قسمت سوم رمان

قسمت سوم(شب همیشه می خندد.)

... فصیح گفت :هیچی،  حالش بهم

 خورد چیزی نیست فشارش افتاده –

 ببرینش بالا من می رم خونه –

 کار هایش را بکنید

 یک سرم بهش وصل کنید.

 بد نیست، دکتر کشیش هم ببیندش .

 خونه هستم اگه کاری داشتی .

و هنوز خوب  بدن بی جان لیلا

 روی برانکارد قرار نگرفته بود که

 فصیح از در بیمارستان خارج شد و

 نگهبان که حالا دکتر را بدون

زنش می دید بیشتر حیران شده بود.

گوشی را برداشت شماره گرفت .

گوشی را گذاشت و

 چهار دانه کشمیش انداخت گوشه دهانش و

 مشغول شد .

خواست دوباره چرت بزند.

فصیح حس می کرد کمی آسوده شد .

 کمی غمهایش

کمتر شده است .

کمی راحت تر می تواند نفس بکشد و

 یک لحظه آرزو کرد

 ای کاش لیلا در بیمارستان می مرد و

 او راحت می شد.

اما می دانست که اینطوری نمی شود و

 به همین راحتیها هم نیست .

 او نخواهد مرد.

بد فکر کرد اگر

 راضی اش کند مدتی توی بیمارستان

بستری شود

بعد به خودش خندید .

 برای افتادن فشار که نمی شود

 آدم را بستری کرد

بعد فکر کرد

 لیلا را ببرد آسایشگاه روانی .

 اما این هم سخت بود

چرا که دیگر آبرو برایش نمی ماند.

فصیح نمی دانست ماشین کجا  دارد می رود.

 دست کرد توی جیبش موبایل را خاموش کرد

و پیچید به سمت اتوبان که از بالای

 خانه اش می گذشت

حتی فضای خانه هم آزارش می داد و

 دلش نمی خواست این خوشی

به دست آمده

با هر چیزی خراب شود

 برای همین یک نوار ملایم انداخت توی ضبط و

 با دستش

روی فرمان ضرب گرفت.

 برایش مهم نبود

 گیتی ممکن است

زنگ بزند یا لیلا

به هوش بیاید و بخواهد

 بیاید خانه و

 بخواهد با او صحبت کند .

 کمی که از مسیر خانه اش دور شد

 موبایل را روشن کرد

 بلا فاصله صدایش در آمد.

دگمه سبز را زد دگمه قرمز را زد

  روی صفحه نوشت  END  .

بعد شماره ای را گرفت و

 دگمه سبز را زد.

 آرام تر شده بود

کسی از آن طرف گفت :جان.

فصیح گفت :سحر! سلام می آی بریم کوه ؟.

یکی از ان طرف گفت :شما؟.

فصیح گفت: مجتبی هستم.

( ادامه دارد)

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢