آرزوهای کودکی

14- این روزها چند تا کار را با هم دارم جلو می برم :

اول اینکه یه سال فوق ادبیات پارسی عقب افتادم

واسه خاطر ما موریت رفتنم .

 پس دارم امسال می خونم که برم واسه دانشگاه تهران –

 همون دانشگاهی که هلاک اون آرمشم.

دوم اینکه یه رمان طنز دارم می نویسم به نام

 "کوچه تاقچه  کجا ؟ شارجه"

سوم اینکه یه رمان اجتماعی دارم می نویسم به نام

 "کمی شاخه هایت را بالا بگیر  زیارت ".

چهارم اینکه یه رمان هفت هشت صفحه ای نوشتم

و تموم شد به نام

"این یک شوخی نیست .

پنجم اینکه دارم  رمان "تنها ماندم تنها رفتی "

کتاب اولش رو به نام " شب همیشه می خندد."

 در وبلاگم می نویسم تا بقیه هم بخونن .

 چهارم اینکه دارم کتاب دوم یه رمان دیگه رو به

 نام "صبح ها برای همه دوست داشتنی نیست " را

 تمام می کنم .

پنجم غصه می خورم که چرا از  شعر جدا افتادم .

ششم اینکه حسابی دمغم چرا که دیگه

تک و توکی کتاب پیدا می شه که آرومم می کنه

 مثل " معمای آقای ریپلی " یا " چوبها را بالاتر بگذارید نجاران .

هفتم اینکه کتابهای سنتی و قدیمی حالم رو به

 هم می زنند و حالم از هر چی کتابخونه و سینماست

عاروق می زنه.!.

هشتم فکر می کنم چقدر بخت نامیزون و ناراحتی دارم

 چرا که اینهمه آثار داستانی قابل چاپ دارم و

ناشر ها دنبال اثری می گردن دختر کش و پسر خفه کن .

 از این آثار روان و ساده عشق و عاشقی

نهم اینکه دنبال این هستم روزمرگی و دنیا زده گی را

 از خودم دور کنم .

می ترسم به بن بست فکری برسم آخه دنیا

 و همه چیزش آشغاله و بی هویت .

نهم اینکه قراه برم ادبیات درس بدم توی اون مدرسه ای

 که یه روز خودم اون جا درس می خوندم و

عجب نوستالژی عجیب غریبی می شه .!.

دهم اینکه دارم از برخورد طویله ای پرسنل

 دانشگاه مسخره مون به ستوه می آم .

دیگه خسته شدم از خر های با مسمایی در لباس انسان .!.

15- شب جمعه اس – ساعت یک ونیم بامداده –

 سگه داره پارس می کنه. حالا زن همسایه بغلی که یه

 پیرزنه خوابش نمی بره – حالا من چراغ این اتاق را هم

 روشن کردم  حیاط روشن شده خب حالا دیگه اصلا

 نمی تونه بخوابه – حالا سگه خفه شد و

 تنها صدای موتور کولر هاست که توی شب سرگردونه و

 من تنهام .

 این تنهایی از اون اولش هم خوب نبود .

 شاید گاهی لازمه اما دلیل نمی شه که قبولش کرد .

این درد تنهایی از اول خلقت بود

 خب  حوا آفریده شد برای رفع تنهایی

بعدش همین حوا دردسر شد  و تا به امروز ادامه دارد.

خودت را پاره می کنی که تنها نباشی اما

 باز هم تنهایی

اول یه انسان سالم تنها – حال یه جر واجر تنها !!

فقط خونه نیست – خونواده نیست – همکارها نیستن-

بیرون توی خیابون – کار دوم – همیشه

 تنهایی گریبان گیر می شه .

16- به نظر من اینکه اینجا مذهب ریشه نداره –

اعمال مذهبی خون و روح نداره اینه که

 یکی در میون اجرا می شن . به قولی همه چیز با هم

یا هیچ چیز.

 یه بوم و دو هوا حکایت مذهبه توی اینجا.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢