گاهی می نوشت و

 گاهی به آب زلال و سنگهای شفاف داخلش

خیره می شد و کمی هم قوز کرده بود

شاید قبلا دست توی آب برده بود و

 از سردی استخوان سوزش آگاهی یافته بود

 برای همین در حالیکه خودش را جمع کرده بود می نوشت .

آن قدر غرق شده بود که نفهمید دخترها

 بالای سرش ایستاده اند و به همدیگر

با چشم و ابرو اشاره می کنند.

( ادامه دارد)  

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

آرزوهای کودکی

11- ببینید یه زن فقط می تونه یه شوهر داشته باشه و

 گر نه باید طلاق بگیره تا بتونه یه شوهر دیگه داشته باشه –

 دلیلش هم معلومه –

اگه بخواد یه زن در عین واحد چند تا شوهر داشته باشه

 کشور پر از حروم زاده می شه – بچه هایی که

 معلوم نمی شه باباشون کیه .

می شن محصول بازار مشترک.!.

اما یه مرد توی اسلام می تونه چهار تا زن داشته باشه و

 یه عالمه زن صیغه ای.

بله  که این مرد باید نون بده ، خرجی بده ،

 استراحت روحی بده ، دل بده ، قلوه بده ،

 عذاب شیری رنگ بده ،قبول اما خب نباید محرومش کرد .

12- مردها چرا باید توسط یه زن حالا خوب یا

بد یه عمر در اسارت بمونن؟

چرا زنها این ضرب المثل رو درست کردن و به

 خورد مردها دادن که همه زن ها مثل همن !

 این یه دروغ بی شرمانه اس.

چرا اون پیرمرد حاجی بازاری می گفت :

من چهار تا زن د اشتم – چند تا هم صیغه –

زنها همه شون یه روده گوسفندن سرش یه کم مو!!

این یه توهین بزرگه مگه زن مساویه با یه روده گوسفند؟.

13- دختر ها می تونن توی فلکه دوم

کاذبیه ( آخه پر از دروغ و ریا و تظاهره چرا

 اسمش را گذاشتن صادقیه )

با مانتو شلوار سفید یا گل بهی کم رنگ نازک تر از

 برگ گل بیان بیرون و یه روسری عروسکی ،

 آن وقت شورتشان که سیاه است یا

 قهوه ای یا صورتی پررنگ پیدا باشد و

 بدنشان هم –

آن وقت کرست نباشد که بندش از پشت بزند بیرون –

 آن وقت طوری راه برود که انگاری همین

الان درزهای مانتو شلوار می گوید

با صدای بلند جر!

و توی این بلبشو مردها و پسر ها باید

 چشمهایشان را درویش کنند و

 نتوانند بروند جلو لباسهای دختر را پاره کنند و به

 قول زینول .....!

خب می بینید کجای کار خراب است؟ .

 آنها می توانند تحریکمان کنند اما ما نه

می توانیم به قوانین شرع عمل کنیم و نه

 می توانیم به قوانین غیر شرعی –

فقط عرف و قانون عاروق زده از عرف چه می گویند؟.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢

آرزوهای کودکی

بسمه تعالی.

برای همسایه تازه

این یادداشت ها برای وبلاگ فارسی نوشته می شود .

 وبلاگ فارسی آرزوی کودکی های من بود

 حالا که بزرگ شدم تحقق یافته است . چقدر پیر شده ام .

1-  کار توی کشور ما از آن کلماتی است که خیلی ساده

است اما برای معنا کردن و توضیح  و تفسیرش

مشکل داریم.

توی فیلم یک هنر پیشه می گوید من باید برم بیرون

 کار دارم و بعد می رود توی پارک

می نشیند کمی موهایش را چنگ می زند بعد توی

درختها راه می رود آخرش یک آب به صورتش

می زند و بر می گردد ! .

توی عالم واقع نیز کار همین طوری پر معنا ست .

یکی می نشیند نوار فلان پاپی را گوش می کند ،

 یکی هم  می رود دختر توری ! یکی هم سراغ اتول زنی

بعضی ها هم می رن توی اداره چرت و پرت می گن یا

 با تلفن وراجی می کنند یا دارند دروغ  روی هم

 می سازند و000

همه اینها اگر بپرسی می گن کار داریم.

توی عالم واقع به هر حال کاری نیست .

 همه دارن خودشون رو گول می زنن .

 پس باید پرسید اون کاری که می گن جوهر مرده

 و از این حرفها یا کار بزرگترین تفریحه کدوم کاره؟! .

2-چرا وقتی این همه هشدار می دن ، نصیحت می کنن

 تاثیری نداره ؟!

 توی محله ما دخترها همین طوری مواد آرایشی را

 می ریزن و می مالن روی صورتشون و می آن به

 قصد اینکه یه پسری بیاد و با هاشون حرف بزنه –

البته بیشتر وقتها بعد از منقل بلال ها، سر دختر ها

 واسه هم چاقو می کشن و ناموسی می شن!.

3- چرا ما این تیله ولشون، رو خاموش نمی کنیم .

 هفت تا سیلی است که پشت سر هم توی شعور ما می خوره !.

4- سعید ابوطالب را اولین بار با کتاب داستانش دیدم .

 اسم کتاب یادم نیست . فقط می دانم جنگی بود .

سعید برلی نقد کتابش آمده بود حوزه هنری –

 اون سال من اونجا دوباره داشتم شانس نداشته ام رو

امتحان می کردم تا بدون آویزون شدن به گیلاس های

 این واون و بدون رفتن توی مود مجیز گویی و

 دستمال یزدی فقط با استعدادم جایی بگیرم و

چهار تا کتاب چاپ کنم .

آن روز گذشت .سعید به نظر من می تونست بسیجی

مخلص باشه اما سواد داستانی نداشت.

5- سعید را در دومین بار در جلسه ای دیدم که

 قرار بود من در باره تحقیقی که نوشته بودم داد سخن

بدم توی حوزه .

" شخیصتهای داستانی در ادبیات جنگ ایران و جهان" .

خب حرفها را زدم و صحبت ها راشنیدم –

جلوی کتابخانه حوزه هنری  سعید به من

 گفت :در باره جنگ و شخصیتهای آن نباید این ها را گفت

 و من تمام شخصیتها را از توی داستان ها در آورده بودم و

 مرجع هم داشتم . با این حال به من گفت که

تحقیق را برایش ببرم روزنامه .

6- سعید را سومین بار در اطلاعات نیمه شیشه ای

 روزنامه سه قطره خون دیدم ! توی سعدی جنوبی

اول پل اکباتان –

سعید از آسانسور پیاده شد . سلام کردیم .

 مطلب را دادم و هیچ وقت چاپ نشد .

مدیر مسئول گفته بود :نه.

7- سعید را برای چهارمین بار شاید دیدم شاید هم

 مطلب را توسط شخص ثالثی پس داد شاید هم نداد

آن روزها داشت " و اما عشق " را کار می کرد برای شبکه چهار .

8- سعید ابوطالب روی صفحه تلویزیون است .

اسیر شده است . سهیل کریمی را نمی شناسم .

9- شما می دانید سیزده آبان 58 که امریکاییها

 گرون تموم شدن چقدر طول کشید تا آزاد شدن –

چهل و پنج روز شاید هم بیشتر است که

 سعید اسیر است .

امریکائیها خیلی لات منش باشند به تعدادروزهای

اسارت خودشان ،سعید رانگه دارند

  شاید هم سعید یاد آور شهادت باشد.

آب از آب تکان نمی خورد  هر اتفاقی که بیفتد.

10- من فکر می کنم آدم باید بتواند به عرف

 عمل کند یا به شرع .

این یک بام و دو هوا نمی شود .

 همین،  عصبیت های ریشه دار اجتماعی را به وجود

 می آورد که می بینیم –

مثلا یه روز خواندن "سعید " جرم بود

 اما حالا "تو مثل گلی " با آن کت و شلوار سیاه و

 عینک سیاه تر ،توی ترمینال خزانه در غرفه سازمان

 تبلیغات اسلامی بفروش است.

حالا این عرف چقدر در تقابل با مذهب مسخره است و

 این مذهب در تقابل با عرف چقدر ذلیل و خوار

  و دست و پا چلفتی است ! بماند.

 بطور مثال در اسلام و قرآن گفته :چهار تا زن عقدی می توانید

اما در عرف و بالطبع قانون کشوری که بر اساس

 همین عرف تدوین می شود

برای گرفتن زن دوم باید

 اجازه محضری زن اول احراز شود و

 حتما برای سومی اجازه اولی + دومی

والبته یک صیغه هم داریم در اسلام که در عرف آن را

 با جنده گی  یکی می دانند!!

تعارف که نداریم . صیغه در شرع خوب است –

 حق است و حساب و کتاب دارد . اصلا هم بد نیست

حال در شرع داریم وای برکم فروشان –کم فروشی نکنید ،

 حال در عرف هر کی کم فروش تره – دزد تره –

بهتره – عزیز تره .

پس ناراحت نشید اگه آدم های خوب اصلا معلوم

 نیست دین دارند یا عرف .

این پوسته پیازی که به نام دین

 گذاشتند سر سفره ناهار زندگی ما

 چه ارزشی وقداستی  داره؟.

اینجا ،اگه آفتابه دزدی کردی می ذارن

 مسئول شمش های طلا که اونها را بدزدی .

   

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢

قسمت پنجم رمان

قسمت پنجم رمان (شب همیشه می خندد.)

000 دوستهای سحر اما هیچ کدام مخالف ازدواج نبودند و

بر عکس خیلی هم مشتاق ازدواج بودند

دوستهای سحر که همه شان یا لیسانس داشتند یا

 داشتند لیسانس می گرفتند ، همه شان دنبال یک شوهر

خوب که با آنها تفاهم داشته باشد – پول هم داشته باشد-

 نویسنده هم باشد ، تور پهن کرده بودند و اتفاقا

این جلسات داستان نویسی و داستان خوانی و شعر خوانی

 بیشتر سر فصل تازه ای بود برای پیدا کردن

نیمه پنهان خود و تکمیل شدن و یکی شدن که البته

 فصیح هیچ وقت دختر ها را با این طرز تفکر لعن و نفرین

نمی کرد به هر حال هدف مقدسی داشتند ،

 می خواستند ازدواج کنند . زندگی تشکیل بدهند و

خودشان انتخاب کنند . آنها بقایای یک نسل بودند که

 برایشان انتخاب کرده بودند یا انتخاب شده بودند اما

 هیچ وقت انتخاب نکرده بودند و سحر مزبوری هر

  دوباردخالتی نداشته است یک بار انتخای کرده بودند –

یک بار انتخاب شده بود.

به هر حال حالا دیگر اصلا  از شوهر متنفر بود –

 خودش شاغل بود – حقوق بگیر بود و به فعالیتهای

هنری اش دل بسته بود اما به قول منصور مردان منش

دوست شفیق و گرمابه و گلستان فصیح ،

نهایت زن کم می آورد و زنها همه شان مثل

بچه هایی هستند که بدون پستونک نمی توانند

 بزرگ شوند حتی اگر در کوچکی به آنها پستونک ندادند

 در بزرگی همیشه یک پستونک همراهشان هست .

زنها عاشق پستونک هستند و شوهر نمی خواهم و

 هیچ وقت قصد ازدواج ندارم و شوهر لولو سر خرمن و

از این حرفها جز این که آنها را به جنون بکشاند سودی ندارد.

با این حال فعلا سحر مزبوری که زیباترین گروه بود تصمیم

 نداشت ازدواج کند و فصیح هم قصد نداشت از او

 خواستگاری کند حالا مستقیم یا غیر مستقیم که غیر مستقیم

 می توانست از طریق نامه باشد ، از طریق دوستان باشد یا از

 طریق یک داستان کوتاه عاشقانه – که این نوع سوم خیلی

 حالت حادی پیدا کرده  بود و بیشتر دختر ها و

 پسرهای داستان نویس از این روش استفاده می کردند.

البته راههای ساده تری هم بود –

 مثلا گرفتن پروژه کلاسی با هم – تحقیق در یک مورد

 خاص مثل عشق در داستان – روحیات زن و مرد در

 شخصیتهای داستانی – پیرنگ مسائل جنسی در داستان .

 دیالوگهای تاثیر گذار در پیشرفت روند داستانی و هزار و یک

 موضوع دیگر که هر کدام می توانست به ازدواج منتهی شود .

 البته آمادگی جوان و دختر برای شروع این پروژه خیلی

 حیاتی بود. با این حال فصیح یک مرد جا افتاده بود یک پزشک

 جراح حاذق که همه چیز داشت جز یک بچه  که آن هم

 برای او مهم نبود و اگر لیلا قبول می کرد می توانستند

 یکی را از پرورشگاه بیاورند

هیچ مشکلی هم در اجرای این قصد و تصمیم وجود نداشت

اما لیلا می گفت این که آدم نازا باشد خیلی مرگ آور است

 راستی مجتبی کدوم یک از ما عقیمه – تو یا من ؟

فصیح سعی می کرد باسکوت به راحت شدن او کمک کند و

 بعلاوه روزها هم راحت تر غروب شوند.

حالا به آن بالا رسیده است . سر بالایی اصلی را آمده است

بالا و دارد هن هن می کند . سحر مزبوری روی یکی از

 تخت ها وارفته است و آن قدر پاهایش را از

 هم باز کرده است که انگاری همین الان

هم شلوارش پاره می شود هم دگمه های مانتویش !

دوستانش همه هستند – مثل اینکه اولین داستانها

 را خوانده اند نقد هم کرده اند بعدش دارند برای تجدید

قوا چیزکی می خورند یکی از دوستان سحر ،

 فصیح را می بیند ، می زند به بازوی سحر و بادست

فصیح را نشان می دهد

( ادامه دارد)

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢

 

قسمت چهارم رمان ( شب همیشه می خندد.)

000همان شخص از آن طرف گفت:

 آقای فصیح !من خواهر سحر هستم.

 رفته بیرون – نمی دونم شاید

بادوستهاش رفته ...                        

فصیح مودب گفت :ممنون خانم .

 آن طرف گفت :استدعا می کنم جناب دکتر . 

فصیح دگمه قرمز را زد – موبایل را خاموش کرد –

 چند داستان را که تازه نوشته بود با دست راستش  از توی

داشبورت درآورد ، مرتب کرد و گذاشت روی صندلی جلو ، بعد به

 ضرب گرفتن روی فرمان ماشین ادامه داد .

حالا کم کم داشت به داراباد نزدیک می شد . شاه آباد – آنجا

 پاتوق سحر مزبوری بودبا دوستانداستان نویسش .

یک بار فصیح را به محفلشان دعوت کرده بودند و خیلی

هم خوش گذشت  اما

 وقتی برگشته بود لیلا خوشی آن روز را از دماغش بیرون آورده

 بود .فصیح فکر کرد ممکن است به ماشین آسیبی برسانند برای

 همین دوباره موبایل را روشن کرد وشماره ای گرفت .

 یکی از آن طرف گفت :بفرمائید .                                   

فصیح گفت: منصور جان سلام ! مجتبی هستم .

منصور گفت : سلام دکتر کجایی ؟ .                               

 فصیح گفت : نزدیک شما می خوام چند ساعتی برم کوه

 هوا خوری می خوام زحمت ماشین را به شمابدم .

 منصور گفت : پس ناهار می آئید اینجا .

 فصیح گفت :نه لیلا حالش خوب نبود بردمش بیمارستان

خودم هم از اتاق عمل می آم.

     می خوام یک کم قدم بزنم شاید کمی آرام بشم. 

 منصور گفت: قدم بر چشم ای گرمابه و گلستان من .

 فصیح گفت :فدات فدات . مزاحم نمی شم فقط

ماشین را می ذارم توی پارکینگ شما – نمی تونم ماشین را ..

 منصور گفت : حرفی نیست عزیزم،   خوشحال می شیم

اگه ناهار یا شام بیایی اینجا .

فصیح گفت :انشاء الله  یه وقت بهتر

و دگمه قرمز را زد و چهار تا بوق پشت سر هم باعث شد

در آهنی سفید خانه ای باز شود . پسری پشت آن بود

که می خندید. فصیح بوق زد . ماشین را پارک کرد

  آمد بیرون .آژیرش را فعال کرد و کلیدها را داد

به پسر و گفت: به بابات بگو عمو فصیح رفت .

و پسر تنها خندید .

 وقتی در را پشت سرش می بست صدای

  منصور آمد که داشت می گفت :داش رضا کی بود. 

  و پسر د اشت می گفت :موجی بود بابا !                               

 و دیگر صدایی نیامد .

فصیح زیر لب گفت : موجی باباته پسره خنگ .

و کیف را که کاغذ ها توی آن کامل فرو نرفته بود

 از این دست به آن دست کرد و سرعتش بیشتر شد.

شاه آباد بهتر از درکه بود و دربند .

آدمهای خاصی می آمدند تازه خیلی هم کم .

بعد مسیرش مامور خور نبود

از این مامورهایی که موی دماغ می شدند و البته

شنا گرهای قابلی یودند  اگر آب می یافتند .

از جوی پر آب که پرید جلویش دره بود که

دو طرفش را کوه گرفته بود و نبش کوههای دست

راستش آلاچیق هایی  برای استراحت درست شده بود

 دعا دعا کرد سحر و دوستانش هنوز حرکتشان را

  شروع نکرده باشند .

  از دامنه کوه بالا می رفت . عرق می ریخت و

 دیگر اصلا یادش نبود که همسرش توی بیمارستان

به سرم وصل است و گیتی لهراسب بالای سرش

ایستاده است و قربان صدقه اش می رود

و می گوید :عزیزم زنگ زدم اما دکتر هنوز به خانه

 نرسیده . موبایلش هم در دست نیست .

ما هم نگران شدیم عزیزم .آروم باش الان خودش

زنگ می زنه- آروم باش  سرم به دستت وصله .

نیاز به بهانه تراشی نبود سحر همیشه

می گفت :مجتبی هر وقت بیایی واسه ما غنیمته .

دوستهای سحر همه دختر بودند خودش هم دختر بود 

البته این را خودش می گفت اگر چه یک بار نامزد کرده بود –

 یک بار هم عقد – اما می گفت هنوز که هنوز هست

دختر است و حالا دیگر دلش نمی خواهد ازدواج کند

 حتی از همان اول آشنایی با فصیح  دریک جلسه

 داستان خوانی گفته بود :

استاد من نمی توانم در مورد ازدواج با شما یا هرآدم

 دیگری فکر کنم . خواهش می کنم که اگر به امید

 ازدواج با من باب صحبت را باز کرده اید رهایم کنید .

و فصیح خندیده بود که :  من زن دارم .  

 ( ادامه دارد )

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢

پسرک راننده

پسرک راننده-

پسرک راننده گفت: خلاصه بابام فهمید.

داشتم با صفحه کلید ور می رفتم.

پسرک راننده گفت:

 یعنی عموم آدم فروشی کرده بود.

حس کردم خیلی تشنه ام

 اما آب نمی خواستم.

پسرک راننده خمیازه کشید.

 من خمیازه کشیدم.

روی صفحه مانیتور یک چیزی آمد

 که کمی تکانم دادم

مثل این بود که یکی داشت از آن جا

 بد ترین مکان بدنش را نشانم می داد.

پسرک راننده گفت :حالا راحتم دیگه ،

 زن دارم .

یعنی گفتم تا خونه دار نشم

زن نمی گیرم.

حالا دیگه با قدیمیها نمی گردم.

پسرک راننده بلند شد :برم بخوابم .

 دیشب نخوابیدم .

یک RESET  زدم به کامپیوتر .

صفحه سیاه وتیره و تار شد .

چند خط روی صفحه شروع کرد

 به اضافه شدن .

 دستم را توی صورتم پنهان کردم.

پسرک راننده نشست :

چیه زن نداری؟ چیز های خوبی داره این

آخونده .

تازه خودشون خرج می کنن .

 تازه با یه شاخه نبات و یه شاخه گل.

فقط بخندونشون و تازه شون کن. همین .

گفتم :چند ماه؟

گفت : همه جور داره –

واسه من 6 ماه اس .

به بابام گفتم زن نمی خوام .

 بعد بابام گفت خب زن نگیر.

بعد با هم رفتیم پیش همین آخونده.

گفتم : شوهر داره

 یعنی طلاق گرفته .بچه چی ؟

گفت :یه پسر کوچولو داره .

 اما طلاق گرفته شغل خوبی هم داره .

چیه اسلامیه می خوای ؟.

کامپیوتر همچنان داشت

به خطهای  روی صفحه سیاه

 اضافه می کرد.

 در دستشویی را باز گذاشته بودند .

 حس می کردم دارند با

 قاشق می ریزند توی دماغم .

توی گلویم یک چیزی ترش کرد و گرم شد.

 

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢

قسمت سوم رمان

قسمت سوم(شب همیشه می خندد.)

... فصیح گفت :هیچی،  حالش بهم

 خورد چیزی نیست فشارش افتاده –

 ببرینش بالا من می رم خونه –

 کار هایش را بکنید

 یک سرم بهش وصل کنید.

 بد نیست، دکتر کشیش هم ببیندش .

 خونه هستم اگه کاری داشتی .

و هنوز خوب  بدن بی جان لیلا

 روی برانکارد قرار نگرفته بود که

 فصیح از در بیمارستان خارج شد و

 نگهبان که حالا دکتر را بدون

زنش می دید بیشتر حیران شده بود.

گوشی را برداشت شماره گرفت .

گوشی را گذاشت و

 چهار دانه کشمیش انداخت گوشه دهانش و

 مشغول شد .

خواست دوباره چرت بزند.

فصیح حس می کرد کمی آسوده شد .

 کمی غمهایش

کمتر شده است .

کمی راحت تر می تواند نفس بکشد و

 یک لحظه آرزو کرد

 ای کاش لیلا در بیمارستان می مرد و

 او راحت می شد.

اما می دانست که اینطوری نمی شود و

 به همین راحتیها هم نیست .

 او نخواهد مرد.

بد فکر کرد اگر

 راضی اش کند مدتی توی بیمارستان

بستری شود

بعد به خودش خندید .

 برای افتادن فشار که نمی شود

 آدم را بستری کرد

بعد فکر کرد

 لیلا را ببرد آسایشگاه روانی .

 اما این هم سخت بود

چرا که دیگر آبرو برایش نمی ماند.

فصیح نمی دانست ماشین کجا  دارد می رود.

 دست کرد توی جیبش موبایل را خاموش کرد

و پیچید به سمت اتوبان که از بالای

 خانه اش می گذشت

حتی فضای خانه هم آزارش می داد و

 دلش نمی خواست این خوشی

به دست آمده

با هر چیزی خراب شود

 برای همین یک نوار ملایم انداخت توی ضبط و

 با دستش

روی فرمان ضرب گرفت.

 برایش مهم نبود

 گیتی ممکن است

زنگ بزند یا لیلا

به هوش بیاید و بخواهد

 بیاید خانه و

 بخواهد با او صحبت کند .

 کمی که از مسیر خانه اش دور شد

 موبایل را روشن کرد

 بلا فاصله صدایش در آمد.

دگمه سبز را زد دگمه قرمز را زد

  روی صفحه نوشت  END  .

بعد شماره ای را گرفت و

 دگمه سبز را زد.

 آرام تر شده بود

کسی از آن طرف گفت :جان.

فصیح گفت :سحر! سلام می آی بریم کوه ؟.

یکی از ان طرف گفت :شما؟.

فصیح گفت: مجتبی هستم.

( ادامه دارد)

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢

کبابيه ۲

پس ول معطل هستیم . و اینک آخر زمان:
1- یه معاملات ملکی بود توی فردیس
شاید هم پردیس ! .
شاید الان هم باشه.
واسش مشتری پیدا کردیم.
روی کارت ویزیتش نوشته بود:
30% حق کمیسیون برای آن که
مشتری بیاورد!.
خونه را قولنومه کردیم
وقتی رسید به پای 30% -
عربده کشید که می خوای کلاه برداری کنی!
خب رفتی اتحادیه صنف دلا لان مسکن کرج .
یه حاج آقا مهر داغ کرده پیشونی
( بخوانید ماه پیشونی )
گفت :
کلاه گذاشته سرت
این کارش خلافه –
و دندونهاش زرد بود.
( نمی دانم چرا وقتی بعضی ها
حاجی می شن دندونهاشون
مصنوعی می شه و زرد زرد.)
البته گفت :
ما بهش تذکر می دیم و بیرونمان کرد.
اومدیم تهرون
وزارت بازرگانی شان شکایت کتبی دادیم
هنوز پس از چندین سال
جوابی نیامده است و همین .
2- وقتی بری بانک که
قبض آب و برق و تلفن بدی و
بانک بگه من نمی گیرم
چی کار می کنی
می آی به بازرسی آن بانک مخترم
زنگ می زنی –
یه نفر از پشت تلفن صداش را
برات کلفت می کنه که
حتما دستگاهشون خراب بوده ،
توی تمبانش ریده و می خواسته بره
دستشویی و بعد حمام.
نهایت آنقدر حرف می زنی که
یارو از رو می ره چی کار می کنه هیچی .
شماره تلیف می گیره که
نتیجه اش را بهت خبر بده –
اون هیچ وقت نتیجه ای نمی گیره.!.
3- وقتی بره توی زیرزمین مترو و
ببینه روی تموم سنگهای سیاه گرانیت
علامت گذاشتن
یه سیگار که داره دود می کنه و
یه خط قرمز روی آن کشیدن
خب انتظار داره هیشکی سیگار نکشه .
اما جوونهای تازه لات شده
و شلوار لی پوش می کشن .
درست کنار همون تابلوها
رو بروی دوربین های مدار بسته.
اگه حرف بزنی تیزی می خوری جیز می شی!
و پرسنل مخترم مترو
خودشان می کشن و می گن
ما مجاز هستیم بکشیم و می دونیم کجا بکشیم و
در این لحظه از پشت بلندگو یه صدای نخراشیده
سه رگه می گه :
کشیدن سیگار در اماکن مترو اکیدا ممنوع است!!.
4- زنگ می زنی 118 – تلیف اتحادیه صنف کبابی های
تهرون را می گیری .
زنگ می زنی
یه صدای خسته می گه
همین جاست بیا
با آدرس کبابی و شکایت کتبی و شماره تلفنش و
آدرس ما هست
اون سر دنیا
یه روز مرخصی بگیر بیا و هی بیا .
خب رسیدگی می کنن .
من می خوام بدونم
وقتی توی یه عده دزد ،
از خودشون واحد رسیدگی به شکایات
درست کنی چی می شه؟!
اون صدای خسته هر لحظه خسته تر می شه.
اما آخرش یه نظر هم
در باره عراق بدم .
من توی جنگ بودم اما ارثی نگرفتم .
اونها ندادن من هم نخواستم .
بذارید به حساب مناعت طبع من
یا بی عرضه گی من یا زرنگی اونها.
به هرحال همین برادرها ،
بچه های این مرز و بوم را تیکه پاره کردن .
همین ها تا تیر داشتن
ما را می کشتند
همین که تیر تموم می شد
دخیل خمینی می شدن!.
حالا دست انتقام خدا از
آستین یه ظالم در اومده .
عدو سبب خیر شده است.
اما ما می آییم
معادل کمک جامعه اروپا
به عراق کمک مالی می کنیم.
در حالیکه:
می گویند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرومه.
لاتیش می شه :
آدم بره کون بده ، شمع بگیره ببره امامزاده روشن کنه!!.
حالا از گرسنه های دزدی مثل
سوریه و ترکیه و.... که نگو نگو .
من به عنوان یک نفر از این مردم حقم را
از این بیت المال( بیت الحال) داده شده
نمی بخشم و
راضی نیستم . دیگران خود دانند.
یه هفته خداحافظ.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢

قسمت دوم رمان


قسمت دوم "شب همیشه می خندد"
از رمان تنها ماندم ، تنها رفتی ".
و گوشی را می گذارد.
لیلا می خواهد چیزی بگوید
اما وقتی هراس فصیح را می بیند
چیزی نمی گوید.
فصیح در حالیکه لباسهایش را
می پوشد می گوید:
عزیزم ! زود برمی گردم . معذرت.
اما
وقتی جوابی نمی شنود
مثل اینکه چیزی
یادش آمده باشد می گوید :
خب بیا با هم بریم بیمارستان.
با بچه های بخش صحبت کن
تا عمل تموم بشه .
از اون طرف هم می ریم بیرون.
برمی گردد تا عکس العمل
لیلا را ببیند .
اما لیلا نیست .
فصیح فکر می کند
نمی تواند به این بازی ادامه دهد.
لباسهایش را نصفه نیمه پوشید
آمد توی پارکینگ و نشست
کنار راننده و کفت :بریم.
لیلا توی آیینه نگاه می کند و
آرام استارت می زند .
استارت را رها می کند و
آرام و نرم دنده ماشین را
جا می زند.
فصیح می گوید:
همیشه به رانندگی تو
حسادت داشتم یادته ! .
لیلا لبخند ملیحی می زند و
دستش را به آینه ماشین می گیرد.
فصیح می گوید:
زیاد فکرش را نکن باشه؟.
لیلا می گوید :این لهراسب هنوز دختره؟!
عمل در بیمارستان تمام شده است .
فصیح نای حرف زدن را ندارد
اما لیلا به خاطر شیرین زبانیهای
گیتی لهراسب حسابی گیج شده است
و چند بار نزدیک است تصادف کند.
لیلا می گوید:چند سالشه مجتبی؟
فصیح می گوید: کی؟ بیمارم؟
لیلا نگاهی توی آینه می کند .
فصیح توی صندلی عقب آب رفته است.
لیلا می گوید :گیتی خانوم دیگه؟!
فصیح جواب نمی دهد .
اما لیلا ادامه می دهد
- اینقدر مزه ریخت .
مزه ریخت که من بهش
حسودیم شد.
مجتبی !
گلوش که پیش تو گیر نکرده ؟!.
و پایش را محکم کوبید روی ترمز –
فصیح خواب آلود
فقط توانست
خودش را طوری کنترل کند
که پیشانی اش به جایی نخورد .
لیلا سرش را گذاشته بود
روی فرمان ماشین و
مثل این است که سالهاست
خوابیده است.
فصیح پیاده شد
نبضش را گرفت .
به نفسهایش گوش داد.
آرام به آن طرف ماشین کشیدش.
بعد نشست پشت رل و
خیابان را دور زد.
حس کرد اگر بمیرد
راحت می شود –
بعد فکر کرد کی راحت می شود
فصیح یا لیلا؟.
دید هر دوتایی
راحت می شوند.
فصیح از این همه شک و بد گمانی و عصبانیت
ولیلا از آزارهایی
که به جسم و روح خودش وارد می کرد
حس کرد دیگر لیلا
ایجاد کنند هیچ حسی در اونیست .
نه عشق ، نه نفرت.
حتی ترحم هم نبود.
یک حس ناشناخته –
یک حس غریب –
یک حس مثل بی تفاوتی –
اما بی تفاوتی نبود.
وقتی
از در بزرگ بیمارستان داخل شد
نگهبان فکر کرد
چرا دکتر جراح بیمارستان
دوباره برگشت و
لهراسب از پله ها خودش را پرت کرد
جلوی ماشین و گفت:
الهی بمیرم چی شد مجتبی؟.
( ادامه دارد)
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢

ادامه رمان

قسمت دوم "شب همیشه می خندد"
از رمان تنها ماندم ، تنها رفتی ".
و گوشی را می گذارد.
لیلا می خواهد چیزی بگوید
اما وقتی هراس فصیح را می بیند
چیزی نمی گوید.
فصیح در حالیکه لباسهایش را
می پوشد می گوید:
عزیزم ! زود برمی گردم . معذرت.
اما
وقتی جوابی نمی شنود
مثل اینکه چیزی
یادش آمده باشد می گوید :
خب بیا با هم بریم بیمارستان.
با بچه های بخش صحبت کن
تا عمل تموم بشه .
از اون طرف هم می ریم بیرون.
برمی گردد تا عکس العمل
لیلا را ببیند .
اما لیلا نیست .
فصیح فکر می کند
نمی تواند به این بازی ادامه دهد.
لباسهایش را نصفه نیمه پوشید
آمد توی پارکینگ و نشست
کنار راننده و کفت :بریم.
لیلا توی آیینه نگاه می کند و
آرام استارت می زند .
استارت را رها می کند و
آرام و نرم دنده ماشین را
جا می زند.
فصیح می گوید:
همیشه به رانندگی تو
حسادت داشتم یادته ! .
لیلا لبخند ملیحی می زند و
دستش را به آینه ماشین می گیرد.
فصیح می گوید:
زیاد فکرش را نکن باشه؟.
لیلا می گوید :این لهراسب هنوز دختره؟!
عمل در بیمارستان تمام شده است .
فصیح نای حرف زدن را ندارد
اما لیلا به خاطر شیرین زبانیهای
گیتی لهراسب حسابی گیج شده است
و چند بار نزدیک است تصادف کند.
لیلا می گوید:چند سالشه مجتبی؟
فصیح می گوید: کی؟ بیمارم؟
لیلا نگاهی توی آینه می کند .
فصیح توی صندلی عقب آب رفته است.
لیلا می گوید :گیتی خانوم دیگه؟!
فصیح جواب نمی دهد .
اما لیلا ادامه می دهد
- اینقدر مزه ریخت .
مزه ریخت که من بهش
حسودیم شد.
مجتبی !
گلوش که پیش تو گیر نکرده ؟!.
و پایش را محکم کوبید روی ترمز –
فصیح خواب آلود
فقط توانست
خودش را طوری کنترل کند
که پیشانی اش به جایی نخورد .
لیلا سرش را گذاشته بود
روی فرمان ماشین و
مثل این است که سالهاست
خوابیده است.
فصیح پیاده شد
نبضش را گرفت .
به نفسهایش گوش داد.
آرام به آن طرف ماشین کشیدش.
بعد نشست پشت رل و
خیابان را دور زد.
حس کرد اگر بمیرد
راحت می شود –
بعد فکر کرد کی راحت می شود
فصیح یا لیلا؟.
دید هر دوتایی
راحت می شوند.
فصیح از این همه شک و بد گمانی و عصبانیت
ولیلا از آزارهایی
که به جسم و روح خودش وارد می کرد
حس کرد دیگر لیلا
ایجاد کنند هیچ حسی در اونیست .
نه عشق ، نه نفرت.
حتی ترحم هم نبود.
یک حس ناشناخته –
یک حس غریب –
یک حس مثل بی تفاوتی –
اما بی تفاوتی نبود.
وقتی
از در بزرگ بیمارستان داخل شد
نگهبان فکر کرد
چرا دکتر جراح بیمارستان
دوباره برگشت و
لهراسب از پله ها خودش را پرت کرد
جلوی ماشین و گفت:
الهی بمیرم چی شد مجتبی؟.
( ادامه دارد)
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢

کبابيها

سلام و
سالی که نکوست از تغارش پیداس!.
حافظ را بیشتر سالهاست
که می شناسیم .
اما این شناخت
امسال بیشتر آزارم می دهد .
آدمی در قرن هشتم هجری قمر خانوم
که حالا قرن 15و16 آن است
حرفهایی زده که
دقیقا این روزها به چشم می توان دید.
این که حافظ لسان الغیب است
برای همین خصلت اوست
همیشه جاوید و تازه .
در دوره حافظ آن قدر به زبان دین
و زبان اخلاق و نمایش های رو حوضی
پوسته مذهب مغز کفر
مردم را به بازی می گرفتند که
حافظ قاط زده است
و رفته سراغ زبان می و مطرب و
فاحشه خانه(همان قلعه و ناحیه و مثلا خرابات و
امروزی میدان رهبر – خاک سفید -)!
و رقیب و خمار و مست
و خلاصه نعل وارونه زده است.
من حرفم این است
امروز که مثل آن روزهاست
ما چه بکنیم حافظ شدن چطوری ؟.
***
موجوداتی که نه به آنها می شود
گفت حیوان و نه آدم و نه انسان
همیشه مثل علف هرز در اطراف محله های
زیارتی جمع می شوند .
اینها همیشه فرصت طلب ترین –
دزد ترین-دروغ گو ترین – متظاهر ترین و
خلاصه هزارتا از این ترین ها هستند.
اصلا یک اصلی است
به قول حافظ
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند !.
پس حافظ از روی باد معده حرف نزده است .
یک چیزی بوده که گفته :
حافظ می بخور یعنی یک کار
خلاف شرع انجام بده اما چی ؟
دام تزویر نکن چون دگران قرآن را !
اصلا بابا من نمی فهمم چرا
حروم زاده ها
دست از سر دین و
قرآن و خدا بر نمی دارند .
بابا صد رحمت به شیطون –
این قدر مرام و معرفت داشت
که وقتی زد خاکی ،
دیگه تظاهر نکرد .
چند ساله شه این شیطون
همون طور کار خودش –
آتیش به انبار خودش .
به قول معروف هنوز چهل سالشه !.
اما این متظاهران
و زبون بازان
و آبغوره گیران
ول کن معامله نیستند!.
@@
رفته بودیم دسته جمعی زیارت !
البته جمعه بود.
برگشتنی هم یه دختر زیبا و
با محبت به تور ما نخورد
فقط حکایت دزد بازاری
اون فضاست که می گم .
شابدول عظیم رفتید؟
اول شروع دالان بازار
یه کم جلو می آئید
سومین شاید هم چهارمین
مغازه دست چپ
کبابی است –
بحث اینکه همه اش چربی ست و
نون خشک و صد تا آشغال دیگه و
بدون حضور گوشت - جدا
بحث اینکه چون چهار تا مشتری می آد و
بازارشون داغ می شه
دیگه می ذارن تاقچه بالا و نه سرویسی ،
نه تحویلی ، نه سلامی نه علیکی ،
نه خوش آمدی و دست پرش چهار تا
عوضی لات و اوباش
مثل قارچ سمی می آن جلوی آدم – جدا .
بحث اینکه ملت و خلق را
گاو – گوسفند و مرغ حساب می کنند و
حاظر نمی شن یک کم کونشون را
هم بکشن و میز ها را تمیز بکنن .
زیر پای آدم و میز را تمیز کنن
خلاصه حتی اون "یا صاحب الزمان ادرکنی "
هم لجن گرفته –جدا جدا –
و هزار تا بحث دیگه هم به کنار
مشکل اینه که هر طوری که راست می کنه
قیمت می دن
بعدش حرف که بزنی حساب بالا می ده:
آب خوردی – هوا خوردی- دود خوردی –
چهار تا دختر خوشگل را توی کبابی دید زدی –
نمک خوردی – چهار تا گوزیدی ! و
خلاصه اگه پول را ندی می گیره
دعوا کنی – می خوری یا می خوری
(البته چون تعداد اونها زیاده می خوری حسابی هم )
بعدش کلانتری و قربونش برم
قانون توی این مملکت یه جنده ای هس
که دائم داره آب توبه
روی سرش می ریزه
و می ره سمت اتاق
سجاده پهن کنه که یه
سبیل کلفتی وسط راه دستش را می گیره
و خلاصه آره دیگه.
خب چه کار باید کرد؟ .
باید بغض کرد و سر زن و بچه داد زد ؟.
شاید هم
چند روز مغز درد
گرفت و تموم.
&&
تا آدم
خودش در دایره بسته هیچ و پوچ
گرفتار نشه
نمی تونه بفهمه مفاهیم
چقدر پوچ و تو خالی هستن.
به قول معلم ادبیات مدرسه
خوش به حال آن که
کره خر آمد و الاغ آمد .
من می گم
چرا مردم دچار افسردگی می شن؟.
چرا دانشجوها مثل
بز نری که خایه هاش را کشیده باشن
مثل اسفند روی آتیش می شن
مثل مرغ سرکنده می شن؟.
من می گم
چرا مردم خروس جنگی می شن؟.
من می گم
چرا این همه فیلم نشون می دن
که مافیا هر کاری دلش بخواد
می تونه بکنه ؟
آخر فیلم ها را شما ببینید.
من می گم
تموم اینهایی
که سیاسی شدن و رفتن زندون
یه مرگشون هست؟
یه چیزی می گفتن
که حالا یا حرف حساب بوده یا نبوده
یا حرف نیم حساب شاید هم چرت و پرت .
اما چرا بلند شدن. ؟.
من می گم
کشور امام زمان کجاست؟
اینجا – مملکت ما- که کشور دزد هاست ! .
من می گم
کی و از کجا
باید
شروع کرد و
چه کسی باید مصلح باشد؟
کو آن مصلح ؟
کو آن فاطمه یوسف من خبر یوخ!
این کشور دیگه
به نظر من مثل یه
طویله شده که تا
دلت بخواد
گاو –خر توشه !
خب بوی تعفن داره
همه رو خفه می کنه
اونهایی که به خورشید فکر می کنن
محکوم به نابودی و فنا هستند .
مثل کرم توی هم می لولند
چی شد؟ آخر زمونه!.
همیشه در طول تاریخ آخر زمون بوده –
چون ظلم بوده-
یکی گفته دنیا با کفر
باقی می مونه اما با ظلم نه!.
پس منتظر باشیم
تا دنیا از داخل بترکه و تیکه پاره بشه!.
گور پدر هر چی انقلابه – اصلاحاته –
قیامه – مولویه – شوشه – سعدیه – حتی حافظه !.
چطور باید این چند روز زندگی را جندگی نکرد.؟.
&&
هیشکی جوابگو نیست
همه ارگانها و نهاد ها و
قسمتها و مسمتها
واحد رسیدگی به شکایات مردمی دارن-
اما همه شون ول معطل هستن .
خب اگه قبول ندارید ،
تجربه های من رو بشنوید-
تو حرف می زنی –
اونها قبول می کنن –
قول همکاری می دن.
گاهی هم می ری
کتبی دیکته می نویسی
اما آخرش هیچ چیز –
عوض نمی شه .
باز هم مغازه به مغازه قیمت ها
فرق می کنه.
و اون دیکته
نوشته شده
هزار تا غلط داره
چون می شوی صفر!
ما ید بیضا داریم خیلی هم !
اما هیشکی فیض حق را نداره
پس هیشکی نمی تونه
بکنه آنچه موسی
می کرد و البته عیسی.
بقیه این ماجرا در روز بعد ( و ادامه دارد.)
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٢

پروانه روی شانه

سلام و علیک و زنده.
می خواستم ادامه بدم رمان را
و همین طور قسمت قسمت
عین برش خربزه و هندوانه بدم خدمت شما ،
اما نمی شه
می دونید چرا ؟.
فیلم پروانه روی شانه یادتون هست؟ .
یکی هست که نمی ذاره
من اون طوری که
برنامه ریختم ادامه بدم .
پس این هم حرفهای امروز
تا یه وقت دیگه
که قسمت دیگری از رمان را بنویسم.
همه چیز از اونجا شروع شد
که من یه دفعه به خودم گفتم
کجا می ری پسر . از این طرفا؟ .
اون وقت بچه بودم و
رفته بودم تا بگم
بنی صدر مزدور آمریکایی برو گم شو! .
ولی وقتی گم شده بودم و
به راحتی خودم را پیدا کردم
قول دادم دیگه همراه
تظاهرات جایی نروم .
بعدها نمی دانم چرا بعضی وقتها بودم !!.
چرا قولم را فراموش کرده بودم ؟
شاید دیگه بزرگ شده بودم و
خودم را گم نمی کردم.
اما می خوام از این روزها بگم .
داریم به سراب 18 تیر نزدیک می شیم .
البته من دیگه نه به
سیاست کار دارم نه به آری نه به نه .
ونه حتی به استقلال و پرسپولیس.
اونی که گفتم
این طوری می گه ومن نمی دانم
درون من خسته دل کیست و بقیه ماجرا.
من می گم دوم خرداد هم یه سراب بود .
چون هیچی نبود .
خیلی ها شدن عمله اکره یه دسته
و دو دسته و خلاصه آدم نباید
خط بگیره چون بعدش
خط می خوره .
من می گم هیشکی نمی گه
ماست من ترشه .
می دونید همه ماست بند هستند و
خلاصه باید نون بخورن.
من می گم بهتره
آدم توی زندگی لباسی
رو که این واون می دن نپوشه .
مگه زندگی فیلمه.
ما به اصلاحات نیاز داریم
اما نه اصطلاحات دوم خردادی و نه 18 تیری .
ما به مصلح نیاز داریم
اما اینها که دارن خودشون را جر می دن و
دم از اصلاحات می زنن و
اینها که دارن خودشون رو خفه می کنن
و دم از مذهب و اصول و بنیاد می زنن
هردو تاشون دارن سنگ خودشون
رو به سینه می زنن
بابا! توی تقسیم غنایم احتمالی
به پیاده ها هیچی نمی رسه
بی خودجوش نزنین .
بی خود سرباز زیر پرچم
این گروه و اون گروه نشین .
باید ولشون کرد .
آمریکا رفت توی عراق
داره همه شون رو می کشه .
البته برای نجات اونها رفته !!!.
یعنی دلسوزی زورکی .
زورچپون داره می کنه .
آدم خیلی باید خر تشریف داشته
باشه که
بگه آمریکا
از اون ور دنیا بلند شده
و الن و تلپ اومده
این طرف که چیه
که نجات . نه .
یعنی امریکا اگه بخواد
این طرفها هم سری بزنه
و یا دیپلماسی بفرسته
باز فرقی نمی کنه .
ایران هم می شه عراق.
پس گور پدرش!.
می خوام صد سال دیگه برام آزادی نیاره!.
من شاشیدم توی اون آزادی
که یانکی های کون نشور
می خوان بیارن.
اما از طرف دیگه دارن شلوغ می کنن
و حکومت هم داره می گیره .
موضوع چیه؟ .
این همه سر مایه ملی کجا می ره؟!.
به خدا
من نه به امام فحش دادم
نه به حکومت معترض شدم
نه به سیاست کاری دارم
نه می خوام رهبر بشم وازاین حرفها.
بلکه می خوام بگم
توی این مملکت دزد زیاد شده
عین این سوسک های ژاپنی که هر
چی می کشی باز هم هستن
البته توی این مملکت دزد ها را نمی کشن .
بهشون بی تفاوت هستن .
حتما می گن درست می شن !!.
شاید هم می گن ایشالله گربه اس.
ویه مسئله دیگه
شما هویدا رو یاد می دین .
ارکیده و پیپ گوشه لب و اون لبخند ژوکوند.
میگفتن بهاییه و کافر
و بعد هم مفسد فی الارض و
تق تق .
اون گفت :
من 13 سال نخست وزیر بودم
یه قوطی کبریت دوزار بود
در تمام اون سالها .
حالا شما اگه تونستین
این کار رو بکنین.
این حرف نه به کافر بودن ربطی داره
نه به مفسد فی الارض بودن.
من می گم ما مدیر نداریم
اونهایی که سالهاست
اون بالا وایستادن
و حاظر نیستن بیان پایین
با نابودن کردن سرمایه های
این مردم تجربه کسب کردن .
اما واقعیت اینه که
ما مدیر و کارشناس نداریم در راس کارها .
من می گم می شه
درست بشه
ولی به شرطی که بشه هر کی بره
سرکار خودش و جایگاه خودش .
پس نه به انقلاب نیاز داریم
و نه به حضور مفت خوران
گاو چرون ها
و نه به هیچ حکایت دیگه .
اما چطوری باید این تحقق بیابه .
حافظ که گفت
شاید هم سعدی که
دنیای دگر باید ساخت و از نو آدمی.
فعلا عروسک
خیمه شب بازی
این و اون نشیم تا بعد .
شاید از رو رفتن و گذاشتن
مردم خودشون تصمیم بگیرن
به جای اینکه اونها
به جای مردم تصمیم بگیرن.
سعی می کنم
دیگه در باره این موضوع ها حرفی نزنم .
آخه می دونید فاییده ای نداره .
پس خداحافظ پروانه روی شانه!.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٢

تنها ماندم تنها رفتی

سعي كردم
به خودم بقبولانم
كه ميشه اينجا هم
رمان نوشت .
شايد اين طوري يه
با حوصله هايي پيدا بشن
و اين رمان را دنبال كنن.
به همين خاطر يكي از رمانهام رو
اينجا مي نويسم
به اميد اين كه يكي
پيدا بشه و بخونه .
به قول راننده مركز ما آره بابا !
راستي :
اول اينكه تمام شخصيت ها
و حوادث و مكانها و
خلاصه همه چيز
زاييده تخيل نويسنده است.
دوم اينكه هر گونه
نقل ، برداشت و استفاده
با ذكر منبع و نام نويسنده بلامانع است.
سوم اينكه تو روخدا
نه سوژه را بدزديد
نه سبك را نه نوشته را
مي بخشيد
اما توي اين مملكت
از اين دزدي ها خفي و جلي
تا دلتون بخواد هست!.
اسم اين رمان هست :
تنها ماندم- تنها رفتي .
كتاب اول : شب هميشه مي خندد.
امروز نيز فصيح در خانه مانده است
تا به ليلا بگويد كه او را دوست دارد ‏‏
عاشق اوست و بچه هم
مسئله مهمي نيست .
البته خودش هم مي داند
كه اين حرف ها بيشتر دروغ است تا حقيقت .
اما وقتي به قيافه اشك آلود زن نگاه مي كند
حقيقت يادش مي رود و
دلش نمي خواهد تمام
آن چيزهايي كه مي داند
واقعيت داشته باشد.
ليلا دو روز است خورد و خوراكش شده
گريه .
با اينكه ده سال
از ازدواج آنها مي گذرد
اما اين اولين باري است
كه ليلا ترس خود را از
اينكه بچه دار نمي شود و
شوهرش ممكن است
هوس زن گرفتن بكند ،
به اين راحتي نشان مي دهد.
فصيح تماس تلفني سحر را
عامل اين گرفتاري مي داند.
سحر
شب گذشته حدود يك ساعت
با فصيح پشت تلفن
گل مي گفته و گل مي شنيده .
البته اين سحر
تازه گيها به زندگي آنها سرك نكشيده است
و پنج سالي است كه زنگ مي زند
و مي گويد سلام ليلا خانم استاد هستند؟
و ليلا هم
مي گويد:سلام سحر جان . نيستند.
و اين رابطه استادي و شاگردي
هنوز هم همان گونه است
اما اين بار فصيح حس مي كند
غريزه زنانه ليلا دارد
او را اذيت مي كند
براي همين است كه فصيح مي گويد :
اگر مشكل سحر مزبوري است
كه مي گويم ديگر اين جا زنگ نزند.
و ليلا تنها نگاهش مي كند
بيانش خيلي كتابي شده است
و باز هم شك ليلا بيشتر مي شود
براي همين مي خنددو مي گويد:
فداي اون دوتا آهوت بشم ،
سحر شاگرد تنبل منه !
تو كه مي دوني ،
تو كه ديديش !
تو كه
داستانهاي آب دوغ خياريش رو خوندي!.
حالا مي گي من چي كار كنم .
دلش مي شكنه .
تازه دختر قحطه
كه من بخوام
اين سياه سوخته زنگي را بگيرم !
فصيح بقيه حرفهايش
را مي خورد
چرا كه فكر مي كند
اين جمله آخر اوضاع را كه كمي
آرام شده است خراب مي كند.
ليلا اما آرام شده است
و مثل اينكه به حرفهاي او
گوش نمي داده است و
به چيز ديگري فكر مي كرده است.
ليلا همين طوري مي خندد،
فصيح مي خندد.
ليلا مي گويد :مجتبي !
فصيح مي گويد :جان !
ليلا مي گويد:چرا ما بچه دار نمي شويم؟
فصيح چشمهايش را
روي هم مي گذارد
و مي گويد
ما بچه به چه درد مون مي خوره .
مگه تو با من خوشبخت نيستي !
ليلا بلند مي شود
و دور اتاق راه مي رود
و دستهايش را توي صورتش پنهان مي كند
تلفن زنگ مي زند
هيچ كدام توجهي به تلفن ندارند .
ليلا مي گويد : سحر خانومه !
نمي خواي جواب بدي ؟
فصيح سيم تلفن را مي كشد
و فكر مي كند
اگر اين زن حسود نبود خيلي خوب بود.
ليلا گفت : من حسود نيستم.
دارم زندگيم را از بين مي برم !
اين زندگي مال منه مرتضي!
فصيح ليوان آب سرد را مي دهد
دست ليلا و چيزي نمي گويد .
اين وقت ها او ياد گرفته است
كه بنشيند
و به گريه ها و شكوهاي ليلا
گوش كند.
دو روزي كه گذشته است
پريشان گويي و اشتباهات كلامي
ليلا او را خيلي نگران كرده است .
يكي بيرون از خانه داد مي زند:
با قالي بدم .شاباقالي.
فصيح احساس سرما مي كند.
ليلا مي گويد :ببين كيلويي چند مي ده ؟
فصيح مي گويد : ارزون بود ، بيست كيلو بگيرم .
ليلا حرفي نمي زند.
فصيح برگشته است و
باقاليها را وسط آشپز خانه
پهن كرده است
و مشغول پاك كردن آنها ست .
ليلا جلوي چشمان او نيست.
تلفن دوباره صدايش در مي آيد
فصيح همان طوري به
تلفن خيره مانده است .
ليلا مي آيد
و گوشي تلفن را بر مي دارد
و به فصيح نگاه نمي كندچون
مي داند فصيح با سر اشاره مي كند
من نيستم.
ليلا مي گويد :سلام خانم لهراسب ،
ممنون .
اقاي دكتر هستن .
توي آشپز خانه دارن باقالي پاك مي كنن.
بعد قاه قاه مي خندد.
بعد گوشي را به سمت آشپز خانه مي گيرد.
سرپرستار بخش ! بايد بري بيمارستان.
فصيح بلند مي شود گوشي تلفن را مي گيرد.
سلام . مگه دكتر مظلوم نيست؟
باشه الان مي آم.
شما كارهاي اوليه را
انجام بدين زنگ بزنين مظلوم بياد.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢

نام من خرداد نيست

داد نیستاسم من خرداد نیست
اولین چیزی که
یادم می آد از خرداد
برمی گرده به سال 61.
اون روزها رفته بودم ده .
مامانم تهرون مونده بود .
دوماد یکی از فامیلها رفته بود
سربازی و خلاص .
اون وقت مادر من باید می موند
برای مراسمش.
ما اومدیم روستا .
یه روز عصر که داشتم
علف می بردم واسه گوسفندها
و بوی علف مستم کرده بود ،
یه دفعه دیدم زن یکی از
روستایی ها لخت روی یه سنگ
لب استخر نشسته و داره
دوش آفتاب می گیره و
خلاصه من به راهم ادامه دادم .
پیر زن بود و
من هیچ حسی نداشتم
درست همین حسی
که این روزها گه گاه گلویم
را می گیرد.
خلاصه پاسگاه و پاسگاه کشی شد .
قرار شد بریم با پرونده کرمان .
یه فامیل داریم به
ممد چاخان معروفه .
اومد و گفت بابا بی خیال .
اون وقت زن اومد به معذرت .
دومین چیزی که یادم می آد خرداد 60 .
توی خونه نشسته بودیم و
داشتیم سریال "اسپارو خان " را
نگاه می کردیم
که صدای ترق اومد .
ریختیم بیرون .
یه موتور گشت پلیس داشت
سلانه سلانه می رفت
شنیدم که گفت:
یکی رو ترور کردن داریم می ریم تعقیب قاتل !.
نبش کوچه ما یه پلنگی پوش بود
که تیپ فیدل کاسترو را داشت .
رفتم دیدم سرش کج شده
روی شیشه میز ،
اون وقت یه تیر خورده به
مغزش یکی هم به شیشه .
ترسیدم
اما وقتی یکی از
دخترهای همسایه مون داد زد :
مهدخت بدو اسپاروخ
تموم شد،
همه چیز یه لحظه یادم رفت.
سومین چیزی که یادم می آد خرداد 63 .
اون روزها ما مستاجر بودیم و
داشتیم خونه را می ساختیم.
خونه یه تفرشی بودیم .
اومدم دیدم زن صاب خونه
یکی میگه مادرم چهارتا
جوابش رو می ده.
خلاصه گفتم بی خیال .
اما تلخی نگاه مادرم هنوز هم هست .
بلد نبود مستاجر باشه .
چهارمین چیزی که یادم می آد خرداد 66 .
رفته بودم
بسیجی شده بودم .
بعدش رفته بودم پیشوای ورامین
آموزش.
نمی دونم چرا من فکر می کردم
بسیجی نمی تونه گناه بکنه ،
حتما آسمونیه .
توی پیشوا شب
بعضی ها روی هم خلاصه....!!! .
بعضی مواد پخش می کردن .
اونجا بود که من با اسم هروئین
آشنا شدم.
بعضی ها اومده بودن تا راحت باشن .
سیگار بکشن
نون مفت بخورن .
بعد اسمشون سرزبون فامیل
بیفته . من رفته بودم
برای سهمیه رزمندگان کنکور.
البته من اومدم تهران
نصفه رهاش کردم
یعنی وقت اعزام به کردستان جیم شدم .
نمی دونم شاید برای اینکه
نیت توش باد داشت .
نمی خوام جانماز آب بکشم .
واقعا نمی دونم چی شد .
شاید برای برخورد برادهای سبز پوش بود .
نمی دونم .
شاید برای دیدن بسیجی ها بود .
نمی دونم من اون وقتا گیج بودم
نمی دونم داشتم چی کار می کردم
باور کنید.
پنجمین چیزی که یادم می آد خرداد 67 .
روزهای آخر جنگ بود
ما داشتیم حس می کردیم
که یه خبرایی هست .
همه داشتند برای تیر ماه
برنامه ریزی می کردن .
یه طورایی بو برده بودن داره
یه اتفاقی می افته .
فرمانده ما که یه ستوان
سوراخی قزوینی بود
نمی خواست توی خرداد بره مرخصی .
من فکر می کردم این که
برای مرخصی می مرد.!!.
به هر حال همه ناراحت بودن.
پشت خط . خود خط .
نمی دونم شاید داشتند انتخاب می شدن
برای قربونی شدن.
قرعه فال داشت می چرخید
بالای سر همه .
فال خون .
قرعه به نام من دیوانه نزد ند .
و اما ششمین چیزی که یادم می آد خرداد 68.
قرار داشتیم
چهاردهم بریم کتابخونه پارک،
عربی بخونیم برای کنکور .
البته بدون سهمیه رزمندگان.
اما صبح با صدای قرآن بلند شدیم .
و روح بلند رهبر مسلمانان جهان به ملکوت اعلا پیوست.
اون روزها من رفتم بسیج .
من گریه کردم .
من گل به سر مالیدم .
من بر سر زدم .
من رفتم به دیدار مصلی بزرگ تهران.
و در سر راه رسیدن به
بهشت زهرا
در صالح آباد متوقف شدم.
و هفتمین چیزی که یادم می آید برمیگردد به خرداد76 .
و آن دروغ بزرگ.
و چقدر دلم گرفت
اگرچه من به دستهای آردی گرگ
گول نخوردم
نه !
من نه شنگول بودم
نه منگول نه حبه انگور .
من بچه چهارم بودم
که از بیرون صحنه به
نمایش نگاه می کردم.
و ابنک خرداد 82 است
من نشسته ام و دارم
این ها را برای آدم هایی
می نویسم که نمی دانم
چند تا هستن .
و امروز چهاردهم خرداد است .
من هیچ حسی ندارم .
من نمی دانم اطرافم چه خبر است .
اما حواسم هست .
شاید دیگر از بیرون صحنه به نمایش نگاه نکنم .
شاید همچنان خرداد ها بگذرد و
دیگر هیچ اتفاقی نیفتد.
یعنی مهم نباشد .
امروز برای من به روز خسته کننده است
حتی با شنیدن صدای اصفهانی .
دلقک . واسه نونه واسه نونه .
همون کاری که خودش می کنه نه !
چرا ما آدمها گاهی خیلی تند می ریم
گاهی هم خیلی کند
شاید هم اصلا نریم .
چرا برای دیگران تعیین تکلیف
می کنیم.
پس خودمون چی؟
به قول استاد تا بعد
شاید هم فعلا!

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٢

 

عروسکی بودم که بهم نفس دادی
و حکایت عروسک مغازه ای!
رفتی با یکی دیگه دوست شدی .
جاتم اصلا خالی نیست.
&
شما هم می دانید که
انسانک امروز از چی
رنج می بره
یه چیزی به نام " حیوان بودن ".
تموم ماجرا
از آهنگ تازه
عقیلی شروع نشد .
ادم گاهی یه تریگر می خواد
تا یادش بیاد
آدم ها تا کجا می تونن
پست و پلید بشن.
بگذریم .
ما چرا همیشه دنبال پیدا کردن
یکی هستیم
تا تموم تقصیر ها رو
بیندازیم روی گردنش .
دنبال یه دشمن فرضی .
تهاجم . دفاع . سنگر . مهمات .
چرا نباید قبول کرد که
می شه کرم از خود درخت باشه .
&
ما می تونیم از خودمون
شروع کنیم
اما راستش رو بگید
از حرفهای تکراری حالتون به هم نمی خوره؟.
مثل این مجله های خانواده
و سنگ صبور و
ماجرای عبرت آموز و
هول انگیز
دختری به نام فرانگیس
به قلم
بازرس ، بازپرس ، کلانتر!
ما همیشه توی همه چیز عقب می مونیم
نه تنها توی مد لباس که
توی انسانیت.( کجایی !)
همه چیز مثل یه مشق غلطه
که همه ما از روی اون
بر می داریم رونویسی می کنیم .
چرا حاضر نیستیم مشق را
از روی یه متن درست بنویسیم.
بهتره جای همه چیز را با
هم عوض کنیم
بالای منبر و سر کوچه موعظه
حرفهایی را ردیف کنیم که
بهش تا حالا عمل می کردیم و
از این به بعد
به حرفهایی عمل کنیم که موعظه می کردیم
همون مرگ خوبه برای همسایه .
اون بابا بالای منبر میگه
اگه بچه روی قالی شاشید
اون تیکه را پاره کنید بریزید دور .
وقتی می آد خونه می بینه زنش
یه تیکه قالی رو پاره کرده ریخته دور .
می گه بابا من این رو برای مردم گفتم نه
برای خودم .
&
تمومش کنیم دیگه خسته بشیم .
این مشق غلط رو نوشتن چه سودی داره.
به خورد هم دروغ هم ندیم
بیاییم آدم باشیم .
خودمون رو پشت دروغ پنهان نکنیم.
همه چیز از این
اصل شروع می شه :
دروغ نگو دروغ نگو.
&
امروزه یه بحثی قدیمی شده
اما خب کاربرد داره
نیروی تفکر مثبت .
به خودمون تلقین کنیم
نمی دونم
اما یه چیزی هست
ما نمی تونیم با تلقین
به همه چیز برسیم.
من فکر می کنم
ما مشکلمون اینه
که دیگران را اون طوری می بینیم
که دلمون می خواد، که تصور می کنیم،
یا اون طوری که خودشون
نشون می دن ( الان این نوع سوم توی کشور ما مد شده!)
ولی قبول کنیم که
آدم ها یه طوری هستن
که ما باید زحمت به خودمون بدیم
بشناسیمشون .
پس اینطوری
یه چیزهایی را
برای خودمون حل می کنیم.
حالا یه چیزهایی هم می مونه که خب بمونه .
&
ختمش می کنم .
میگن هر دیدی یه بازدیدی داره .
اگه یکی به من سر بزنه من
حتما به اون سر می زنم ،
مطالبش رو می خونم
و استفاده می کنم .
اگه مطلبی براش نمی نویسم
دلیل بر بی تفاوتی نیست .
دارم فکر می کنم یه وقت
یه چیزی بنویسم
برای تک تکشون.
اگه یکی به من ایمیل بزنه
من هم به اون ایمیل می زنم
حتی اگه اون کلمات فارسی رو
با فونت انگلیسی نوشته باشه .
مهم اینه که از دیگران بی خبر نباشیم.
ایمیل من هست :
Darepite46@yahoo.com
&
ته خط : اگه از سایت خوبی هم با خبر هستید ما را بی خبر نذارید.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 


و برکات او بر شما
این چیزها دیگه خیلی تکراری شده وقدیمی
که دختره اول برات می میره
بعد یه کاری می کنه که
به مرگ خودت هم راضی می شی.
اما من می خوام امروز در باره یه چیز
دیگه حرف بزنم
یه دروغ به نام عشق
اولندش
که همچین
مفهومی غیر واقعی است و
هیچ وقت نمود ظاهری پیدا نمی کنه
مثلا توی فیلم های آمریکایی
عشق برروی تخت خواب جریان دارد
در حالیکه اون رفع
یه نیاز جسمی روحیه
که همیشه هست
و اصلا یه چیز تازه و
جالب هم نیست که
حالا بهش بگی عشق.
دومند ش
برای اینکه تعریف عشق
همین طوری سر گیجه داشته باشه
خب لیلی به رختخواب نمی رسه
رومئو و خسرو و فرهاد و خلاصه
چه ماده چه نر
هیچ کدوم به اون یکی نمی رسه .
شیرین ترین حکایت توی
همین نرسید نه .
رختخوابی نشدنه .
این طوری می شه در باره اش حرف زد.
سومندش این فیلم ها و سریالهای
– حالا مال هر خراب شده ای که باشه –
– آبگوشت تلیت!-
اون قدر رویایی
می شه
که خود من می گم
مثلا توی ایران
این دختر پسر ها کجا هستن !
شاید قراره توی شیکم
مادرهاشون بزرگ بشن
بعد به دنیا نیان !!
توی ایران
–فرقی نداره جون شما
چه دهاتش ،
چه کوره دهاتش ،
چه شهرش ،
چه پاتختش
از این موجودات نیست!
پس قبول کنیم که
عشق
وجود خارجی نداره
و
شاید جزو
آرزوهای دست نایافتنی انسان
هست که هست
(().
وای به حال زندگی وعشقی
که پس از 6 ماه تموم می شه
و دیگه می شه نفرت و تحمل.
بعضی ها می گن شهوت
مثل غذا خوردن می مونه ،
یعنی زمان داره ،
وقتی خوردی سیر شدی
دیگه نمی خوای
اما خب دوباره که گرسنه می شی
و باید غذا بخوری.
برای همین زن و شوهرها
همیشه برای هم تازه گی دارن .
اما من می گم این طوری نیست.
آخه غذا جانشین نداره
بعد اگه غذا نخوری می میری
ولی شهوت وقتی نشون داد
یه کار بیهوده اس
اون وقت دیگه می شه
براش جانشین پیدا کنی .
من فکر می کنم
همین لحظه بوده
که انسان این تصور خیالی
یعنی عشق را
برای خودش ساخته
و با اون زندگی کرده نه با زن .
یعنی تموم این اصطلاحات
من درآوردی
مثل تفاهم ،
محبت ، دوست داشتن ،
رعایت حقوق همدیگر ،
همکاری ، همراهی ، هم یاری
و تموم این قصه ها از همین لحظه شروع شد
لحظه ای که خلا شروع می شود.
( () ..
بقیه اش باشه برای یه وقت دیگه.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

سلام -- و باز هم سلام
بعضی وقته
آدم سر گیجه(لا تها یه چیز دیگه می گن!)
می گیره ،
دخترها می گن پسر ها خیلی نامردن ،
خیلی پست هستن ،
اونها می خوان سیخ بزنن
( حالا این سیخ تا کجا بره من نمی دونم )
و هر چی می گن
که دوستت دارم ، عاشقتم ،
بدون تو می میرم ،
نفس من ، تموم هستی من
مشتی دروغ کثیف بیشتر نیست
(راستی دروغ تمیز هم داریم؟)
اونها دنبال این هستن که سیخ بزنن
بعد هم می رن (خب کجا می رن؟)
البته این اصطلاح
سیخ زدن را
لا تها یه چیز دیگه می گن !(برین بپرسین من نمی گم.)
بعضی زنها هم می شینن
آبغوره می گیرن و می گن
ای دختر های احسا سا تی !؟
{راستی پس این مردها هستن که توی
طو یله های خانواده
( معذرت این را بخوانید دادگاههای خانواده)
دارن چپ و راست مهر
را می ذارن اجرا؟}
خب اون ور سکه هم هست
حالا با تعویض جنس ها به هم
مطلب بالا را بخوانید.
من نمی دونم
اما نمک هم نمکهای قدیمی .
""
داشتم توی ستارخان می رفتم
سوار اتوبوس
بعد دیدم سه تا جیگر
(معذرت ، این را بخوانید دختر خانوم تیتیش مامانی)
ایستادن اولهای ستار خان، بعد از خانه خدا
اون وقت چهار تا لات بی سر و پا
افتادن روی هم و
حالا نزن کی بزن
جیگرا منتظر بودن نمایش تموم بشه برن .
ما رفتیم و نفهمیدیم آخرش چی شد.
سوار مترو شدیم
( نیم برابر گرون شد حالا بیشتر از قبل
مثل گوسفند ملت را توی هم می چپونن.
صد رحمت به گوسفند!)
یادتون باشه
داستان " سربازها را زیاد کنید "
را برایتان بگویم.
دختره وقتی می خندید
لب بالاش کامل می رفت بالا
و تموم دندونهاش و لثه بالاش پیدا می شد
اون زنیکه خواب آلود
توی مترو مثل همیشه
گفت: ایستگاه حسن آقا ،
من داشتم پیاده می شدم
پسره موبایلش را چپوند
توی جیب لی اش و
گفت:ساعت چنده؟
و دختره داشت باز هم
می خندید و جواب می داد.
""::
یکی پس از یه مدت کوتاه
خب مرده
اون وقت زنش سکته کرده
اما می خواد مهریه اش را بگیره!
می گید می خواد چی کار؟
خب می خواد
وقتی شوهر کرد
برای بچه هاش (البته از شوهر دومش )
یه چیزی بخره
( حتما به یاد شوهر مثلا ده روزه اش !
جوجه ده روزه شنید ید.؟.
::""
سردرد نگیرین
من می خوام بگم
آدم ها جدای از جنسیتشون
می تونن ابلیس باشن
برای همین ابلیس نه از جنس آدمه نه از جنس حوا .
البته توی طایفه زن ها
ابلیس خیلی زیاده
اون قدر که نمی شه
زنهای خوب را پیدا کرد
اما ناامید نباید شد.
به هر حال
یادمون نره
این اکثریت زنها هستن
که شیطون رو درس می دن!
البته از مردهای شیطون صفت هم
نباید غفلت کرد .
ولی خدایی نمکش را زیاد نکنیم
شوری برای سیستم بدن خوب نیست.
:::"
یه موضوع تازه بگم و
شما رو با این حرفها تنها بذارم
راستی می دونید
یه حکیم گفته
حرفهای دنیا افتاده توی چرخه تکرار !
من فکر می کنم این چیزی که
ما بهش می گیم نماز و عبادت ،
در حقیقت یه تیکه از یه وجود زنده است
که عبادت و نماز واقعی است
من فکر می کنم حافظ برای
همین می گه "من این نمازرا نماز نشمارم."
شما فکر کنید
نماز یه موجود زنده اس
که چشم داره گوش داره ،
خلاصه تموم اعضاء و جوارح
حالا این دولا ، راست شدن و
خوندن دو تا سوره و
بقیه چیزها فقط یه قسمت
از اون موجود هستن .
حالا هر قسمتی که می خوایین تصور کنین.
مثلا دروغ نگفتن یه قسمت از بدنشه
تهمت نزدن یه قسمت دیگه ،
ریا کار نبودن ومتظاهر نبودن
یه قسمت دیگه اش .
و الی ابد تا الی ما شاء الله.
پس برای همین نماز ها ی
امروزی بیخودن
اصلا به دل نمی چسبن
بابا!!
این ها تنها یه قسمت
از یه موجود زنده هستن
یعنی همه شون ناقص الخلقه ان .
شما روی این نظر فکر کنید نظر بدین .
نماز واقعی ستون دینه
اگه قبول بشه همه اعمال ما قبوله
اگه نه خب نه .
حرف زیاد دارم اما
باقی بقایت جانم فدایت.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

سلام –
سایه ها آدم را رها نمی کنند .
ومن سایه تر از همه هستم
و تمام ترسم از این سایه بودن است.
آقای من...
این آقای من وقتی از همه چیز خسته شد
و دید دیگه آثار سارتر و هدایت
توفیری نمی کنه خوندنشون یا نخوندنشون،
اون وقت فکر کرد حالا باید چی کار کرد؟
شما فکر می کنید چی کار کرد؟.
آدمی که زنش ،
بچه هاش رو یه روز سرد
برداره و ببره کانادا
و پناهندگی اجتماعی بگیره
و نامه بنویسه
که حال ما خوبه
وتوی کمپ مهاجرین هستیم
و من یه معذرت خواهی
به تو بدهکار هستم ،
خب این ادم می خواد چی کار کنه .؟.
تا اومد فکر کنه چی کار کنه
زد و مادرش و پدرش رفتند
و هر چی داشتن براش جا گذاشتن
و اون فکر کرد
حالا که دیگه به
بانک هم نمی ره و
دیگه اسباب مسخره رفقاش
هم نمی شه
باید چی کار کنه
از بابا ننه اش چی
بهش ارث رسید.
ما نفهمیدیم.
چون ما هم در مجلس ختم
خودمون رو قاطی زنها کردیم
اما هیچی نفهمیدیم.
این آقای من بعدها –
البته خیلی طول نکشید-
یه بنیاد چاپ آثار
نویسنده های اثر اول
زد و بعدش مرد.
این آقای من معلوم نیست
چطوری مرد
البته در یک داستان خارجی
رفت زیر ماشین.
توی یه داستان ایرانی
هم رفت توی اتاق
و شیر گاز رو باز کرد.
اما اینها هیچ کدوم مهم نبود
اون چیزی که ما رو شگفت زده کرد
آثاری بود که به ترتیب قد
از بنیاد اون در می اومد.
مثل اینکه یه نفر نشسته
و از روی کتابهای هدایت
رونویسی می کنه
وحاضر نیست یه تغییری بده
واون چیزی که بیشتر
آدم رو عذاب می داد
این بود که همه خفه خون گرفته بودن
و هیچی نمی گفتن.
این آقای من
همچنان فکر همه رو
به خودش مشغول کرده
و پول بنیادش هم تموم نمی شه.
شما فکر می کنید
آخر این داستان چطوری باید تموم بشه.
خب ما یه پسر داشتیم . شونزده هیفده
توی فامیل که می رفت
زیر علم وکتل و
راست کارش هیئت بود .
بعد توی تاسوعا رفت
توی خونه و تنهایی
یه طناب بست
به ستونهای خونه و الفاتحه.
حالا تمام فکر و ذهن ما
درگیر این حادثه است .
راستی شما فکر می کنید
این بابا چرا این کار رو کرد .؟.
راستی شما تا حالا مداحی کردین. ؟.
خب ما منتظر هستیم
یه حادثه دیگه روی
گذشته ها رو بپوشونه ،
شما هم فکر می کنید.؟.
***.
من فکر می کنم
آدم ها توی یه چیز
مشترک هستن .
اما راهاشون با هم فرق داره.
جالبه بگم هیچ کدوم
از راهها به هدف نمی رسه.!.
آدم ها باز هم تلاش میکنن
ولی سودی نداره
حالا من از شما
یه سوال دارم
روی این سوال فکر کنید
و جواب بدین
کدوم راه آدم رو
راحت تر آروم می کنه ؟
مثلا تمام عمر تحصیل.
یا سکس در سکس در سکس ؟
یا راههای دیگه
البته من نمی خوام شعار بدم
به تعداد تموم آدم ها راه وجود داره.
این حرف خیلی چرته نه؟.؟.
شما چی فکر می کنید .
$$$.
شما چه نظری دارین
در باره آدم های امروزی ؟
یه گروهشون سواد ندارن
اما حرفهاشون رو توی گل یاس
و نرگس کادو پیچ می کنن
و می دن دست بقیه.
بوی یاس آدم رو مست می کنه .
مثل گل مریم .
توی شب به تور یاس آب زده خوردین؟
یه گروه هم خیلی بلدن ،
حالیشون می شه .
اما کارشون رو همین طوری
می دن دست بقیه .کادو توی روزنامه کیهان پیچ گرفتین؟.
این ها می خوان اندیشه
رو منتقل کنن.
من گروه سومی سراغ ندارم .
شما چطور؟
آدم
وراج و زبون باز باشه
بهتره یا ساکت و
خلوت و شاید زشت؟
شما فرقی نمی کنه
نر یا ماده ،
چطوری رابطه برقرار می کنین با آدم ها؟
با ظاهرشون یا با باطنشون؟
فکر کنید و جواب بدین.
شاید از این به بعد
من به اصطلاح خیلی فلسفی
به موضوعات نگاه کنم
شاید.
خب تا یه روز دیگه و یه حرف دیگه؟
اگه فکر می کنید
حرفهای تکراری زدم
می تونید یگید . مهم نیست چطوری .
فقط باید حرف زد .
سخته این رو براتون بگم
اما خود من وقتی بعضی وبلاگها
رو می خونم
نمی تونم ادامه بدم یا
حتی چیزی براشون بنویسم.
باور می کنید؟
@@@
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٢

باز آمدم ُ باز آمدم

سلام-
یه وقتهایی آدم
مثل کامپپیوتر می شه
می مونه ،
از همه چیز جا می مونه
من هم یه ادمم .
بگذریم که فکر می کنم با دیگران فرق می کنم .
اما خدایی هیچ فرقی نیس.
یه مدت بودم
اما هیچی ننوشتم
شاید به خاطر اینکه
فکر کردم
آخه اینها که وبلاگ نویس شدن
دقیقا شدن مثل این کتاب فروشها.
کاسبن!
چه فرقی میکنه واسشون که توی کتاب چی نوشتن .
و این فکر
هنوز هم با من هست
سعی می کنم با فکر هام کنار بیام.
این برای بازگشت کافی است
اما سبزی های توی ذهنم هنوز خشک نشده اند
سبزی های توی ذهنم.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

سلام-
یه وقتهایی آدم
مثل کامپپیوتر می شه
می مونه ،
از همه چیز جا می مونه
من هم یه ادمم .
بگذریم که فکر می کنم با دیگران فرق می کنم .
اما خدایی هیچ فرقی نیس.
یه مدت بودم
اما هیچی ننوشتم
شاید به خاطر اینکه
فکر کردم
آخه اینها که وبلاگ نویس شدن
دقیقا شدن مثل این کتاب فروشها.
کاسبن!
چه فرقی میکنه واسشون که توی کتاب چی نوشتن .
و این فکر
هنوز هم با من هست
سعی می کنم با فکر هام کنار بیام.
این برای بازگشت کافی است
اما سبزی های توی ذهنم هنوز خشک نشده اند
سبزی های توی ذهنم.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٢

 

سلام-
یه وقتهایی آدم
مثل کامپپیوتر می شه
می مونه ،
از همه چیز جا می مونه
من هم یه ادمم .
بگذریم که فکر می کنم با دیگران فرق می کنم .
اما خدایی هیچ فرقی نیس.
یه مدت بودم
اما هیچی ننوشتم
شاید به خاطر اینکه
فکر کردم
آخه اینها که وبلاگ نویس شدن
دقیقا شدن مثل این کتاب فروشها.
کاسبن!
چه فرقی میکنه واسشون که توی کتاب چی نوشتن .
و این فکر
هنوز هم با من هست
سعی می کنم با فکر هام کنار بیام.
این برای بازگشت کافی است
اما سبزی های توی ذهنم هنوز خشک نشده اند
سبزی های توی ذهنم.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٢

 

سلام-
یه وقتهایی آدم
مثل کامپپیوتر می شه
می مونه ،
از همه چیز جا می مونه
من هم یه ادمم .
بگذریم که فکر می کنم با دیگران فرق می کنم .
اما خدایی هیچ فرقی نیس.
یه مدت بودم
اما هیچی ننوشتم
شاید به خاطر اینکه
فکر کردم
آخه اینها که وبلاگ نویس شدن
دقیقا شدن مثل این کتاب فروشها.
کاسبن!
چه فرقی میکنه واسشون که توی کتاب چی نوشتن .
و این فکر
هنوز هم با من هست
سعی می کنم با فکر هام کنار بیام.
این برای بازگشت کافی است
اما سبزی های توی ذهنم هنوز خشک نشده اند
سبزی های توی ذهنم.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٢

 

سلامی به تمنای همه معرفت
چرا نمی دونم
این روزها فقط "دزدی "
ذهنم را پر کرده است .
دزدیهای ریز و درشت –
یادتان هست .
قبلا در باره بعضی
دزدیها صحبت کردم و
گفتم در ایران بنا به نظر
یک خارجی پنجاه میلیون دزد
برادرانه در کنار هم زندگی می کنند .
اما بقیه انواع دزدیها
1- بعضی ها ، هفته ای دو روز آنهم دو ساعت می روند
برای انجام یک مسئولیت و ریاست –
بعد حقوق ماهیانه می گیرند.
2- بعضی ها سعی می کنند
چهار شغل داشته باشند
و برای هر کدام کمی باشند
اما حقوق کامل
هر چهار شغل را بگیرند
3- بعضی ها سعی می کنند
مثل مارمولک با تکان های شدید
خودشان را وارد سوراخی بکنند
بعد چهار تا مارمولک دیگر
را هم ببرند توی سوراخ –
این سوراخ یک مرکز دولتی است.
4- بعضی ها یاد می گیرند صبح تا شب فدات شم –قربونت شم –
پیشمرگت شم –
و از این حرفها بزنن –
آن وقت سر ماه حقوق بگیرن –
راست راست راه برن
اول همه هم شکمشون بره.
5- بعضی ها مثل علف هرز
می مونن که باغبون داره
به گیاه سودمند آب می ده
خودشون رو سیراب می کنن
با این تفاوت که باغبون
این علف های هرز را سعی
می کنه از بین ببره اما این یکی نه -
6- بعضی ها چرت می زنن – می خوابن – می شاشن – می خورن –
ساعتی مرخصی می رن-
تلفن می زنن – شطرنج می زنن –
حرف می زنن – می خندن –
بعد آخر ماه وقتی
حقوق خوبی می گیرن
لب و لوچه شون آویزون می شه .
7- بعضی بیشتر سایه هستند
تا واقعیت
اما توی جامعه
مثل هزینه ای که برای
واقعیت ها می شه
برای اونها هم می شه
8- بعضی ها فکر می کنند
ادبیات را هم می شه
با جریان سازی تغییر مسیر داد
برای همین باند درست می کنن
مثل دلار فروش ها
اما با این تفاوت
که بازار دلار همیشه داغه
اما بازار ادبیات روز به روز
مرده تر می شه –
شاید یه روز تره هم براش خرد نکنن.
9- کتاب نمی خرن – کتاب نمی خونن –
ناشر ها دارن ور شکست می شن –
بعضی ها دارن
از گذشته شون خرج می کنن.
بعضی ها هم
چون گذشته ای ندارن دارن
از آینده خرج می کنن –
گوشت خوب می خرن –
البته جدیدا مرغ رو بهتر می خرن –
اما مرغ ها بوی کاه می دن ،
ماهی ها بوی نای چاه .
10- کاشکی یه کفتر چایی بودم کاشکی .
_____***
شاید این نظر درست نباشد
اما من معتقد هستم
آدمها توی این دنیا
هیچ وقت به فکر همدیگه نیستن
و همه چیز را برای خود شون
می خوان
دنیا شده جنگل
و هر کی به فکر خویشه –
بعد گاهی همدیگر را پاره می کنن
نه برای بقای نسل بلکه
برای خود بینی برای خود خواهی
برای تنها زیستی –
در حالیکه آدم اجتماعی زیسته .
به همین خاطر هم هست
که آدم روی آسایش را نمی بیند
و ندیده است
از هابیل و قابیل
تا به امروز همه در سایش
همدیگر فعال هستند نه آسایش همدیگر .
تمام آن حرفها و این
قصه ها همه اش کشک است .
انسانها شان نزول خود
را نمی دانند ( من هم نمی دانم ) –
انسانها هیچ وقت نمی خوا هند
آن چیزهایی را که
در کتاب ها نوشته شده است
و فضائل نیکو،
نام نهاده شده است
در زندگی عملی خود پیاده
کنند و دل خوشی شان این است که نشخوارشان حرفهای خوب است
و ایده های عالم رو حانی .
اما ان چیزی که به آن
مشغول هستند چیز دیگری است.
به هر حال انسانها نسل به نسل
به همان صورت قبلی ادامه می دهند
و هیچ تغییری در آن
ایجاد نمی کنند
مثل این که یک کار خانه دارند
ماشین تولید می کنند
خط تولید را زیاد می کند
اما تغییری در ساختار نمی دهد .
من فکر می کنم ادیان
برای این آمده اند
که به ساختار تغییر بدهند
اما هیچ کدام موفق نشده اند
و در حالی
پیامبر آن دین از دنیا رفته است
که یا قوم خود را نفرین کرده
یا قوم خود را به خدا سپرده است
و هیچ پیامبری از
قوم خود دل خوشی نداشته است .
____***

هوا ---
چقدر خوبه یه جایی باشه
آدم خودش رو خالی کنه –
شاید شما مسخره کنید
شاید بگید عجب مثال مسخره ای .
اما من می گم آدم وقتی شاش داره ،
فی فی داره –
حالا فکر کن قبلش هندونه هم
خورده باشه اساسی –
خب الان داره می ترکه
از شاش و فی فی –
اون وقت اگه توالت نباشه –
یه کاسه حالا به هر رنگ
تا بشینه روش
و به قول اون همکارم
یک ری ست بخوره –
چی می شه –
خب اگه تولت نباشه چی می شه
برای همین می گم
آدمی که راه می ره
فکر می کنه – نظر داره
باید یه جا این فکر کردن و نظر دادن
را مطرح کنه –
بگه – داد بزنه –
مثل اون میدونی که توی یه کشور
خارجی هست و هر
کی می خواد داد و بیداد کنه
خودش رو خالی کنه می ره اونجا .
دقیقا مثل توالت می مونه –
وقتی می آی بیرون
انگاری از اول به دنیا آمدی –
زاده شدی و داری بزرگ می شی.
نفس عمیقی می کشی و
احساس آرامش می کنی .
من فکر می کنم وبلاگ نویسی
واسه خیلی ها این طوریه
مخصوصا اونهایی که نقاب زدن
اما اگه یه روز واسه همه
چه با نقاب چه بی نقاب این
موقعیت رو درست کنه محشر می شه.
زمین---
من فکر می کنم یه نفر
که شاه می شه یا شاه می کننش
خودش به تنهایی
کشور را به زمین نمی زنه –
کشور را تاراج نمی کنه .
من فکر می کنم فحش دادن
به اونی که در راس یک هرم
قرار گرفته کار درستی نیست.
من فکر می کنم
اون راس را
پایین هرم و بدنه هرم نگه می دارن –
من فکر می کنم ما باید ببینیم مشکل کجاست – کرم کجاست –
وقتی یه شاه اجازه می ده
زیر دستاش هر غلطی خواستن بکنن
بعد خودش نشست و گفت
درست می شه درست می شه –
باید قبول کرد که یه نفر مگه
چقدر می تونه کنترل کنه –
چقدر می تونه جلوی
دزدیهای پایین دستی ها را بگیره
( البته اگه خودش دزد نباشه )
چقدر می تونه بگه نخورید –
نکنید – نبرید – ندزدید و ....
چرا ما همیشه یه نفر رو می ذاریم
روی یه تخته و
با تفنگ بادی بهش تیر می زنیم
- به چشمهاش – به سینه هاش –
به گلوش و به همه جاش .
به هر حال بدنه هرم
به جز اون سر
مثل زنبور می مونه
وقتی می ریزن بیرون
به هیشکی رحم نمی کنن .
کشور را تاراج می کنن .
فرقی نمی کنه اون سر کی باشه .
پس باید چی کار باید کرد ؟
یه راه اینه که هرم را از بین ببریم .
اما این راهش نیست –
هیچ وقت انقلاب توی
کشور های جهان سوم جواب نمی ده –
اصلاح جواب می ده –
ما باید شروع کنیم
به درست کردن از پایه –
اما آیا می شه یه خونه از پای بست ویرون
رو درست کرد ؟
آیا می شه ذره ذره چفت و بستش زد ؟
خب حالا که نمی شه
اصلاح کرد نمی شه انقلاب کرد
پس باید چه غلطی کرد .
چقدر جالب می شه
اگه ژن دزدی توی یه
جامعه گم بشه
و فرزندان امروز
دزدان فردا نباشند
و تخم دزد بر بیفتد.
یا حق --=-
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱

 

سبزی اول –
نمی دانم آیا روزه هایی که
اینجا گرفته می شه قبوله یا نه ؟
همان حکایت اخته کردن بعضی هاس
که گناه نکن –
اون وقت می گن داشته باشه
و گناه نکن
آدمی که اخته اس دیگه
گناه نمی شناسه.
حالا اینجا توی محیط اداری
توی مردم – توی خیابون – بیابون – بالاشهر – پایین شهر
شما فکر کن بیای بیرون روزه هم نگیری
اون وقت چی بخوری چطوری بخوری
کجا بخوری کی بخوری با کی بخوری ؟
خب وقتی یه محیطی درست کردیم که هیچ طوری
پا نده خب آدم می گه بذار روزه بگیرم
من که نمی تونم بیرون از خونه چیزی بخورم –
حداقل صواب که داره .
خب من می پرسم این روزه قبوله؟!
سبزی دوم –
می گن روزه واسه این نیس
که فقط گرسنه و تشنه باشی
واسه اینه که نفس خودت رو تربیت کنی
چشمهات روزه – لبهات روزه – تمام اعضاء و جوارح بدنت روزه-
دستهات روزه –
من نمی فهمم چطوری باید این ها روزه بشن .
من نمی تونم چشمهام رو ببندم
و با عصا توی خیابون راه برم .
نیگاه می کنم اما لذت نمی برم
و هیچ احساسی ندارم .
البته اول ماه نگاه را می دزدیدم
اما دیدم چیزی که فاییده نداره دزدیدن نگاهه .
پس چون تاثیر منفی ندازه بی خیال.
سبزی سوم –
همیشه قشر دانشجو زغالهای سلطنتی بودن
که نیاز دااشتن به یه جرقه .
چند بار این واقعیت اثبات شده است.
نمی دونم توی خارج هم این مسئله صادق است یا نه
اما اینجا چرا .
فقط کافیه بگی شما قشر روشنفکر
هستید و باید اعتراض کنید .
دانشجویی که سرش را بندازه
پایین بیاد وبره ، واحد پاس کنه گوسفنده –
اون وقت ببین چه واوی لایی می شود.
سبزی چهارم –
آدم وقتی زنده است به هر حال می تونه
از زیر مالیات در بره
البته اگه حقوق بگیر دولت نباشه.
مثل ماهی تازه که لیزه .
اما وقتی مرد و دار فانی را خداحافظش کرد
دولت مثل یه لاشخور با ادب
که دندونهاش رو مسواک زده
از راه می رسه و مالش رو مصادره موقت
می کنه و مالیات بر ارث رو بر می داره
واسه اینکه دولت نفرین نکنه ما
زود تر بمیریم تا مالیاتش را بگیره
بیایید تصمیم بگیریدا
از همین الان هر ماه مالیات بر همه چیز –
آب ، نان ، آزادی ، خنده ، گریه ، اتاق ، توالت و ... را تقدیم کنیم
تا اگر مردیم دولت نام ما را به نیکویی ببرد
--==--
نیاز اول –
در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو
عالم پر است از تو و خالی ست جای تو
"این مال صائب است "
وقتی که گاهی یک بیت شعر
را زمزمه می کنم و
به باران نگاه می کنم یا به
پنجره های خیس شده یا درختان سر شار
از عا شق شدن و به قول سهراب
زیر باران باید با زن خوابید .
می بینید اول یه حس روحی است
بعد جسمی می شود
فکر می کنم صائب هم همین را می گوید
عالم پر است از تو خالی است جای تو
شاید تموم آدم هایی که دور و برمون هستن
با این بیت تعریف بشن تموم بشن
توی تموم فعالیت ها و ذهنیت ها .
فرقی ندارد اون آدم چی کاره باشه یا دنبال
چی باشه فقط توی همین بیان خالی می شه
و می شه تعریفش کرد
نیاز دوم –
رفیقم نامزد کرده – البته رفیق که نه همین طوری سلام و علیک
اون جمعه آخر ماه مبارک را
گذاشته بره با خانومش تظا هرات روز قدس –
بهش گفتم" بودی حالا "
گفت نه باید برم آماده بشم
روز جمعه قراره خانومم را ببرم روز قدس تظاهرات
خب این طوری بیشتر می تونه همسرش را ببینه – حرف بزنه –
دستش را بگیره –
قدم بزنه –
دیگه مجبور نیست ماشین باباش را بر داره
و زود هم بر گرده و حس نکنه همسرش چطوریه .
حالا تصور کنید اون وسط خیلی ها دارند
گلویشان را پاره می کنن
با الموت لاسراییل
و الموت لامریکا
و اینها دارن گل می گن و گل می شنفن
هوا هم که سرد نیست.
نیاز سوم –
نمی دونم چطوری آدم می تونه با حرارت
حرفی را بزنه که خودش اصلا اون را باور نداره .
بهش اعتقاد نداره ؟
نمی دونم چرا آدم ها واسه
یه قرون دوزار مجبور می شن این طوری باشن
همون بحث نقاب .
البته فرق می کنه چون نقاب فقط صورت
رو می پوشونه – اما این جور
آدم ها تمام وجودشان را تغییر می دن
و چقدر راحت با این مسئله کنار می ان .
نمی دانم شاید بعد ها این دو شخصیتی
یا چند شحصیتی بودن ،
کار دستشون بده و دیوونه بشن
و خودشون هم تشخیص ندن
که حالا باید کدوم شخصیت باشن
و اصلا شخصیت واقعی کدوم بود.
نیاز چهارم –
شبهای قدر هیچ لطفی نداشت ( چون تموم شد)
اما من فکر می کنم چه دلیلی داره که
ما باید همیشه عزادار باشیم
و همیشه توی سر و صورتمان بزنیم
و مویه بکنیم .
چرا ما باید همیشه
از گناه حرف بزنیم و استغفار کنیم
اصلا چرا باید گناه کنیم
که استغفار پشت بندش بیاد.
چرا ما همیشه به دنبال بهانه ای
هستیم که گریه کنیم که همه چیزمون
سیاه پوش بشه –
خب که چی – حتی اسم بچه هامون
را هم اسمهایی می ذاریم که
وقتی صدایشان می کنیم
غم غیر مستقیم گلویمان را می فشارد
چون تاریخ ذهنی ما سیاه جامه است .
غصه است
ما آیا حق خندیدن نداریم
بعد یک چیزی
شما اگر عزیزی را از دست بدهید
( فرقی نمی کنه کی ، کجا ، چگونه )
بعد از یک مدت یادتان می رود و حاک سرد است .
اما چرا یک سری مرگ و میرها و شهادتها ی تاریخی
همیشه با ماست
و روزها به دنبال هم می دوند
تا به آنها برسن تا دق دل ما را بگیرد
البته خوش به حال آنها که
یک مشت اشک می ریزن
بعدش لبهایشان به خنده و
زبانشان به شوخی باز می شه
همان جا ، همان لحظه –
یعنی مثل یه نوار می مونن
یه طرفش غمه یه طرفش شادی و شنگولی .
برای همین می گن دنیا
مثل یه سکه می مونه یه
روش غمه یه روش شادی
اما برای ما این غم هاست
که پر رنگه مثل اینکه
یه درخت سبز را نقاشی کنی بعد
پس زمینه سیاه باشه سیاه سیاه
نیاز پنجم-
فکر می کنم همه اونهایی
که کتاب نوشتن تا بگن این دنیا هدف دار است
و ما برای چیزی آفریده شدیم
بیراهه رفتن
یعنی نه اینکه دنیا هدف دار نیست
و ما کشکی خلق شدیم
اما حقیقتش اینه که هیچ کدوم نتونستن اثبات کنن –
فقط اگه بگی چی شد
می گن شک نکن –
لعنت بفرست بر دل سیاه شیطون .
نمی دونم چرا یه دفعه
یاد اون دو تا نوار افتادم
که جمکران می فروشن
سیر و سیاحت در عالم برزخ
توسط حاج آقا قوچانی –
اگر دستتون رسید گوش کنید
صدای بادهایی که از اون تو می آد خیلی وحشتناکه.
نیاز آخر-
گاهی توی این جعبه جادویی
که ای کاش توش کشک می فروختن
تا سریال و دو ریال و فیلم و پیلم و میلم –
یه سریالی یا برنامه ای گل می کنه
از دستشون در می ره
البته بعد ماست مالیش می کنن
یعنی یه دفعه یادشون می آد
که نخورده مست کردن و سریع عاقل می شن
و اون چاکی رو که در ذهن ها ایجاد کردن می دوزن
و آخر سریال به خیر و خوشی جمع می شود .
این سریال که توی ماه مبارک
پر از گریه و شهادت و ماتم و عزا ( به میهمانی خدا برویم)
از شبکه دو پخش می شه
اسمش هست " نو عروس"
و من برای اولین بار ذهنیت خودم
را در باره جماعت زن و دختر این دوره
(البته نه همه – جمع نمی بندم)
به تصویر کشیده می بینم –
خوشحالم که ذهنیت هایم زنده اند –
نفس می کشند – و حرف می زنند.
ذهنیت حضرت امیر در باره زن
به شدت زیبا است
حتما خواهم نوشت
یک ذهنیت ابد