انتهای نيايش دو نفر

یک. تانکر سوخت دور زد-.

تانکر سوخت باز هم عقب رفت تا دور بگیرد و

از پمپ بنزین خارج شود .

 

جوان گفت :می رم زنگ می زنم ها .

دختر دوم ترسیده بود برای همین چاق تر نشان می داد.

دختر اول نترسیده بود برای همین لاغربود.

دختر دوم مثل دختر اول مانتوی کرم رنگ پوشبده بود

جوان گفت : بیایید بریم دیگه.

لحنش التماس داشت.

دختر دوم به دختراول نگاه کرد و ایستاد.

دختر اول دست انداخت روی سینه های دختر دوم و

او را به طرف خودش کشید.

برو زنگ بزن . برو دیگه.

دختر دوم به سمت دختر اول کشیده شد

تانکر باز هم داشت دور می گرفت

پیکان بوق زد مرد سرش را بیرون کشید و داد زد:

بیا محسن از اینا زیاده بیا!.

حالا دختر ها و جوان پشت تانکر بودند.

دو- مهتاب قهقهه زد.

مهتاب داد زد بیا دیگه دختر چرا پریشونی .

و سیگار را از این گوشه لب فرستاد آن گوشه لب .

شهلا باز هم این پا اون پا کرد.

مهتاب خودش را به شهلا رساند دستش را گرفت .

شهلا دستش را کشید.

مهتاب خندید .

فکرش رو بکن – پول دار می شی .

شهلاگفت: اون وقت چی ؟

مهتاب قهقهه زد .

واسه زنده موندن باید پول داشته باشی .

شهلا گفت :خب بعد پول داشتن چی ؟.

مهتاب این بار عصبی خندید و

سیگار را به جای اولش برگرداند

به ترکه می گن اگه پول دار بشی چی کار می کنی ؟

میگه همش رو بربری می خرم می خورم

قوی می شم می رم حامالی !

شهلا گفت :من بر می گردم – این طوری بهتره.

مهتاب سیگار را تف کرد .

وقت واسه توبه کردن و خوب شدن داری

بیا بریم معطل شدن .

شهلا نشست روی دیواره جوی و دستهایش را بغل زد.

سه - انتهای نیایش دونفر.

اولی گفت : شد دو شب دیگه نمی شه برگشتا.

دومی گفت :آس و پاسم ولی عاشقونه.

اولی گفت: اینها خوبن کاری بهمون ندارن .

دومی گفت : برگردیم چی کار – غذای خوبی می دن .

ما فقط می خونیم و می رقصیم . شدیم مطرب –

قدیم ها مطربی یه شغل بود نه ؟!.

اولی گفت : روزها چی – از این پارک به اون پارک .

ازاین خیابون به اون خیابون.

خسته می شیم مگه نشدیم.

دومی گفت : ستاره می گفت شیش ماه درست کار

کنیم بارمون رو بستیم.شب و روز .

اون وقت می تونیم یه آپارتمون نقلی شریکی بخریم.

بعدش می مونه خورد و خوراک – و قسط آپارتمون .

اولی گفت : می خواستم دکتر بشم .

دومی گفت : اصلا شاید زدیم رفتیم تایلند .

اونجا این یه شغل نون و آب داره – مثل دکتری توی ایران

شاید هم بهتر .حالا هم فکر کن دکتری ..

اولی گفت : کاشکی یکی پیدا می شد باهام ازدواج می کرد .

یکی داد زد : انتهای نیایش دو نفر . انتهای نیایش دو نفر.

 

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳