سلام سارا !

باسمه تعالی

 

اگر دیر به دیر می آیم :

 

1- وب لاگ پرشین خیلی شلوغ است.

 

2- هنوز آن محیط صمیمی  بوجود نیامده است .

 

3- هر کی به هر کی شده است .

 

4- نقاب ها هنوز برداشته نشده است .

 

 چرا مجید سوزوکی  با اراذل و اوباش

 

اطرافش مقبول  می افتند اما

 

 حاج آقا گرینوف و عباس آقا هرگز !

 

 همان صداقت که همه جا فقط

 

 حرفش هست

 

اما خودش نیست .

 

5- این روز ها دو رمان را با هم جلو می برم .

 

 من که نه خودشان می روند .

 

گم کرده دارم . به انها می رسم

 

 وآرام می شوم .

 

یکی به نام " توصیه برای خریدن اپارتمان در تهران "

 

 و یکی به نام

 "  کلمه وجود داشت و نزد خدا بود ."

 

 این دومی 83 شروع شده است .

 

6- وقتی عادت می کنی به ایجاز و در

 

 خرج کردن کلمات خست به خرج می دهی

 

می روی سراغ شعر و شاید داستان کوتاه .

 

این روزها پر حرفی می کنم

 

 خب این شعرها که می آید مال گذشته است .

 

 یادی بود از آن روزها .

 

7-  باقی بقایت .....

باسمه تعالی

 

تنهایی

آزارم داد.

تو

آمدی .

حالا

هر دو

آزارم می دهید . 25/12/74

 

------------------------

وقتی زلال باشی

هوسناک می شوی

کمی تیره باش

بگذار

کمی خیره نگاهت کنند

بلال باش

بلال. 24/7/77

 

----------------------

نه وزن

نه قافیه

نه ردیف

ما

غزل های

خسته از خوابیم.

ما

را

بخوانید. 24/7/77

 

----------------------

ای عجب حرمان ، نشان کفر من

ای خدا عشقت نشان قبر من

ای عجب سازنده ای پر ادعا

ای خدا حرفت غبار مرگ ما

ای عجب مذهب  به یاری آمده است .

ای خدا خوبی به خواری آمده است .

ای عجب سردی دیدارت بهشت

کفر نعمت ،عشق حرمت ، وه چه زشت

ای عجب ماتم سرایی ساخته

وان در ان از خود سرابی ساخته

ای عجب آتش به دورش ریخته

ای عجب خوابی ز راهش ریخته

ای عجب شرم و حیا را می خرد

عشق، انسان چون بهایم می درد

 ای عجب مجنون سرش آویخته

ای خدا حرفت به زهر اویخته

ای عجب ملحد شدن ، عاشق شدن

ای عجب از دیدنت ، وامق شدن

ای عجب زاییده تو ترس ماست

ای عجب شالوده ما حبس ماست .

 

 

 

ای عجب وای عجب خالق خراب

ای عجب این دین و دنیامان خراب  

ای عجب تو من شدی ، من تو شدم

ای عجب تو ،دل شدی من هو شدم

ای عجب وقت شکایت می رود

ای خدا وقت صداقت می رود

ای عجب فردای ما بارانی است

ای عجب دنیای ما بد نامی است

ای عجب محبوب بی علت خدا

ای عجب محکوم بی ذلت خدا

ای عجب شعرم حضور عشق تو

ای حرامی ! مسلکم آن هق تو

هق هق من ناله مردانه ای است

عشق تو گم گشته ی دردانه ای است .

تا به کفر ، حکمی به من حاکم نشد

عشق تو حلاج را خاتم نشد.

....

بریده ای از یک مثنوی  24/2/74

 

-----------------------------------

شاید

آشنایی

شاید

رهایی

و

شاید بیایی

مادرم  پرسید :

خوابی  ؟

24/2/74

 

 

چادرات لشکر شامی

عشوه هات یه حس داغی

مادرم وقت سحر گفت

تو چرا پشت به خدایی

چادرت عرب نشونه 

عشق من بر آب بمونه

زیر ابرو ، پشت ابرو 

سایه ها خنجر خونه

دل من یه وقت جوونه

یه وقتم باور ه پیره

دل تو خواب قطاره

دل تو مست شرابه

عشوه هات یه حس داغی

تو تنم آب حیاتی

قد تو ، تو کوچه گم شد

چشم من به رنگ خم شد

رنگ آبی ، سایه ها آبی آبی

رنگ صورت خواب رهایی

دل من پیچک رویت

که گذاشتی زیر مویت . 4/8/76 

 

------------------------

می خواستم

تماشایت کنم

ترسیده بودی نه ؟

آغوش من

ترس تو را

بیشتر کرد .

چه باید می کردم ؟

ترکت کردم

همین  . بیروت 83

-------------------------

  

نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦