قسمت چهارم رمان ( شب همیشه می خندد.)

000همان شخص از آن طرف گفت:

 آقای فصیح !من خواهر سحر هستم.

 رفته بیرون – نمی دونم شاید

بادوستهاش رفته ...                        

فصیح مودب گفت :ممنون خانم .

 آن طرف گفت :استدعا می کنم جناب دکتر . 

فصیح دگمه قرمز را زد – موبایل را خاموش کرد –

 چند داستان را که تازه نوشته بود با دست راستش  از توی

داشبورت درآورد ، مرتب کرد و گذاشت روی صندلی جلو ، بعد به

 ضرب گرفتن روی فرمان ماشین ادامه داد .

حالا کم کم داشت به داراباد نزدیک می شد . شاه آباد – آنجا

 پاتوق سحر مزبوری بودبا دوستانداستان نویسش .

یک بار فصیح را به محفلشان دعوت کرده بودند و خیلی

هم خوش گذشت  اما

 وقتی برگشته بود لیلا خوشی آن روز را از دماغش بیرون آورده

 بود .فصیح فکر کرد ممکن است به ماشین آسیبی برسانند برای

 همین دوباره موبایل را روشن کرد وشماره ای گرفت .

 یکی از آن طرف گفت :بفرمائید .                                   

فصیح گفت: منصور جان سلام ! مجتبی هستم .

منصور گفت : سلام دکتر کجایی ؟ .                               

 فصیح گفت : نزدیک شما می خوام چند ساعتی برم کوه

 هوا خوری می خوام زحمت ماشین را به شمابدم .

 منصور گفت : پس ناهار می آئید اینجا .

 فصیح گفت :نه لیلا حالش خوب نبود بردمش بیمارستان

خودم هم از اتاق عمل می آم.

     می خوام یک کم قدم بزنم شاید کمی آرام بشم. 

 منصور گفت: قدم بر چشم ای گرمابه و گلستان من .

 فصیح گفت :فدات فدات . مزاحم نمی شم فقط

ماشین را می ذارم توی پارکینگ شما – نمی تونم ماشین را ..

 منصور گفت : حرفی نیست عزیزم،   خوشحال می شیم

اگه ناهار یا شام بیایی اینجا .

فصیح گفت :انشاء الله  یه وقت بهتر

و دگمه قرمز را زد و چهار تا بوق پشت سر هم باعث شد

در آهنی سفید خانه ای باز شود . پسری پشت آن بود

که می خندید. فصیح بوق زد . ماشین را پارک کرد

  آمد بیرون .آژیرش را فعال کرد و کلیدها را داد

به پسر و گفت: به بابات بگو عمو فصیح رفت .

و پسر تنها خندید .

 وقتی در را پشت سرش می بست صدای

  منصور آمد که داشت می گفت :داش رضا کی بود. 

  و پسر د اشت می گفت :موجی بود بابا !                               

 و دیگر صدایی نیامد .

فصیح زیر لب گفت : موجی باباته پسره خنگ .

و کیف را که کاغذ ها توی آن کامل فرو نرفته بود

 از این دست به آن دست کرد و سرعتش بیشتر شد.

شاه آباد بهتر از درکه بود و دربند .

آدمهای خاصی می آمدند تازه خیلی هم کم .

بعد مسیرش مامور خور نبود

از این مامورهایی که موی دماغ می شدند و البته

شنا گرهای قابلی یودند  اگر آب می یافتند .

از جوی پر آب که پرید جلویش دره بود که

دو طرفش را کوه گرفته بود و نبش کوههای دست

راستش آلاچیق هایی  برای استراحت درست شده بود

 دعا دعا کرد سحر و دوستانش هنوز حرکتشان را

  شروع نکرده باشند .

  از دامنه کوه بالا می رفت . عرق می ریخت و

 دیگر اصلا یادش نبود که همسرش توی بیمارستان

به سرم وصل است و گیتی لهراسب بالای سرش

ایستاده است و قربان صدقه اش می رود

و می گوید :عزیزم زنگ زدم اما دکتر هنوز به خانه

 نرسیده . موبایلش هم در دست نیست .

ما هم نگران شدیم عزیزم .آروم باش الان خودش

زنگ می زنه- آروم باش  سرم به دستت وصله .

نیاز به بهانه تراشی نبود سحر همیشه

می گفت :مجتبی هر وقت بیایی واسه ما غنیمته .

دوستهای سحر همه دختر بودند خودش هم دختر بود 

البته این را خودش می گفت اگر چه یک بار نامزد کرده بود –

 یک بار هم عقد – اما می گفت هنوز که هنوز هست

دختر است و حالا دیگر دلش نمی خواهد ازدواج کند

 حتی از همان اول آشنایی با فصیح  دریک جلسه

 داستان خوانی گفته بود :

استاد من نمی توانم در مورد ازدواج با شما یا هرآدم

 دیگری فکر کنم . خواهش می کنم که اگر به امید

 ازدواج با من باب صحبت را باز کرده اید رهایم کنید .

و فصیح خندیده بود که :  من زن دارم .  

 ( ادامه دارد )

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢