ياد گار سالهای جنگ

یادگار سالهای جنگ .

1-

خنده دار بود

صبح عملیات

آغوش گشودن بدون شورت

و رقص در مقابل

جیش الجیش !

خنده دار بودو

سرباز

برای تحویل پست

بیدار نشد .

2-

غریب ترین شهر زبیدات بود

و

زبیده خاتون

دختر عقدی فرهاد بود

فرهاد

آشپز گروهان

باآن لبخند های نمکین

یک ماه رفت

مرخصی !

و فرمانده قزوینی

چشمهایش را

در جای پای او

خاک کرد !

بیچاره ستوان.

 

3-

گردنش را می گرفت و

روی تپه ها می دوید!

سروان عرب قاه قاه می خندید.

و دشمن با دوربین صحنه را دید می زد.

وقتی باتوپ او را زدند

تنها گردنش مانده بود لای دستهایش !!

سروان عرب غم گرفته زیر آتش

بالا و پایین می پرید.

 

4-

شبهای عملیات ما با هم دوست تر بودیم

با خدا دوست تر بودیم

حتی

با دشمن هم دوست تر بو دیم

اما به خودمان

هیچ علاقه ای نداشتیم !

5-

شروع ما تمام شد

و این ابرهای بهاری !

شروع ما

در پایان شکست

و خاطرات

سیلی شدند

ما را با خود نبردند !

خانه های ذهن ما

ویران شد.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸۳