و شعرهايی از جنس خدا

 

خدا ... -1

و

همیشه سرما نبود

و

همیشه زن نبود

و

خدا

قطاری بود که

گاهی داشت می رفت

گاهی داشت می آمد

و

گاهی ایستاده بود

و

ادای رفتن را در می آورد

و

من

مطمئن نبودم از اینکه

قطاری می آید

و

من

مسافری بودم که

کوله پشتی ام کنارم بود

و

ریل های قطار را با چشم

دنبال می کردم.  11 بهمن

 

  تمام می شود... - 2

همه چیز از همان جا شروع شد

جایی کنار نور ماه

جایی کنار دیواری که شاید

سگی روزی پایش را به آن

تیکه داده بود

همه چیز خواسته نا خواسته

از همان جا شروع شد

جایی کنار سایه بید های سرد .

مرز میان باور یک چیز و

حذف آن چیز .

مادرم می گفت :

آدم ها نمی میرند  اما

تمام می شوند

جایی کنار نور ماه

می دید م یکی تمام می شود یکی شروع می شود

و

هنوز هم مطمئن هستم

که سگ نباید آفریده می شد

چون باز هم جایی کنار دیواری

سگ پایش را بالا گرفته است

مادرم می گفت :

وفا  توی همین  نجاست است !.

 

مادر ... - 3

از همین کوچه تا آن بن بست

مادری بچه به بغل

قربان کودکی های من می رفت.

و بچه میان کوچه مانده است

و مادر رفته است

و دنیا

همین کوچه است تا آن بن بست.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ دی ،۱۳۸٢