نام من خرداد نيست

داد نیستاسم من خرداد نیست
اولین چیزی که
یادم می آد از خرداد
برمی گرده به سال 61.
اون روزها رفته بودم ده .
مامانم تهرون مونده بود .
دوماد یکی از فامیلها رفته بود
سربازی و خلاص .
اون وقت مادر من باید می موند
برای مراسمش.
ما اومدیم روستا .
یه روز عصر که داشتم
علف می بردم واسه گوسفندها
و بوی علف مستم کرده بود ،
یه دفعه دیدم زن یکی از
روستایی ها لخت روی یه سنگ
لب استخر نشسته و داره
دوش آفتاب می گیره و
خلاصه من به راهم ادامه دادم .
پیر زن بود و
من هیچ حسی نداشتم
درست همین حسی
که این روزها گه گاه گلویم
را می گیرد.
خلاصه پاسگاه و پاسگاه کشی شد .
قرار شد بریم با پرونده کرمان .
یه فامیل داریم به
ممد چاخان معروفه .
اومد و گفت بابا بی خیال .
اون وقت زن اومد به معذرت .
دومین چیزی که یادم می آد خرداد 60 .
توی خونه نشسته بودیم و
داشتیم سریال "اسپارو خان " را
نگاه می کردیم
که صدای ترق اومد .
ریختیم بیرون .
یه موتور گشت پلیس داشت
سلانه سلانه می رفت
شنیدم که گفت:
یکی رو ترور کردن داریم می ریم تعقیب قاتل !.
نبش کوچه ما یه پلنگی پوش بود
که تیپ فیدل کاسترو را داشت .
رفتم دیدم سرش کج شده
روی شیشه میز ،
اون وقت یه تیر خورده به
مغزش یکی هم به شیشه .
ترسیدم
اما وقتی یکی از
دخترهای همسایه مون داد زد :
مهدخت بدو اسپاروخ
تموم شد،
همه چیز یه لحظه یادم رفت.
سومین چیزی که یادم می آد خرداد 63 .
اون روزها ما مستاجر بودیم و
داشتیم خونه را می ساختیم.
خونه یه تفرشی بودیم .
اومدم دیدم زن صاب خونه
یکی میگه مادرم چهارتا
جوابش رو می ده.
خلاصه گفتم بی خیال .
اما تلخی نگاه مادرم هنوز هم هست .
بلد نبود مستاجر باشه .
چهارمین چیزی که یادم می آد خرداد 66 .
رفته بودم
بسیجی شده بودم .
بعدش رفته بودم پیشوای ورامین
آموزش.
نمی دونم چرا من فکر می کردم
بسیجی نمی تونه گناه بکنه ،
حتما آسمونیه .
توی پیشوا شب
بعضی ها روی هم خلاصه....!!! .
بعضی مواد پخش می کردن .
اونجا بود که من با اسم هروئین
آشنا شدم.
بعضی ها اومده بودن تا راحت باشن .
سیگار بکشن
نون مفت بخورن .
بعد اسمشون سرزبون فامیل
بیفته . من رفته بودم
برای سهمیه رزمندگان کنکور.
البته من اومدم تهران
نصفه رهاش کردم
یعنی وقت اعزام به کردستان جیم شدم .
نمی دونم شاید برای اینکه
نیت توش باد داشت .
نمی خوام جانماز آب بکشم .
واقعا نمی دونم چی شد .
شاید برای برخورد برادهای سبز پوش بود .
نمی دونم .
شاید برای دیدن بسیجی ها بود .
نمی دونم من اون وقتا گیج بودم
نمی دونم داشتم چی کار می کردم
باور کنید.
پنجمین چیزی که یادم می آد خرداد 67 .
روزهای آخر جنگ بود
ما داشتیم حس می کردیم
که یه خبرایی هست .
همه داشتند برای تیر ماه
برنامه ریزی می کردن .
یه طورایی بو برده بودن داره
یه اتفاقی می افته .
فرمانده ما که یه ستوان
سوراخی قزوینی بود
نمی خواست توی خرداد بره مرخصی .
من فکر می کردم این که
برای مرخصی می مرد.!!.
به هر حال همه ناراحت بودن.
پشت خط . خود خط .
نمی دونم شاید داشتند انتخاب می شدن
برای قربونی شدن.
قرعه فال داشت می چرخید
بالای سر همه .
فال خون .
قرعه به نام من دیوانه نزد ند .
و اما ششمین چیزی که یادم می آد خرداد 68.
قرار داشتیم
چهاردهم بریم کتابخونه پارک،
عربی بخونیم برای کنکور .
البته بدون سهمیه رزمندگان.
اما صبح با صدای قرآن بلند شدیم .
و روح بلند رهبر مسلمانان جهان به ملکوت اعلا پیوست.
اون روزها من رفتم بسیج .
من گریه کردم .
من گل به سر مالیدم .
من بر سر زدم .
من رفتم به دیدار مصلی بزرگ تهران.
و در سر راه رسیدن به
بهشت زهرا
در صالح آباد متوقف شدم.
و هفتمین چیزی که یادم می آید برمیگردد به خرداد76 .
و آن دروغ بزرگ.
و چقدر دلم گرفت
اگرچه من به دستهای آردی گرگ
گول نخوردم
نه !
من نه شنگول بودم
نه منگول نه حبه انگور .
من بچه چهارم بودم
که از بیرون صحنه به
نمایش نگاه می کردم.
و ابنک خرداد 82 است
من نشسته ام و دارم
این ها را برای آدم هایی
می نویسم که نمی دانم
چند تا هستن .
و امروز چهاردهم خرداد است .
من هیچ حسی ندارم .
من نمی دانم اطرافم چه خبر است .
اما حواسم هست .
شاید دیگر از بیرون صحنه به نمایش نگاه نکنم .
شاید همچنان خرداد ها بگذرد و
دیگر هیچ اتفاقی نیفتد.
یعنی مهم نباشد .
امروز برای من به روز خسته کننده است
حتی با شنیدن صدای اصفهانی .
دلقک . واسه نونه واسه نونه .
همون کاری که خودش می کنه نه !
چرا ما آدمها گاهی خیلی تند می ریم
گاهی هم خیلی کند
شاید هم اصلا نریم .
چرا برای دیگران تعیین تکلیف
می کنیم.
پس خودمون چی؟
به قول استاد تا بعد
شاید هم فعلا!

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٢