گاهی يک داستان

 

               

گاهی یک داستان

آن اسب آمد

حقیقتش من اول متوجه آن زن نبودم .

  ما قرار بود برای یک دوره آموزشی کوتاه مدت در هتل

 باشیم البته بدون لانچ.

هتل شیشه ای بود و تا سقف آسمان بالا رفته بود .

 ما در طبقه هم کف پشت آسانسور ها توی سالن کنفرانس

بودیم با پرده هایی به ضخامت پوست مردم شهر و

به تاریکی نگاههای آنها و البته دم کرده و گرم –

 حتما خوابمان می گرفت چون آن که درس می داد

 صدایش شبیه قل قل سماور گازی بود!

 شماهم بودید  نمی فهمیدید او چه می گوید.

در بریک ها بچه ها می رفتند گشت زنی و

 آن چیزی که خیلی توجه شان را جلب کرده بود

 آن زن بود که پاهای تیغ زده اش را می انداخت

روی هم و توی راحتی فرو می رفت و کت دامنش

آنقدر کوچیک – کوتاه و تنگ بود که حس می کردی

 بخاطر علاقه شدیدش لباس بچه گیهایش را

 پوشیده است .

اما من متوجه او نشده بودم

 درست روبروی در اصلیَ ورودی در مبل فرو رفته بود و

 انگاری منتظر، چشم به در دوخته بود و البته نه

 لبخندی نه خشمی – خیلی عادی و بی تفاوت .

من هنوز نمی دانم چرا به این زن فکر نکردم و

 چرا به این زن فکر نکردم و چرا او را ندیدم .

هتل شیک اما دل گیر بود – هتل بین المللی و

 محل حضور میهمانان خارجی –

 هتل شبی سی صد دلار کم کم که

به پول ما می شد شبی دویست و خورده ای –

 البته فقط جا بدون مخلفات –

 یعنی فقط بخوابی و بنشینی و حمام بروی و خلاص –

 حالا خورد و خوراک – پول تیلیفون و هزار و

 یک خرج اتینای دیگر به کنار –

بچه ها بحث را به جاهای باریک کشاندند که

 مثلا اون زن زیبا  جز کت و دامن  عروسکش،

 هیچ لباس دیگه ای تنش نیست که مثلا این

 ژیلا ست و هتل ویلاست و هر کی بخواد

 ویلا با ژیلا ست و برای خودشان حساب می کردند

 این شب چقدر می خواد خرج بذاره روی دست اون بابا –

بعد ش هم گفتن ماساژور میهمونهای خارجیه –

 روزها می آد توی لابی هتل و شغل دومشه  تک پرونی .

هر چه بود یکی دو روز اول زن بود اما بعد غیبش زد و

 ما تا روز آخر رفت و آمد مان اورا ندیدیم .

بچه ها می گفتند شاید برنامه شیفتش به هم خورده

 اما روزها مبل او خالی بود و دیگران روی آن نمی نشستند .

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٢