پسرک راننده

پسرک راننده-

پسرک راننده گفت: خلاصه بابام فهمید.

داشتم با صفحه کلید ور می رفتم.

پسرک راننده گفت:

 یعنی عموم آدم فروشی کرده بود.

حس کردم خیلی تشنه ام

 اما آب نمی خواستم.

پسرک راننده خمیازه کشید.

 من خمیازه کشیدم.

روی صفحه مانیتور یک چیزی آمد

 که کمی تکانم دادم

مثل این بود که یکی داشت از آن جا

 بد ترین مکان بدنش را نشانم می داد.

پسرک راننده گفت :حالا راحتم دیگه ،

 زن دارم .

یعنی گفتم تا خونه دار نشم

زن نمی گیرم.

حالا دیگه با قدیمیها نمی گردم.

پسرک راننده بلند شد :برم بخوابم .

 دیشب نخوابیدم .

یک RESET  زدم به کامپیوتر .

صفحه سیاه وتیره و تار شد .

چند خط روی صفحه شروع کرد

 به اضافه شدن .

 دستم را توی صورتم پنهان کردم.

پسرک راننده نشست :

چیه زن نداری؟ چیز های خوبی داره این

آخونده .

تازه خودشون خرج می کنن .

 تازه با یه شاخه نبات و یه شاخه گل.

فقط بخندونشون و تازه شون کن. همین .

گفتم :چند ماه؟

گفت : همه جور داره –

واسه من 6 ماه اس .

به بابام گفتم زن نمی خوام .

 بعد بابام گفت خب زن نگیر.

بعد با هم رفتیم پیش همین آخونده.

گفتم : شوهر داره

 یعنی طلاق گرفته .بچه چی ؟

گفت :یه پسر کوچولو داره .

 اما طلاق گرفته شغل خوبی هم داره .

چیه اسلامیه می خوای ؟.

کامپیوتر همچنان داشت

به خطهای  روی صفحه سیاه

 اضافه می کرد.

 در دستشویی را باز گذاشته بودند .

 حس می کردم دارند با

 قاشق می ریزند توی دماغم .

توی گلویم یک چیزی ترش کرد و گرم شد.

 

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢