گاهی يک داستان ۳و۴

آن مرد با اسب در باران امد 

 

وقتي آمد فکر کردم يک زن است باچند تا بچه قد و نيم قد-

 خب توي کشور هاي عربي دختر خيلي زود

 ازدواج مي کند و  خيلي زود بچه دار مي شود

 اما او يک عرب مسيحي بود – بعد خيلي شکسته شده بود

 اما پير دختر نبود.

 اولين باري که وارد محيط شد

 خيلي خوش و خندان آمد توي نفس هاي ما –

 بعد من خجالت کشيدم از حرفهايي که به زبان

 خودمان به او گفته مي شد و او

 عربي مي دانست و انگريزي  و تنها مي خنديد.

روز اول من توانستم از پشت سر از پشت شيشه

 تمام نقطه هاي قهوه اي کک مک پشتش را

 کامل بشمارمم – وقتي خم مي شد و لباس سفيد نازکش

کشيده مي شد قسمت پوشيده پشتش از زير لباس

 نازک خال خالي بود مثل تخت گردنش!

سي و هفت شايد هم چهار تا خال داشت

 خالهاي کک مکي قهوه اي-

 موهايش را پريشان کرده بود شلوار سياه و تنگي پوشيده بود.

يکي از بچه ها سر تمام شرافتش قسم خورد

 که تمام بدن زن کک مکي است.

نمي دانم چه اتفاقي افتاد که به ترتيب روزها آفتابي شد

 از باران ديگر خبري نبود اما زن خيلي مرتب و

منظم   لباسهاي ضخيم و پوشيده به تن مي کرد –

کمتر مي خنديد و يک طوري

ما – ميوه ها – آب خنک و کلاس را نگاه مي کرد

دختر مسيحي نامزد داشت – ما يک بار نامزد او را

 ديديم و او به نامزدش گفت که زهره همان زهراست

 که نام دختر پيامبر مسلمانان است و من

 زبان بلد نبودم تا حاليش کنم سخت در اشتباه است و

زهره نام سياره اي است خنياگر و مطرب که در اصل

 زن فاحشه اي  بوده که  اسم اعظم خدا  را از زير زبان

 هاروت و ماروت در آورده است و رفته به آسمان .

 به هر حال زن نقطه ضعف مرد است.

يکي از بچه ها گفت : شوخي و خنده بي شوخي و

 خنده يارو صاحبشه .!

دختر ارمني توي قهوه اش يک قرص مي انداخت

 صبح به صبح .وقتي مي خوردش حس مي کردي

 يک پيرزن رو به موت دارد آخرين قاشق

 شربتش را مي خورد خانم ارمني سعي کرد

 با ما زياد صحبت نکند

اولش "هاي" و  آخرش "با  با " وسط هم نداشت.

دلم يه طوري بود –

 لباسهاي زن تغيير کرد و نگاههاي ترسيده اش براي من      دوره که عکسهاي گردش تفريحي اون با عربهاي يه کشور ديگه

را روي بورد آموزشي زد من يه سوال ديگه هم برام بوجود

حالا اون توي بغل مردهاي عرب چي کار مي کرد با همون لباسهاي اولين ديدار با ما؟!

مگر مردهاي قوم هاي مختلغف با هم فرق داشتند!.

 

 سکوت پر شد خالي شد

مرد نشست – برخاست – گوشي تلفن را برداشت

 چند شماره را گرفت بعد گوشي را گذاشت –

حالا بلند شد دور ميز چرخيد.آن قدر چرخيد که نشست و

سرش را با دستهايش بغل زد – دوباره به صورت عادي

 پشت ميز نشست .

خودکار را گوشه لبانش گذاشت چند پک

 جانانه ازآن گرفت بعد خاکسترش را توي

 جاسيگاري خالي کرد .

وقتي از پشت شيشه روبرو زن را ديد که دارد به

 سمت او مي آيد خودکار را از گوشه لبش برداشت

 جا سيگاري را به کناري زد و دو تا سرفه کوتاه و

 خفه را دادبيرون .

 يک لحظه سکوت پر شد خالي شد.

مرد گفت : چي شده خانم سروش .

زن دستهايش را مچاله کرد توي دامنش :

 هيچي – يه حرفهايي مي زنن توي کارگاه-

مرد بلند شد :

 چه حرفهايي – اون تو به جاي خاله

زنک بازي کار ديگه اي نيست .

زن بلند شد اما همچنان داشت دستهايش را

 مچاله مي کرد توي دامنش :

آخه حرف امروز نيست . آقا اگه تصميم داريد ،

 خب ثواب هم داره – زن خوبيه ، خوش بر و رو

 هم هست. بچه هم نداره بهتر.

مرد نشست :

 اگه چيزي بخواد بشه مي شه خانم سروش .

بعدش هم اينجا محل کاره نه تفريح و ايستادن به وراجي –

گفته باشم اگه کيفيت بياد پايين يا تعداد ،

 اون وقت گله و شکايتي نباشه.

زن نشست. دستهايش را ديگر مچاله نکرد

بلند شد و بيرون رفت

 يک لحظه سکوت پر شد بعد دوباره خالي شد.

مرد تلفن را برداشت چند شماره گرفت بعد گوشي را گذاشت .

به ساعت نگاه کرد بعد دستهايش را روي ميز پهن کرد.

 سرش را گذاشت روي ميز – صورتش يخ کرد .

خنده اش گرفت .

سکوت پر شد .

مرد سرش را از ميز جدا کرد.

 زن ايستاده بود و چشمهايش را انداخته بود کف اتاق –

 سکوت خالي شد.

مرد گفت : چي شده خانم ساده؟

 تو هم اومدي مثل سروش حرفهاي خاله زنکي تحويلم بدي .

زن گفت : نه جواد آقا – مي خوام اگه اجازه بدين

 برم بهشت زهرا ، شب جمعه است .

مرد مثل اينکه دارد از عذابي

 راحت مي شود گفت :

 واقعا شوهرتون سر يه درگيري به

 خاطر شما کشته شد؟

زن مرد را  ديد اما چيزي نگفت.

زن گفت : به خدا خودشون حرف در مي آرن .

 من چيزي نگفتم .

مرد که زن را ديد نشست و زن به طرف عقب رفت

 خورد به در . کمي سکوت پر شد

زن گفت : من حرفي ندارم –

 اما شما که زن داريد . قبول مي کنه؟! .

مرد گفت : يارو چي گفت که شوهرت کشتش .

زن گفت : هيچي گفت مثل ماه مي موني .

 حالا چند ساعت زودتر برم.؟

مرد گفت : مجبوري براي هميشه بري .

زن گفت : خدا از برادري کمتون نکنه.

سکوت پر شد خالي شد.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢