سلام باز هم من آمدم .
یه آدم تنها .
تنها نه اینکه دور و برش هیچ موجود زندهای نیست بلکه از این
جهت که توی یه فضای دیگه فکر می کنه
اما توی همون فضای رئال بقیه راه می ره
خوابهاش پره از بقیه دلخوشیهای دیگران .
توی خوابش باز هم اون کلاهبردار اومده
همون که همیشه آستین هاش رو با لا می زد و حسینیه می ساخت
بعد در فرش ایران مقام اول را داشت
بعد دلال محبت بود .
به هم می چسبوند تا یه کام پولکی هم خودش بگیره
بعد می خندید نخودی .
حالا دوباره توی خوابم سرم کلاه گذاشته
حالا اون شده بساز بفروش. از این بساز بفروش ها
که معاملات ملکی ها می گن از آدم های با خداس!
یه وقتی فکر می کردم شاید خدا توی دو تیپ حضور داره ، ظهور می کنه
یکی آخوند یکی هم این بساز بفروش ها
خب همیشه اونطوری که حدس می زنی از آب در نمی آد . قبول دارید.
از خواب پریده ام.
سلانه سلانه خودم را رسوندم اینجا و
دارم می نویسم تا یکی توی شماها
حالش را پیدا کنه که بخونه
کاشکی ما ملت دین رو داشتیم
اما نمی گذاشتیم ملعبه دست این واون بشه . اما حسرت
این هیولایی که براتون توصیف کردم بعدها
توی فیلم نامه ای باز شد به نام:
اینجا آسمان آبی نیست .
بردمش فرهنگسرای ارسباران.
حالا اسمش عوض شده خب پالون بیشتر وقتها عوض می شه .
ریس دفتر اون پسر عمه ای که مسئول این کار بود کار را گرفت
ما رفتیم و اومدیم .
یه بار گفت مهندس خونده گفته خوبه . تصمیم نهایی.
یه بار گفت صبر کن روی میزشه داره می خونه .
یه بار گفت مهندس کلاس فیلنامه نویسی داره بیا شرکت کن .
دفعه آخر هم گفت برو کلید کمدم نیست که فیلنامه ات رابدهم
ورفتم تا قفل کمدش را بشکند و فیلم نامه ام را بدهد وداد.
فرهنگسرای اندیشه که نمایش نامه ام را نداد .
نه نظر داد و نه اصل کار را برگرداند.
این فر هنگسراها حتما به وجود اومدن تا
یه عده از نور چشمی ها بیکار نباشن!
خوبه دیگه توی این مملکت هر
گلابی که می خوان بزنن به هیکل فرهنگ می زنن.
هر کی می خواد لیسانس راحتی بگیره می گن برو ادبیات بخون!
خلاصه کاشکی
این فرهنگسراها و خانه فرهنگ ها هیچ وقت به وجود نمی آمدند.
یا مثل اون ضمیمه کاریابی جام جم
سرش یه سنگ می خورد و تعطیل می شد.

این ضمیمه را که حتما دیدید.
این جام جم هم واسه ما شده یک مصیبت.
به هر حال دلم می سوزد
اما قدرت اجرایی ندارم جز اینکه تلویزیون را خاموش کنم
و جام جم را سرسری هم نگاه نیندازم.
به هر حال هدف و نقشه برای مبارزه فرهنگی
توجه به پر کردن وقت مردم و کمیت است
حالا مهم نیست که آن خشت بود که پر توان زد .
به هر حال من در بیشتر مواقع
در این مملکت یاد آن حکایت شنیع وزشت
اما گهر بار مثنوی می افتم
این جا هم یاد این حکایت افتادم
"حکایت آن کنیزک خاتون که شهوت می راند"
این علم بی عمل که می گویند
همین است که ما فقط می خوانیم و اصلا تفکری و تعمقی .
شما اگر این حکایت را در مثنوی خواندید به وجهه تمثیل آن پی می برید.
از این حرف های پر فسور وطنی که بهتر است .
چهار کلمه راغ در چهارصد برنامه و چهار صد صورت
به خیک خلق می بندد. و همه در هر بار شنیدن
این حرفهای تکراری با حیرت به این زلف علی
نگاه می کنند و عجب روزگار ی شده است
و ما جماعت برای این که از قافله عقب نیفتیم می گوئیم به به
یا مثل اون مردم که پادشاه لخت را می دیدند
و می گفتند وای وای چه لباس زیبایی .
می گوئیم بی نظیر است این ذخیره اللهی کجا بوده است تا کنون


یه بابایی توی وب لاگش نوشته بود
وقتی عشق نباشه
زن و شوهرهای عقدی هم اوضاعشون همون طوریه که
زن و مرد های غریبه .
اون معتقده که زن های بدون عشق فاحشه های شرعی هستن .
اول می خواستم هیچی نگم چون این هم از اون حرفاست
که باید یه پوزخند بزنی و بری .
اما حالا می بینم نمی شه .
شاید اون بابا با این حرفش زایش همه رو زیر سوال برده . حتی حوا .
باید عرض کنم که چیزی به نام عشق اصلا وجود خارجی نداره
البته این نظر من می تونه مورد قبول نباشه.
عشق یه اصطلاحه که آدم
هر وقت کم می آره بهش آویزون می شه .
مرد وقتی از اون دره خسته می شه
واسه اینکه زنش رو عوض کنه و توی
یه دره تازه خسته بشه ، شیرین بشه ،
عرق بکنه و خوابش بره تا گرسنه بشه
بلند بشه و دوباره به قول ارتشیها از نو.
یا وقتی مثل مجنون به لیلا نمی رسه
که اگه می رسید می دید همه شون یه حفره بوگند و بیشتر نیستن-
خب می گه ما که نرسیدیم پس عاشق هستیم.
شیخ صنعان یا به قولی شیخ سمعان را هم که می شناسید
مثلا عاشق دخترک مسیحی شد
و دل و دین باخت و بعد برگشت.
دید عجب عسلی خورده . حالا دختره افتاده دنبالش
دیروز دیدمش گفتم اون دختره چی شد ؟ گفت ما رو نخندون!
محبت البته فرق می کنه
اما چه تحمل چه محبت اسم هیچ کدوم عشق نیست
یه زمان هم پسره ترشی می اندازه
یا دختره کچلک می زنه اون وقت
برای توجیه می گن عاشق نشدیم . دنبال عشق می گردیم.
من به این با با می گم
که داره همه نسل بشر رو
به حروم زادگی متهم می کنه از جمله خودش رو.
یکی شیر فهمش کنه بره فیلمهای عشقی خارجهیا رو ببینه
تا بفهمه اون ها برای نشون دادن عشق
یه مرد و زن خوشگل رو لخت می کنن می اندازن
روی هم و
یه ده دقیقه ای تصویر تخت بعد حموم و
عشق تموم میشه
چیزی که هر زن و شوهری
با هر دیدگاهی وقتی لخت می شن تجربه می کنن
دیگه تفاهم وعلاقه و از این حرفهای مسخره خبری نیست.
نمی دونم چرا یاد یه ماجرا افتادم .
اون سال آخر تابستون پدرم اومد ده که برگردیم تهرون .
داشتیم ساعت ده صبح می رفتیم
سراغ آسیابون ده تا بیاد و گندم هامون رو آرد کنه
من بچه بودم
وقتی رسیدیم در خونه باز بود
پدرم یا ا... گفت . صدا زد و وارد شدیم
مردخوابیده بود ولحاف رویش بود
پدرم صدایش کرد
مرد چرخید و لحاف کنار رفت .
من تموم بدنش را دیدم حتی شومبولش را .
چقدر بزرگ بود !
پدرم خندید گفت بیا بریم
و حرفی زد که در ذهنم نماند
اما برای من زندگی شد همون شومبول
که همه مردها دارن و یه تیکه گوشت
اضافی که زنها تا آخر عمر با خودشون
از این طرف به اون طرف می کشوننش .
****
یادم هست که قول دادم یک قسمت کوتاه از رمانهایم را برای شما بنویسم . این بار
شبها سمور خواب نداشت.
"نامه سی ام :
رضا جان سلام
بچه ها رفته اند آب و هوا عوض کنند . من تنهام. بابا هم.
امروز جمعه است آمده ام پیش بابا که مثلا تنها نباشد.
جالب است من و او دو تایی مثل هم هستیم .اخلا قمان یکی است.
او در تنهایی راحت تر است من هم .
حالا که دارم برایت نامه می نویسم
تازه از راه رسیده است و بالا خوابیده .
من هم تنهام .
مثلا تو هم یواش یواش پیدایت می شود
می روی بالا می بینی غذایی نیست یک
نق و نوقی می زنی و
تخمه مرغی چیزی می خوری و خر و پوف.
البته شاید هم بروی از همان طرف خانه گوریل 15 متری – حالا ناراحت نشو –
او که این نامه را نمی خواند
می خواند؟ تازه خودت بهش می گی :دامبو فیل پرنده!
یادت هست
همسرم گفت :رضا ، امیر گوریل را بگو بیاد بریم شابدو لظیم
و تو عصبانی شدی
که چرا به اون آدم می گین امیر گوریل.
البته تقصیرخودت هست . تو خودت گفتی .
خلا صه شاید الان رفته باشی
اونجا و خب اونجا سفره چرب و نرم است نه؟
رضا جان این جا هوا گرم است .
من دارم بیست و چهار واحد را با هم پاس می کنم .د یوونه هستم نه؟
دارم ادبیات می خونم برای اینکه مدرک بگیرم
چی کار کنبم هیشکی قبول نداره که ما هم واسه
خودمون یه وزنه ایم . تو قبول داری ؟ ..........
***
یادم باشد از کتاب دومش هم یک قسمتی را برایتان بنویسم کتاب دوم تحت عنوان
" صبح برای همه دوست داشتنی نیست."


  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸۱