قسمت هشتم رمان

قسمت هشتم رمان (شب همیشه می خندد.)

و یک لحظه حس کرد این چهره وقتی روی آسفالت

خیابان پهن شود  چه صورتی پیدا می کند با این حال

 دستی روی چشمهایش کشید خندید و  آرام گفت :

من  هیچ وقت به شما تهمت نزدم 

بعدش هم این دیدگاه روان شناختی به اثر است

  بعدش هم ببینید شما دختر ها و زن جماعت  وقتی

 آن قدر حس و عاطفه و لرزش از آینده به اثرتان

 چاشنی می کنید که آدم وهم برش می دارد

 این وهم است که در اثر آن را واقع نما

 می کند اما اگر این چاشنی دیگر خیلی  باشد

 می گویند یا شور  می شود یا بی نمک –

حالا کار شما شور می شود – خیلی شور

 آن وقت خواننده حس می کند دارد روایت یک حادثه

 واقعی را می خواند باز هم می گویم ما باید پرهیز کنیم

از ایجاد این حس در خواننده – خب ؟

شبنم سرش را تکان داد و خندید.

کم کم معمول این گونه گرد هم آئیها جلسه

 خودمانی شد و بحث های داستانی و داستان خوانی

 خیلی صمیمی ادامه یافت .

دختر ها کم کم روسری هایشان را آزاد تر کردند و

 فصیح سعی می کرد به آب نگاه کند اگر چه از دیدن

آن زلف ها  و لب ها و لپ ها و قلم های پا و دست

 هیچ احساس خاصی در خود حس  نمی کرد با

 این حال سعی می کرد چشمهایش به آب خیره شوند و

 شاید همین برخورد  دکتر فصیح باعث می شد

دختر ها و خصوصا سحر مزبوری  با او احساس

خویشاوندی و راحتی کنند .

ساعتی گذشت خنده ها که فرو نشست

 شبنم به فصیح خیره شد و گفت :

شما چی داشتید می نوشتید برامون بخونید .

فصیح ورق های دست نوشته اش را زیر و رو کرد و گفت :

هیچی  یک داستان کوتاه بود که تمام نشد .

شبنم گفت :خلاصه اش چیست ؟

فصیح گفت :هیچی  زن یه مردی افتاده دیوونه خونه .

 اون وقت این مرد نمی دونه چی کار بکنه . بره طلاقش بده –

 بره یه زن دیگه بگیره – یا منتظر بمونه .

شبنم گفت : خب بره زن بگیره !

همه خندیدند به جز سحر که داشت به فصیح نگاه می کرد .

فصیح گفت : مشکل این نیست که با زن گرفتن حل بشه .

یکی دیگر گفت :مشکلش چیه – عشق افلاطونی

فصیح گفت : نچ – این هم نیست

شبنم گفت : پس چیه ؟

فصیح گفت : شخصیت های داستان و خصوصا مرد

 خودش هم نمی دونه چیه ؟ فقط می دونه یه

 چیزی هس که به این راحتی حل نی شه .

سحر گفت : می تونه این زن توی تیمارستان بمیره .

فصیح گفت : با مردنش هم کاری درست نمی شه .

یکی از دختر ها گفت : معمای 30 سوالیه استاد .

فصیح گفت : نه – فقط مسئله این بود که می خواستم

به شما یگم که همیشه همه چیز را این طور ساده تصور نکنید .

 آدمها ظاهرا ساده هستن . به دنیا  می آن – بزرگ می شن –

 کار می کنن – ازدواج می کنن بعدش هم می میرن –

بلکه هر کدوم از آدمها پر شدن از هزار تا معما که اگه

 حل بشن هزار تا معما از هر کدومشون زائیده می شه !.

شبنم گفت : یعنی بهتره این معما ، معما بمونه

فصیح گفت : فکر کنید یکی از وظایف ما توی

داستانها این هست که بگذاریم شخصیتها خودشون

تصمیم بگیرن – گاهی یک حادثه تموم

عملکرد یک کارا کتر را تغییر می ده –

طوری که تو قبول نمی کنی .

سحر گفت : حتی توی داستان کوتاه .

فصیح گفت : اوهوم .

یکی از دختر ها گفت :داستان دیگه کافیه – می تونیم

راه بریم و از این طرف و اون طرف حرف بزنیم .

 همه موافقت کردند اما فصیح عذر خواست

و آنها را ترک کرد –

این بار بحث حال گیری نبود می خواست برود

 سمت بیمارستان  ببیند حال لیلا چه طور است .

شبنم گفت : استاد من هم  می تونم با شما بیایم تا

 یک جایی همراهتون هستم

سحر مزبوری داغ شده بود گفت :

 کجا شبنم جون هنوز می خواهیم بریم بالا  ،

 کنار اون آبشار هندوه بخوریم .

شبنم گفت : نه بچه ها من باید یرگردم . امروز مهمون داریم .

فصیح خودش را به این همراهی متمایل نشان نداد ، اما

 دختر وسایلش را جمع کرده بود  و با همه دست داد ه بود

 و خداحافظی کرده بود .

دختر ها به حرکتشان به سمت آبشار ادامه می دادند و

 فصیح به همراه شبنم بازگشت .

(ادامه دارد)

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢