سرويس تفلون هيچ پارچه

سرویس تفلون هیچ پارچه !*

مرد دویدوسط اتاق و دست دراز کرد تا پالتو – کلاهو

چتر زن را بگیرد. زن نگاهش کرد خندید.

مرد گفت :خوبه-- دوست داری .

زن گفت : عکس هاش رو جمع کردی نه؟.

مرد وسایل زن را آویزان کرد و گفت:

بیا بنشین واست شربت بیارم

ای وای من چقدر حواس پرت شدم .

خب بیا خودت ببین- هیچی کم نداریم

یه زندگی میزون و راحت . راستی چی گفتی .

زن روسری اش را برداشت موهایش مثل گل

کلم بود در پشت سرش.

مرد گفت : چطوره – خوشت اومد .

زن گفت :سند که به نام اون نیست.

مرد که حالا رفته بود توی آشپز خانه

حرکات بدنش دیده می شد و صدایش می آمد:

نه – از اون خونه قدیمی فقط سه دونگ به نامشه –

حالا نمی دونم خونوادش می خوان چی کار کنن.

زن خودش را توی مبل فرو برد :

همش یه ماه زن تو بود بعدش هم

سرطان گرفت مرد –

چیزی بهشوننده پرو می شن.

مرد گفت : ماه عسل دوست داری کجا بریم هان ؟

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٢