شروعی تازه

 

اول اینکه خیلی حرف دارم در باره محرم و عاشورا و

 از این خط قرمز ها

خب این ها بماند برای ادبیات شفاهی .

 به هر حال اجرکم عندالله.

دوم اینکه دنیا همه اش تصادف است .

 یعنی نیاز به تصادف هم هست اگر به خیلی

چیزهای دیگر هم نیاز هست مثل شانس .

یه رفیق داشتیم سالی گذشت و خبری از اون نبود یه

 روز بر حسب اتفاق توی بیست و چهار اسفند دیدمش.

همینطوری .

 اگه اون روز من اونجا نبودم خب حتما ده سال

 دیگه هم از اون خبری نمی شد .

هرچی دیگه گفت دروغ بود و زر!.

من بین استعداد  داشتن و رفتن زیر خاک و

 مطرح نشدن به خاطر نبودن تصادف و شانس با

گاو بودن و راه به راه شانس و تصادف و

 مشهور شدن

 خب اولی رو ترجیح می دم

حالا شما دوست دارید بگید

گربه دستش به گوشت نمی رسه

می گه پیف بو می ده! .

سوم اینکه از محیطی که نمی شه توش

 نفس کشید باید رفت چه محیط زندگی

 باشه چه محیط وبلاگ.

یادمون نره که اولش باید چاه رو پیدا کرد

بعدش باید منار رو دزدید.

من دنبال ایده ال ها هستم همین نه

 دکوراسیون درست کردن.

چهار اینکه یه سال دیگه هم تموم شد یه

 درس داشتیم کلاس چهارم ،

 برادر بزرگم اینطوری می خواند:

سال به سال که بزرگتر می شویم

خر تر و گاوتر می شویم ! .

این حالا در باره  توصیف مملکت خیلی جواب می ده.

پنجم اینکه در باره وامرهم شوری بینهم هم

 مجبورم حواله تان بدهم به ادبیات شفاهی .

ششم اینکه همشهری تا کی

 می خواد پوک باشه مثل همون گردوی

 بالای  سر استخر ده ما !

دلم می سوزه به حال این همه بودجه!

هفتم اینکه کاشکی توی اینترنت این

 همه عشق سیکس نبود .

 توی زندگی مهم نیست

حال آدم به هم خورد واسه همین

حوا لباس پوشید .

 تا فردا.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢