وقتی زلزله می آيد خدا نمی خندد .

 

وقتی زلزله می آید خدا نمی خندد.

همه چیز با یک حرکت ناخواسته شروع شد .

بعد عزراییل شروع می کند به درو کردن تا اینکه خسته شود

عرقش در بیاید و حتما خدا می گوید :نخستی

و او می گوید : سلامت باشی !

حتما بعد که به پرونده ها رسیدگی می شود

خشک و تر با هم درآتش سوخته اند.

و هیچ اتفاقی نمی افتد . همه زندگی ادامه دارد.

و فراموش می شود تا یک وقت دیگر .

باز هم مردی قدرتمند با داسی در دست که یا

از لبه تیزش خون می چکد یا خون خشک به لبه آن چسبیده است.

من به کودکیهایم فکر می کنم

به فصل گیلاس در باغهایصحرای پدر بزرگ.

و عزراییل که آن وقت ها داس نداشت و

همیشه منتظر بود تا پیرزنی ، پیرمردی دلش از

دنیا سیر شود.

سیری که پشیمانی نداشته باشد.

آن وقت بگوید خدا مرگم رابرسان و

مرد همیشه منتظر با بی حوصله گی برود سراغ آن پیرزن یا پیرمرد و تمام .

ما خوشحالی کودکانه ای را تجربه می کردیم و

بازی می کردیم حلوا می خوردیم و

تمام فامیل را یک جا دور هم می دیدیم

و ما خاک بازی می کردیم و بزرگتر ها هم! .

چقدر کودکی بهتر از این روزهاست و

ای کاش عزراییل زنی بود ضعیف که پس از یک

مرگ خود خواسته گریه می کرد.

وقتی زلزله می آید خدا نمی خندد پس چه کار می کند؟ بعد از این همه قربانی .

یکی می گفت : وقتی گناه زیاد می شود خب خدا هم از

حربه عذاب استفاده می کند به همین راحتی .

خب وقتی عذاب می آید همه با هم می سوزند

ای کاش نوحی بود و کشتی داشت و ای کاش

سنگ های کوهها شعور داشتند بر سر که بیایند.

یکی می گفت : آخر زمان است مرگ و میر زیاد شده است .

مثل آب خوردن مردم می میرند.

یکی می گفت : معلوم نیست چه اتفاقی افتاده است .

من می گویم باید از خدا پرسید. اما کی و کجا و چطور؟.

باز هم زلزله می آید.

من خواهم ترسید و دلم می سوزد برای یک عمر تلاشم

که شده است یک چهار دیواری

که زیر غرش داس عزراییل می لرزد و قلبم از جا در می آید.

ای کاش سالهای گذشته بر می گشت و

ما پیر می شدیم و آنقدر ییر که می گفتیم خدایا مرگمان را برسان .

خوش به حال پدر بزرگ با آن سالهای زیاد زندگی اش.

همه چیز به جریان عادی بر گشته است .

آیا حالا خدا می خندد.

عزراییل حتما در گوشه ای افتاده است و خیس عرق

و خدا می داند کی از جا بر می خیزد و داس را در هوا تکان می دهد.

در کجای جهان و سیل یا زلزله یا قتل یا جنگ یا .... .

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳