بسمه تعالی

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است سهراب سپهری

گاهی شروع کردن سخته گاهی ادامه دادن گاهی بودن گاهی فکر کردن به این سوال --یک سوال شاید بی جواب

بهتره ما هم مثل بقیه آدم ها صورت مسئله رو پاک کنیم و راحت باشیم.

گاهی این سوال آدم رو کلافه میکنه شاید هم از پا بندازه .می دونید چرا ما مثل عطار و بقیه اون قدیمیها را حت قبول

نمی کنیم هفت شهر عشقی هست و عطار این هفت شهر را سفر کرده و ما هنوز می خوابیم و بیدار می شیم.

کاشکی ما لباس صوفی و ازاین ماجراها را به تن می کردیم و تموم .

آدم های قصه های من همیشه با خودشون درگیر هستن . مثل خودم .هر روز صبح می رن اول کلانتری و یه

شکایت برای خودشون تنظیم می کنن بعد می آن توی قصه .

یه رمان دارم به نام شبها سمور خواب نداشت . البته کتاب اول اسمش اینه. کتاب دومش رو هم شروع کردم.

البته من نمی تونم روده درازی کنم واسه همین پرت نداره همش خوبه اضافه نداره . خلاصه چهل تا نامه است

که راوی واسه برادرش می نویسه و آشفته گیهاش رو براش میگه. حتما یه تیکه کوچیک از اولش رو برا تون
می نویسم.

یه داستان دارم به نام "ما که راضی هستیم " چاپ نشد فقط برای یه سوء تفاهم خنده دار .

من اون را این جا می نویسم و شما ببینید که چقدر بده آدم توی یه کشوری زندگی کنه که پر از سوء تفاهمه بعد

اون کشور هم مال خودش باشه . می دونید چقدر سخته . همین جا بگم که من امام حسین رو خیلی دوس دارم

حالا قبول کنید که این مسائل توی وجود من هست حالا این داستان را بخونید تا بعد.

خیلی حرف دارم خیلی انا اول این داستان رو بخونید تا بعد.

خورشید خانوم سلام!
من به اینترنت دسترسی ندارم یعنی اون قدر پول دوست هستم که می گم اگه مفتکی بشه خیب خوبه .اما این که آدم بابتش

پول بده اصلا درست نیست. اون وقت گاهی می رم توی HISTORY - بعد می بینم بقیه چی کار می کردن ،

حقیقتش یکی که تازه گیها فهمیده من نویسنده ام و خب حسودی آی حسودی .خلاصه می اد سر وقت وب سایتهای شما

که بیشتر خاطرات روزانه می نویسید.اون وقت از لج من اونها را پاک نمی کنه یا همون DELET - تا من ببینم و

غصه بخورم . توی وب سایتهایی که اون دیده و گذاشته من ببینم بهترینش تو هستی .

خورشید خانوم اون چیزهایی که تو نوشتی نشون می ده یه دختر دبیرستانی احساساتی هستی .

توی مثلا شهرک اکباتان - من بهش می گم شهرک کلاس و لاس ! اون وقت اومدم توی اون طبقا تش و راهروهاش

آخه می دونی اونجا اومدم خواستگاری - خواستگاری یه سوسک سیاه چادری که مادرش قرشمال سوزمانی رقاص بود

و باباش از این کچل هایی که با هزار تا تو بمیری ، من بمیرم نمی تونی از وسط دست و پای زنها جمعش کنی.

می دونی خورشید خانوم - اون می خواست سوار من بشه و جبران مذهبی نبودن خونوادهاش رو از سر من در بیاره !

خب من هم کوتاه نیامدم فقط وقتی مادرش گفت - دخترم گفته متاسفم - من با تمام وجود گفتم خوشوقتم .

خلا صه تو خیلی ملوسی درست مثل گربه های اون خانوم هنرپیشه که واسه گربه هاش یه آپارتمون دربست خریده

حتما گربه هاش با تربیت هستن و فی فی و پی پی شون رو خبر می دن. بعد می رن توی دستشویی فرنگی جیش

می کنن . راستی من شاشیدن سگ رو دیدم تو می دونی گربه چه طوری می شاسه ؟! سگ یه پاش رو می گیره بالا

می دونی هر وقت یه آدم رو می بینم پشت درخت کنار جوی آب - پشت دیوار که شلوارش رو داده پایین و شلینگ

خلقت رو گرفته دستش - بی اختیار می گم یه پاتو بالا بگیر . یه پاتو بالا بگیر!

خلاصه تو خیلی نازک نارنجی هستی مثل اون عروسکی که اگر دست یه بچه سرتق بیفته سر دو روز تیکه پاره

می شه .حرفهات رو خوندم می دونی من فکر می کنم تو اسیر توهمات یه مشت آدم خرفت شدی .

یه مشت آدم که اگه توهم درست نکنن روزشون شب نمی شه

خورشید خانوم گاهی تو نمی شینی فکر کنی اگه یه جوون پرده را کشید پایین و اون وقت پنکه سقفی را روشن کرد بعد

گذاشت و رفت تو می خوای پی کار کنی . چی بنویسی . تو فکر کردی که کارهات که ریختن سرت همه شون کار

نیستن - وقت پر کن هستن که ساخته شدن واسه آدمهای بیکار و بی عاطفه و بی بار

خورشید خانوم می دونی اگه این کارها نباشه تو سرگرم نشی ممکنه خودت رو از اون بالا بندازی پایین.

ببینم یه هفته پیش توی شهرک اکباتان یکی خودش رو پرت کرد پایین . عشق ارتفاع - ارتفاعی که هیچ وقت نمی رسی

مگر این که بمیری . اون توی فاز و بلوک شما نبود . شاید همون دختری بود که رفته بودم خواستگاری می دونی


خورشید خانوم ، دختره آزاد می خوند از این معادلها بعدش رشته اش بود آموزش کودکان استثنایی - شاخه کر و لال ها

بعد وقتی می خواست بره کار آموزی قرص و مرص می انداخت بالا - می دونی - قاطی داشت نه .

خورشید خانوم حرف زیاد دارم برو دستشویی تا بابات و ننه ات نرفتن و خودت رو خالی کن . چشمهات که روشن شد

بیا پیش من واسم تعریف کن که از این فضای خالی چطوری می خوای بپری پایین ؟

خورشید خانوم از زیر خاکی بیا بیرون - دنبال این حرفهای عتیقه نرو - زیاد به مسائل جنسی مشغول نشو .

سعی کن فکر کنی . می دونی من نمی خوام توی وجودت مرد بشی بعد مردونه فکر کنی اما دلم می خواد توی وجودت

فردا بشی بعد زنونه فکر کنی .

خیلی رمانتیک شد نه ؟ حال منتظر می مونم تا توی هیستوری باز هم وب لاگ تو بیاد

این رو هم می گم بفرسته روی وب سایتت. نمی دونم آخرش رو چی طوری تموم کنم پس بذار باز بمونه.

----------------
همیشه یک چیزی هست که به خاطر اون آدم بخواد بمونه

گاهی ترس از مرگ ، یه چیز ناشناخته ، یه چیز اسرار آمیز ، نمی شه قبول کرد

گاهی دل مشغولی مثل نوشته ها ، نقاشیها ، آزار دادن آدم های دیگه ، کمک به دیگران

این آخری خیلی کمه ، خیلی کمه ،قبول دارید ؟

گاهی هم هیچی ، مثل این راننده تاکسی ها ، حتما دیدید نه؟ صبح بلند می شن می ان سر خیابون دنیال

یه مسافر در بست . اگه نبود توی یه مسیر مستقیم می آن و می رن تا این زنگ تفریح تموم بشه .

البته دوست دارن پیر بشن . یعنی هیشکی دوست نداره جوون بمیره

همه معتقد هستن هر جوری زندگی کنن نباید زود بمیرن .

یه وقتی مرگ خیلی من را پر کرده بود همین باعث شد یه رمان بنویسم به نام "تنها رفتم تنها ماندی"

مجتبی فصیح یه آدمی هست که توی آدم های دیگه دنبال آدمیت می گرده ام پیدا نمی کنه

منصور یه ادمی هست که دمی غنیمت می دونه اما اون هم موفق نمی شه

آرزو خودکار یه دختری هست که با سرطان روحی اش کنار نمی آد و دست آخرش به سرنوشت

شخصیتهای زولا در آثارش مبتلا می شه . خوندید ؟ ناتورالیست .

شاید یه روزی این رمان هم چاپ شد . فعلا که ناشر ها می گن خودت هزینه کن بعد بنشین

باقالا پاک کن . حق التالیف دیگه پیش کش .

یه کار نوجوان دارم در باره انقلاب بعد بردم کانون پرورش فکری ، اسمش هست

آفتاب مشرق ها -- یکی خونده بود بعد رد شد من هیچ وقت نمی فهمم چرا؟

چون هیچی نمی گن . فقط کار رو پس می دن همین .

یه بیسواد و موجودی که انقلاب 57 معلوم نیست کجا بوده می آد کتاب من رو رد می کنه

نگاه بی طرف یه نوجوون به 57 . آیا این مشکل داره اگه خب حرفی دارن

چرا نمی گن چرا من رو دعوت نمی کنن و راضیم نمی کنن .

یه بار یه مجموعه ضد جنگ رو بردم پیش یکی از این پشمالوها که فکر می کنن

شش دانگ هشت سال جنگ پشت قباله مادرشونه .

خودش رو ندیدم وقتی رفتم جواب بگیرم ابدارچی اش گفت : من نمی دونم چرا حاج آقا

رد کردن اما فکر کنم واسه این بوده که زیاد نیست .

بعد با دستش مجموعه من رو وزن کرد . فقط خندیدم .

یه بار یه بابایی که یه وقت توی جلسه داستان خوانی بهش گفته بودم : من از کار های شما بدم می آد

رو دوتا مجموعه من نظر داده بود . خلاصاش این بود که این ها

داستان نیستن و طرح هستن که باید داستان بشن . چرا که داستان کوتاه باید کم کم دو هزارتا کلمه باشه و

چهار وجب و شش انگشت و دوکلیو و نیم بدون چربی .

باز دم این گرم که یه کم خندیدیم .

حرفهای زیادی خوردم و حرف نزدم . یه بار رفتم توی یه نشر با کلاس که اسمش روی بورسه

وبیشتر عشق یه آدمی رو داره که می ره مقاله های خارجی رو دست کاری میکن وبه نام

خودش قالب می کنه به یه مشت خر تر از من !

خلاصه تحویل گرفتن و حسابی کیف کردم گفتم اینجا دیکه از اون حاج آقاهای بی سواد دیگه

خبری نیست و کارهام چاپ می شه . وقتی اومدم برای جواب گفت کار های شما

توی سری کتابهای ما نیست . من یاد اون حرف امام افتادم که گفته بود ای کاش من هم یک

پاسدار بودم . آخه توی همون نشر دهن پرکن یه دونه الو سیاه هم می نوشت و چاپ

می کرد . برای همین گفتم ای کاش من هم یک آلو سیاه بودم .

و خوش به حال ادم هایی مثل بهرام بیضایی ،مسعود کیمیایی ، ناصر تقوایی ، امیر نادری

و خیلی های دیگه که استارتشون از کانون پرورش فکری خورد واگر اونها مثل امثال من

به امروز تعلق داشتن خب هیچ وقت مطرح نمی شدن با این همه بی سواد که صندلیهای

فرهنگی این مملکت را اشغال کرده اند.

اما یادتون نره که یه گیاه که بخواد از زیر خاک در بیاد حتما در می آد

حتی اگه هر لحظه با پا لهش کنن . حتی اگر پس از مرگش باشه .

و خرزره ها علف های هرز اگر پایدار هم باشن نهایت محکوم به فنا هستند . چون تاریخ

مصرف دارن . شیر پاکتی هم باشن فاسد می شن و اونی که باید سایه اش روی سر

ادبیات این ملک باشه به هر فنا ناپذیر خواهد بود .
------------
وقتی اولین بار "پیامبری از شرق " را به یکی می دادم تا بخواند نمی دانستم این قدر مورد علا قه

قرار می گیرد . به هر حال وقنی آدم بی نقاب بنویسد همین طوری می شود .

پیامبری از شرق دو کتاب است و شبیه یکی از کارهای نیچه است . چنین گفت زردشت

البته به این کتاب اشاره کردم که حال و هوای کار دست آنها بیاید که کتاب نیچه را خوانده اند

پیامبری از شرق حکایت مردی است که می خواهد به اصلاح برخیزد

و برای اینکه به کفر متهم نشود مجبور می شود به هیئت یدوانگان در بیاید

و از وضعیت موجود حرف بزند . به هر حال از قدیم می گویند حر ف راست را باید از بچه شنید

و دیوانه به نوعی یک دیوانه است.
________




یاد مجموعه نوجوان " من و آقای صمیمی "افتادم . حتما حدس می زنید که شبیه کدام مجموعه داستان است؟

بله . قصه های مجید . از هوشنگ مرادی کرمانی .

مجبورم اینطوری بگویم تا شما توی ذهنتان تصویر سازی کنید . حالا کو تا این کارها چاپ شود.

راوی به گذشته برگشته است و از آقای صمیمی می گوید . آدمی که یک کاراکتر خاص

برای خودش دارد و هرکدام از ماجراها به خواننده کمک می کند تا این شخصیت را کم کم در

ذهن بسازد. آقای صمیمی نماینده آن قشر از این ملت می باشد که فکر می کنند خدا بقیه را

آفریده است تا نوکر آنها باشد و اتفاقا برای این نعمت شکر هم می کنند و نماز هم می خونند.
_________
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸۱