مرد خدا ۲و۳

 

 

همیشه دلم می خواست مردان خدا را خوب بشناسم .

اولین باری که مرد خدایی را دیدم زمانی بود که

رفتم مسجد تا نماز بخوانم. آن مرد خدا پیشانی داشت که

جای مهر روی آن مانده بود .

البته بعد ها فهمیدم که بعضی ها مهر نماز را داغ می کنند و

روی پیشانی شان می گذارند و البته نمی توانم بگویم این جای مهر

بود که بر اثر سالها عبادت ایجاد شده بود یا جای مهر داغ شده.

به هر حال جای مهر مثل آسفالتی بود که یک جای پاشنه کفش

روی آن مانده بود و

این جای مهر گاهی مثل چاله بود گاهی مثل تپه .

این مرد خدا نماز می خواند – کاسبی می کرد و همیشه تسبح می انداخت .

این مرد خدا بعد ها ورشکست شد و پول مردم را برداشت و رفت.

بعد ها توی مسجد همیشه آن مرد روحانی را نشان می دادند و به

او می گفتند اینها مردان خدا هستند.

بعد ها دیدم چند تا شهر است که پر است از این مردان ،

اما هیچ دل بستگی خاصی برای آدم نمی آورد .

این مردهای خدا شکم های برآمده ای داشتند .

گردن های کلفتی داشتند و وقتی تسبیح می انداختند و

حرف می زدند فکر می کردم یک تیکه گوشت

لخت گوسفند دارد تکان می خورد .

بعد ها حرفهای ریز و درشتی در باره این ها شنیدم و

فکرم برگشت. آیا آنها مردان خدا بودند ؟.

نمی دانم این روزها هنوز هم در آستان پیری و مرگ

عصا زنان به مسجد می روم و به دنبال مردان خدا می گردم.

 

 

مرد خدا 3

من بارها و بارها سوره مومنون را برای او می خواندم و

توضیح می دادم و روی آیه حفاظت کردن بر فروج اسرار داشتم و

چهار تا شرط ساده برای مومنون و می گفتم به او

که می خواهم مومن باشم یا همان مرد خدا.

چون همیشه می گفتیم به طرف مقابلمان مرد مومن .

که همان مرد خدا معنی می داد و درست هم بود

آن که ایمان داشت به خدا و عمل صالح انجام می داد مرد خدا بود.

مردمومن بود.

به هر حال همه چیز را می فهمید اما یک چیز را نمی توانست

قبول کند و آن اینکه من نمی توانستم همیشه در

همه حال به دستور او توی رختخواب باشم –

من کار داشتم – نماز داشتم – فکر داشتم –

زندگی داشتم – حرف داشتم و

او این چیزها را نمی فهمید .

بارها و بارها توضیح دادم که اعتدال چیز خوبی است.

من به اعتدال و دین معتدل معتقد بودم

خب تاثیری نداشت من هیچ کاری نمی توانستم بکنم

پس مجبور بودم از مرد خدا شدن منصرف شوم و

این انصراف پس از اصرارهای شبانه من باعث شد

یک ماه بعد او بفهمد مرد خدا شدن من برای خودش بهتر است

اما حالا دیگر دیر شده بود

او نمی خواستمن را برای همیشه توی رختخواب ببیند

برای همین از من خواست که مرد خدا باشم و

این رختخواب را بگذارم برای زمانهای مشخص .

من خیلی دلم می خواست حرف او را باور کنم

اما دیگر نمی توانستم از

آن وضعیت خارج بشوم.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۳