ادامه رمان

قسمت نهم رمان (شب همیشه می خندد.)

فصیح داشت یک طوری برنامه را می چید که

منصور برای ناهار قلاب سنگش نکند .

برای همین از کوه که دور شدند

موبایلش راروشن کرد

موبایل بلافاصله زنگ زد متوجه نشد دگمه

سبز را فشار داده است

برای همین وقتی گوشی را نگاه کرد

متوجه شد از بیمارستان زنگ می زنند.

فقط توانست بشنود : آقای دکتر ، لهراسب هستم

همسرتان به هوش آمدهسراغ شما را می گیرد

نگران شدیم . صحبت می کنید؟.

و بدون انکه جوابی بدهد صدای ضعیف لیلا را

شنید که گفت :

مجتبی کجایی ؟.

فصیح خیلی آرام گفت : دارم می آم عزیزم !

حالم خراب شدهبود اومده بودم کوه.

دارممی آم با هم بریم خونهخب؟.

تلفن قطع شد و اونیز دگمه قرمز را فشار داد.

شبنم گفت : استاد مزاحم که نشدم ؟.

فصیح که داشت شماره منصور را می گرفت گفت :

نه . توی مسیر هر جا راحت تر بودید شما

را پیاده می کنم .

و دگمه سبز را فشار داد .

کسی گوشی تلفن را بر نداشت .

مجبور شد دوباره شماره را بگیرد.

این بار پسر منصور از آن طرف گفت: سلام

فصیح گفت: سلام به بابا ت بگو دارم

می آم ماشین را بر دارمدر حیاط را باز کنید

بعدش هم موجی خودتیداش رضا !

و قاه قاه خندید.

فصیح شبنم را سر چهارراه تنها گذاشت

کمی بالاتر از چهارراه پیچید توی کوچه و

از در باز خانه رفت داخل

کلید ها را از پسر گرفت و دستی روی

شکم بر آمده اش زد و گفت :

به بابات بگو موجی رفت!.

بعد نشست پشت رل واز خانه بیرون آمد.

وقتی شبنم سوار شد گفت :

دکتر فکر می کنید من نویسنده خوبی می شوم.

فصیح گفت : چرا که نه .

دختر داشت با خودش کلنجار می رفتکه حرفی را بزند فصیح گفت : راحت باشید . من ناراحت نمی شوم . حرفهای شما را هم تابلو نمی کنم .

شبنم گفت : شما چقدر راحت هستید.

فصیح گفت : خواستگار داری ؟.

شبنم گفت : زیاد اما هیچ کدوم خوب نیستن .

فصیح گفت من از آن طرف می روم

داخل اتوبان – شرق به غرب . مشکلی ندارید؟.

دختر گفت : نه همان طرفی. مسئله ای نیست .

و چون فصیح می دانست دختر دارد

دروغ می گوید و مسیرش

خیلی طولانیمی شود گفت :

شبنم خانم یک وقتی بگذارید

بیایید خانه ما با همسرم لیلا

هم آشنا می شوید

بعد مشکل تان را مطرح کنید

من خیلی خوشحال می شوم رفع مشکل کنم .

لیلا هم از دیدن شما خوشحال می شود.

شبنم سرخ شد

فصیحقبل از اینکه وارد اتوبان شود

گرفت کنار خیابان .

دختر می خواست حرفی نزند و پیاده شود

فصیح کارت ویزیتش رابیرون اورده بود و

به طرفش دراز کرده بود.

شبنم کارت را گرفت و گفت :

زنگ می زنم.

فصیح گفت : به سلامت ! روی من بعنوان

یک مشاور حساب کنید.

وقتی توی اتوبان داشت به سمت

بیمارستان می رفت موبایل زنگ زد

گوشی را فرو کرد توی گوشش و آرام گفت :

جانم !.

جوابی نشنید بعد قطع شد.

تا به بیمارستان برسد و لیلارا مرخص کند و از

بیمارستان خارج شود موبایل چندین بار زنگ خورد و

جوابی نداد.

لیلا که صندلی عقب خودش را ول کرده بود گفت :

مجتبی رفتی کوه غصه هات رو فراموش کنی ؟!.

فصیح آهنگ ملایم در حال پخش را قطع کرد و

اخبار رادیو را گرفت.

لیلا گفت : ساکتش کن حوصله ندارم

فصیح گفت : لیلا جان فردا مهمون داریم .

لیلا کمی خودش را جمع کرد : سحر؟.

فصیح گفت: نه شبنم از دوستهای خانم مزبوریه .

داستان نویسه . مشکل داره توی زندگیش .

می خواد با من مشورت کنه .

گفتم بیاد خونه که تو هم کمکم کنی !

ادامه دارد.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳