هفت ديگر

هفت دیگر

اگر لری را دیدید که مطمئن بود لر نیست یک-

شما ناراحت نشوید چون اصلا لر وجود ندارد و

همه بوی لر گرفته اند.

به این خاطر که خورشید و لر هر دو هر روز صبح از

پشت کوه در می آیند و شب پشت کوه پنهان می شوند

پس در هر محیطی که تصور کنید

بوی لر هست و بی نصیب نمی شوید!.

دو – چون همه ترکها چه آنها که لهجه دارند و

چه آنها که لهجه ندارند منکر ترک بودن هستند

شما ناراحت نشوید چون حقیقیت این است که

همه ترک هستند!

حضرت آدم هم اول ترک بود بعد آدم شد.

سه- اگر بدقولی به تورتان خورد ناراحت نشوید بدقولی

به این خاطر است که شما صبوری را یاد بگیرید

و صبوری هم به این خاطر است که بد قول ها با

مشکل مواجه نشوند.

چهار- اگر دیدید یکی نماز می خواند دزدی هم می کند

ناراحت نشوید چون او صد تا کاربدتر از دزدی هم

می کند که شما خبر ندارید.

پنج- اگر دیدید دارید پیر می شوید و هیچ لذتی از

زندگی نمی برید ناراحت نشوید

چون چه بشوید چه نشوید صبح ، شب می شود.

شش – اگر دیدید یک نفر دارد خیلی حرف می زند .

حرفهای خوب هم می زند

حرفهای پشت ویترین . حرفهای توی کتابها

زیاد عصبانی نشوید.

چون وقتی حرف زیاد شد عمل کم می شود

بعد هم آن حرف ها به درد همان کتابها و ویترین ها می خورد.

هفت- اگر دیدید یک نفر خیلی حرام زاده است و باز

هم خودش را به آن راه می زند که نه من حلال زاده ام.

نمی خواهد خودتان را پاره کنید

بلا نسبت شماخر هم تشخیص می دهد

که یارو حروم زاده اس.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۳

ادامه رمان

قسمت نهم رمان (شب همیشه می خندد.)

فصیح داشت یک طوری برنامه را می چید که

منصور برای ناهار قلاب سنگش نکند .

برای همین از کوه که دور شدند

موبایلش راروشن کرد

موبایل بلافاصله زنگ زد متوجه نشد دگمه

سبز را فشار داده است

برای همین وقتی گوشی را نگاه کرد

متوجه شد از بیمارستان زنگ می زنند.

فقط توانست بشنود : آقای دکتر ، لهراسب هستم

همسرتان به هوش آمدهسراغ شما را می گیرد

نگران شدیم . صحبت می کنید؟.

و بدون انکه جوابی بدهد صدای ضعیف لیلا را

شنید که گفت :

مجتبی کجایی ؟.

فصیح خیلی آرام گفت : دارم می آم عزیزم !

حالم خراب شدهبود اومده بودم کوه.

دارممی آم با هم بریم خونهخب؟.

تلفن قطع شد و اونیز دگمه قرمز را فشار داد.

شبنم گفت : استاد مزاحم که نشدم ؟.

فصیح که داشت شماره منصور را می گرفت گفت :

نه . توی مسیر هر جا راحت تر بودید شما

را پیاده می کنم .

و دگمه سبز را فشار داد .

کسی گوشی تلفن را بر نداشت .

مجبور شد دوباره شماره را بگیرد.

این بار پسر منصور از آن طرف گفت: سلام

فصیح گفت: سلام به بابا ت بگو دارم

می آم ماشین را بر دارمدر حیاط را باز کنید

بعدش هم موجی خودتیداش رضا !

و قاه قاه خندید.

فصیح شبنم را سر چهارراه تنها گذاشت

کمی بالاتر از چهارراه پیچید توی کوچه و

از در باز خانه رفت داخل

کلید ها را از پسر گرفت و دستی روی

شکم بر آمده اش زد و گفت :

به بابات بگو موجی رفت!.

بعد نشست پشت رل واز خانه بیرون آمد.

وقتی شبنم سوار شد گفت :

دکتر فکر می کنید من نویسنده خوبی می شوم.

فصیح گفت : چرا که نه .

دختر داشت با خودش کلنجار می رفتکه حرفی را بزند فصیح گفت : راحت باشید . من ناراحت نمی شوم . حرفهای شما را هم تابلو نمی کنم .

شبنم گفت : شما چقدر راحت هستید.

فصیح گفت : خواستگار داری ؟.

شبنم گفت : زیاد اما هیچ کدوم خوب نیستن .

فصیح گفت من از آن طرف می روم

داخل اتوبان – شرق به غرب . مشکلی ندارید؟.

دختر گفت : نه همان طرفی. مسئله ای نیست .

و چون فصیح می دانست دختر دارد

دروغ می گوید و مسیرش

خیلی طولانیمی شود گفت :

شبنم خانم یک وقتی بگذارید

بیایید خانه ما با همسرم لیلا

هم آشنا می شوید

بعد مشکل تان را مطرح کنید

من خیلی خوشحال می شوم رفع مشکل کنم .

لیلا هم از دیدن شما خوشحال می شود.

شبنم سرخ شد

فصیحقبل از اینکه وارد اتوبان شود

گرفت کنار خیابان .

دختر می خواست حرفی نزند و پیاده شود

فصیح کارت ویزیتش رابیرون اورده بود و

به طرفش دراز کرده بود.

شبنم کارت را گرفت و گفت :

زنگ می زنم.

فصیح گفت : به سلامت ! روی من بعنوان

یک مشاور حساب کنید.

وقتی توی اتوبان داشت به سمت

بیمارستان می رفت موبایل زنگ زد

گوشی را فرو کرد توی گوشش و آرام گفت :

جانم !.

جوابی نشنید بعد قطع شد.

تا به بیمارستان برسد و لیلارا مرخص کند و از

بیمارستان خارج شود موبایل چندین بار زنگ خورد و

جوابی نداد.

لیلا که صندلی عقب خودش را ول کرده بود گفت :

مجتبی رفتی کوه غصه هات رو فراموش کنی ؟!.

فصیح آهنگ ملایم در حال پخش را قطع کرد و

اخبار رادیو را گرفت.

لیلا گفت : ساکتش کن حوصله ندارم

فصیح گفت : لیلا جان فردا مهمون داریم .

لیلا کمی خودش را جمع کرد : سحر؟.

فصیح گفت: نه شبنم از دوستهای خانم مزبوریه .

داستان نویسه . مشکل داره توی زندگیش .

می خواد با من مشورت کنه .

گفتم بیاد خونه که تو هم کمکم کنی !

ادامه دارد.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳

مدتی اين مثنوی تاخير شد.

قسمت دوم "شب همیشه می خندد"

از رمان تنها ماندم، تنها رفتی ".

و گوشی را می گذارد. لیلا می خواهد چیزی بگوید

اما وقتی هراس فصیح را می بیند چیزی نمی گوید.

فصیح در حالیکه لباسهایش رامی پوشد می گوید:

عزیزم ! زود برمی گردم . معذرت.

اما وقتی جوابی نمی شنود

مثل اینکه چیزی یادش آمده باشد می گوید :

خب بیا با هم بریم بیمارستان.

با بچه های بخش صحبت کن تا عمل تموم بشه .

از اون طرف هم می ریم بیرون.

برمی گردد تا عکس العمل لیلا را ببیند .

اما لیلا نیست .

فصیح فکر می کند نمی تواند به این بازی ادامه دهد.

لباسهایش را نصفه نیمه پوشید

آمد توی پارکینگ و نشستکنار راننده و گفت :بریم.

لیلا توی آیینه نگاه می کند و آرام استارت می زند .

استارت را رها می کند وآرامو نرم دنده ماشین را

جا می زند.

فصیح می گوید:همیشه به رانندگی تو

حسادت داشتم یادته ! .

لیلا لبخند ملیحی می زند و دستش را به

آینه ماشین می گیرد.

فصیح می گوید:زیاد فکرش را نکن باشه؟.

لیلا می گوید :این لهراسب هنوز دختره؟!

عمل در بیمارستان تمام شده است .

فصیح نای حرف زدن را ندارد

اما لیلا به خاطر شیرین زبانیهای

گیتی لهراسب حسابی گیج شده است

و چند بار نزدیک است تصادف کند.

لیلا می گوید:چند سالشه مجتبی؟

فصیح می گوید: کی؟ بیمارم؟

لیلا نگاهیتوی آینه می کند .

فصیح توی صندلی عقب آب رفته است.

لیلا می گوید :گیتی خانوم دیگه؟!

فصیح جواب نمی دهد .اما لیلا ادامه می دهد

اینقدر مزه ریخت . مزه ریخت که

من بهش حسودیم شد.

مجتبی ! گلوش که پیش تو گیر نکرده ؟!.

و پایش را محکم کوبید روی ترمز –

فصیح خواب آلودفقط توانست

خودش را طوری کنترل کند

که پیشانی اش به جایی نخورد .

لیلا سرش را گذاشته بود روی فرمان ماشین و

مثل این است که سالهاست خوابیده است.

فصیح پیاده شد نبضش را گرفت .

به نفسهایش گوش داد.

آرام به آن طرف ماشین کشیدش.

بعد نشست پشت رل وخیابان را دور زد.

حس کرد اگر بمیرد راحت می شود –

بعد فکر کرد کی راحت می شودفصیح یا لیلا؟.

دید هر دوتایی راحت می شوند.

فصیح از این همه شک و بد گمانی و عصبانیت

ولیلا از آزارهایی که به جسم و روح خودش

وارد می کرد

حس کرد دیگر لیلاایجاد کننده

هیچ حسی در اونیست .

نه عشق ، نه نفرت.حتی ترحم هم نبود.

یک حس ناشناخته – یک حس غریب –

یک حس مثل بی تفاوتی – اما بی تفاوتی نبود.

وقتی از در بزرگ بیمارستان داخل شد

نگهبان فکر کرد چرا دکتر جراح بیمارستان

دوباره برگشت و

لهراسب از پله ها خودش را پرت کرد

جلوی ماشین و گفت:

الهی بمیرم چی شد مجتبی؟.

قسمت سوم(شب همیشه می خندد.)

... فصیح گفت :هیچی،حالش بهم خورد چیزی نیست

فشارش افتاده – ببرینش بالا من می رم خونه –

کار هایش را بکنید. یک سرم بهش وصل کنید.

بد نیست، دکتر کشیش هم ببیندش .

خونه هستم اگه کاری داشتی .

و هنوز خوببدن بی جان لیلا روی برانکارد قرار نگرفته

بود که فصیح از در بیمارستان خارج شد و

نگهبان که حالا دکتر را بدون زنش می دید بیشتر حیران

شده بود.گوشی را برداشت شماره گرفت .

گوشی را گذاشت و چهار دانه کشمیش انداخت گوشه

دهانش و مشغول شد .

خواست دوباره چرت بزند.

فصیح حس می کرد کمی آسوده شد . کمی غمهایش

کمتر شده است . کمی راحت تر می تواند نفس بکشد و

یک لحظه آرزو کرد ای کاش لیلا در بیمارستان

می مرد و او راحت می شد.اما می دانست که

اینطوری نمی شود و به همین راحتیها هم نیست .

او نخواهد مرد.بعد فکر کرد اگر

راضی اش کند مدتی توی بیمارستان بستری شود

بعد به خودش خندید . برای افتادن فشار که

نمی شود آدم را بستری کرد

بعد فکر کرد لیلا را ببرد آسایشگاه روانی .

اما این هم سخت بود

چرا که دیگر آبرو برایش نمی ماند.

فصیح نمی دانست ماشین کجادارد می رود.

دست کرد توی جیبش موبایل را خاموش کرد

و پیچید به سمت اتوبان که از بالای

خانه اش می گذشت حتی فضای خانه هم آزارش

می داد و دلش نمی خواست این خوشی

به دست آمده با هر چیزی خراب شود

برای همین یک نوار ملایم انداخت توی ضبط و

با دستش روی فرمان ضرب گرفت.

برایش مهم نبود گیتی ممکن است

زنگ بزند یا لیلابه هوش بیاید و بخواهد

بیاید خانه و بخواهد با او صحبت کند .

کمی که از مسیر خانه اش دور شد

موبایل را روشن کرد بلا فاصله صدایش در آمد.

دگمه سبز را زد دگمه قرمز را زد

روی صفحه نوشتEND.

بعد شماره ای را گرفت و دگمه سبز را زد.

آرام تر شده بود کسی از آن طرف گفت :جان.

فصیح گفت :سحر! سلام می آی بریم کوه ؟.

یکی از آن طرف گفت :شما؟.

فصیح گفت: مجتبی هستم.

قسمت چهارم رمان ( شب همیشه می خندد.)

همان شخص از آن طرف گفت:

آقای فصیح !من خواهر سحر هستم.

رفته بیرون – نمی دونم شایدبادوستهاش رفته ...فصیح مودب گفت :ممنون خانم .

آن طرف گفت :استدعا می کنم جناب دکتر .

فصیح دگمه قرمز را زد – موبایل را خاموش کرد –

چند داستان را که تازه نوشته بود با دست راستشاز

توی داشبورت درآورد ، مرتب کرد و گذاشت روی صندلی

جلو ، بعد به ضرب گرفتن روی فرمان ماشین ادامه داد .

حالا کم کم داشت به داراباد نزدیک می شد . شاه آباد –

آنجا پاتوق سحر مزبوری بودبا دوستانداستان نویسش .

یک بار فصیح را به محفلشان دعوت کرده بودند و خیلی

هم خوش گذشتاما

وقتی برگشته بود لیلا خوشی آن روز را از دماغش بیرون

آورده بود .فصیح فکر کرد ممکن است به ماشین آسیبی

برسانند برای همین دوباره موبایل را روشن کرد و

شماره ای گرفت .

یکی از آن طرف گفت :بفرمائید .

فصیح گفت: منصور جان سلام ! مجتبی هستم .

منصور گفت : سلام دکتر کجایی ؟ .

فصیح گفت : نزدیک شما می خوام چند ساعتی برم کوه

هوا خوری می خوام زحمت ماشین را به شمابدم .

منصور گفت : پس ناهار می آئید اینجا .

فصیح گفت :نه لیلا حالش خوب نبود بردمش بیمارستان

خودم هم از اتاق عمل می آم.

می خوام یک کم قدم بزنم شاید کمی آرام بشم.

منصور گفت: قدم بر چشم ای گرمابه و گلستان من .

فصیح گفت :فدات فدات . مزاحم نمی شم فقط

ماشین را می ذارم توی پارکینگ شما – نمی تونم ماشین را ..

منصور گفت : حرفی نیست عزیزم،خوشحال می شیم

اگه ناهار یا شام بیایی اینجا .

فصیح گفت :انشاء اللهیه وقت بهتر

و دگمه قرمز را زد و چهار تا بوق پشت سر هم باعث شد

در آهنی سفید خانه ای باز شود . پسری پشت آن بود

که می خندید. فصیح بوق زد . ماشین را پارک کرد

آمد بیرون .آژیرش را فعال کرد و کلیدها را داد

به پسر و گفت: به بابات بگو عمو فصیح رفت .

و پسر تنها خندید .

وقتی در را پشت سرش می بست صدای

منصور آمد که داشت می گفت :داش رضا کی بود.

و پسر د اشت می گفت :موجی بود بابا !

و دیگر صدایی نیامد .

فصیح زیر لب گفت : موجی باباته پسره خنگ .

و کیف را که کاغذ ها توی آن کامل فرو نرفته بود

از این دست به آن دست کرد و سرعتش بیشتر شد.

شاه آباد بهتر از درکه بود و دربند .

آدمهای خاصی می آمدند تازه خیلی هم کم .

بعد مسیرش مامور خور نبود

از این مامورهایی که موی دماغ می شدند و البته

شنا گرهای قابلی یودنداگر آب می یافتند .

از جوی پر آب که پرید جلویش دره بود که

دو طرفش را کوه گرفته بود و نبش کوههای دست

راستش آلاچیق هاییبرای استراحت درست شده بود

دعا دعا کرد سحر و دوستانش هنوز حرکتشان را

شروع نکرده باشند .

از دامنه کوه بالا می رفت . عرق می ریخت و

دیگر اصلا یادش نبود که همسرش توی بیمارستان

به سرم وصل است و گیتی لهراسب بالای سرش

ایستاده است و قربان صدقه اش می رود

و می گوید :عزیزم زنگ زدم اما دکتر هنوز به خانه

نرسیده . موبایلش هم در دست نیست .

ما هم نگران شدیم عزیزم .آروم باش الان خودش

زنگ می زنه- آروم باشسرم به دستت وصله .

نیاز به بهانه تراشی نبود سحر همیشه

می گفت :مجتبی هر وقت بیایی واسه ما غنیمته .

دوستهای سحر همه دختر بودند خودش هم دختر بود

البته این را خودش می گفت اگر چه یک بار نامزد کرده بود –

یک بار هم عقد – اما می گفت هنوز که هنوز هست

دختر است و حالا دیگر دلش نمی خواهد ازدواج کند

حتی از همان اول آشنایی با فصیحدریک جلسه

داستان خوانی گفته بود :

استاد من نمی توانم در مورد ازدواج با شما یا هرآدم

دیگری فکر کنم . خواهش می کنم که اگر به امید

ازدواج با من باب صحبت را باز کرده اید رهایم کنید .

و فصیح خندیده بود که :من زن دارم .

قسمت پنجم رمان (شب همیشه می خندد.)

دوستهای سحر اما هیچ کدام مخالف ازدواج نبودند و

بر عکس خیلی هم مشتاق ازدواج بودند

دوستهای سحر که همه شان یا لیسانس داشتند یا

داشتند لیسانس می گرفتند ، همه شان دنبال یک

شوهر خوب که با آنها تفاهم داشته باشد –

پول هم داشته باشد- نویسنده هم باشد ،

تور پهن کرده بودند و اتفاقااین جلسات

داستان نویسی و داستان خوانی و شعر خوانی

بیشتر سر فصل تازه ای بود برای پیدا کردن

نیمه پنهان خود و تکمیل شدن و یکی شدن که البته

فصیح هیچ وقت دختر ها را با این طرز تفکر لعن و نفرین

نمی کرد به هر حال هدف مقدسی داشتند ،

می خواستند ازدواج کنند . زندگی تشکیل بدهند و

خودشان انتخاب کنند . آنها بقایای یک نسل بودند که

برایشان انتخاب کرده بودند یا انتخاب شده بودند اما

هیچ وقت انتخاب نکرده بودند و سحر مزبوری هر

دوباردخالتی نداشته است یک بار انتخای کرده بودند –

یک بار انتخاب شده بود.

به هر حال حالا دیگر اصلااز شوهر متنفر بود –

خودش شاغل بود – حقوق بگیر بود و به فعالیتهای

هنری اش دل بسته بود اما به قول منصور مردان منش

دوست شفیق و گرمابه و گلستان فصیح ،

نهایت زن کم می آورد و زنها همه شان مثل

بچه هایی هستند که بدون پستونک نمی توانند

بزرگ شوند حتی اگر در کوچکی به آنها پستونک ندادند

در بزرگی همیشه یک پستونک همراهشان هست .

زنها عاشق پستونک هستند و شوهر نمی خواهم و

هیچ وقت قصد ازدواج ندارم و شوهر لولو سر خرمن و

از این حرفها جز این که آنها را به جنون بکشاند سودی ندارد.

با این حال فعلا سحر مزبوری که زیباترین گروه بود تصمیم

نداشت ازدواج کند و فصیح هم قصد نداشت از او

خواستگاری کند حالا مستقیم یا غیر مستقیم که غیر مستقیم

می توانست از طریق نامه باشد ، از طریق دوستان

باشد یا از طریق یک داستان کوتاه عاشقانه – که این نوع

سوم خیلی حالت حادی پیدا کردهبود و بیشتر دختر ها

و پسرهای داستان نویس از این روش

استفاده می کردند.

البته راههای ساده تری هم بود –

مثلا گرفتن پروژه کلاسی با هم – تحقیق در یک مورد

خاص مثل عشق در داستان – روحیات زن و مرد در

شخصیتهای داستانی پیرنگ مسائل جنسی درداستان .

دیالوگهای تاثیر گذار در پیشرفت روند

داستانی هزار ویک شب

موضوع دیگر که هر کدام می توانست

به ازدواج منتهی شود .

البته آمادگی جوان و دختر برای شروع این پروژه خیلی

حیاتی بود. با این حال فصیح یک مرد جا افتاده بود یک

پزشک جراح حاذق که همه چیز داشت جز یک بچه

که آن هم برای او مهم نبود و اگر لیلا قبول می کرد

می توانستند یکی را از پرورشگاه بیاورند

هیچ مشکلی هم در اجرای این قصد و تصمیم وجود نداشت

اما لیلا می گفت این که آدم نازا باشد

خیلی مرگ آور است

راستی مجتبی کدوم یک از ما عقیمه – تو یا من ؟

فصیح سعی می کرد باسکوت به راحت شدن او کمک

کند و بعلاوه روزها هم راحت تر غروب شوند.

حالا به آن بالا رسیده است .

سر بالایی اصلی را آمده است بالا و دارد هن هن

می کند . سحر مزبوری روی یکی از

تخت ها وارفته است و آن قدر پاهایش را از

هم باز کرده است که انگاری همین الان

هم شلوارش پاره می شود هم دگمه های مانتویش !

دوستانش همه هستند – مثل اینکه اولین داستانها

را خوانده اند نقد هم کرده اند بعدش دارند برای تجدید

قوا چیزکی می خورند یکی از دوستان سحر ،

فصیح را می بیند ، می زند به بازوی سحر و بادست

فصیح را نشان می دهد

قسمت ششم رمان (شب همیشه می خندد.)

سحر خودش را جمع می کند. می آید به فصیح

سلام می کند و می گوید :

مجتبی صبح خونه نبودی – هر چی زنگ زدم جواب ندادی

می خواستم با لیلا خانم بیایی شاه آباد.

فصیح خندید بعد گفت :حال لیلا خوب نبود بردمش

بیمارستان – در ضمن عمل فوری پیش اومد رفتم .

سحر خندید :و حالا اینجا اومدید واسه چی؟.

مجتبی فصیح از این لودگی سحر مزبوری

خوشش نیامد برای همین گفت :

دارم می رم یه کم هوا بخورم

مزاحم نمی شم پس خداحافظ .

و راه افتاد به سمت کمر کوه تا راه را ادامه دهد.

سحر گفت : حالا بیا – دیگه بچه ها دیدنت.

فصیح گفت :زنم مریضه – حال خوشی ندارم .

سحر گفت که بلا دور باشد استاد بفرمائید بفرمائید .

فصیح فکر کرد به نوعی تمسخر شده است و

به شدت حس تلافی در دلش قوت گرفت

برای همین خیلی سرد و بی تفاوت

گفت: ممنون . خوش بگذره.

و دامنه کوه را بغل گرفت .

سحر اخلاق او را بارها و بارها آزموده بود اما

باز هم دوست داشت آزارش دهد.

از این کار لذت می برد نوعی سر گرمی بود که

دلش را خوشحال می کرد.

برای همین وقتی فصیح رفت و

دوستانش گفتند:

مرغ از قفس پرید سحر جون ،

گفت :نه این مرغ پریدنی نیست چون بال و پر نداره –

حالا می بینید!.

و با دست میان دره را نشان داد

کنار درخت ها که ریشه هایشان را در سنگها

فرو برده بودندو همیشه منتظر آدم ها بودند که بیایند و

زیرشان استراحت کنند . آواز بخوانند.

نجوا کنند و شاید هم لحظه ای همدیگر را

بغل بزنند و روسری بیفتد –

پیراهنی دگمه باز شود و یکی خرناسه بکشد.

همه آنها که همراهش بودند می دانستند

منظورش چیست برای همین

گفتند :خب بریم .

گفت :نه ! یه کم توی خماری بماند – بعد می رویم

سروقتش ! این طوری بیشتر خوش می گذرد .

وقتی یکی از همراهانش که به شدت شیفته

ازدواج بود گفت که آیا از او خواستگاری کرده است

سحر جوابی نداد . با این که می دانست فصیح از او

خواستگاری نکرده است ولی می خواست

بااین سکوت کمی حال دختر ها را بگیرد.

به یکی از دخترها گفت : شبنم بخون داستانت رو .

دختر مشغول خواندن شد.

داستان دختری بود که توی اتوبوس نشسته است و

ناخنش را می جود و هیچ کدام از مسافر های اتوبوس

اصلا او را نمی بینند بعد وقتی در مسیر برگشت هم در

اتوبوس می ماند و خودش را از در باز مانده اتوبوس

در حال حرکت پرتاب می کند بیرون

و می میرد باز هم هیچ کدام از آدمها او را نمی بینند

و خونش را هم روی آسفالت داغ حس نمی کند.

سکوت جمع دخترانه آنها را گرفت.

شبنم آخرهای داستان صدایش می لرزید .

سحر فکر کرد کمی احساساتی شده است

برای همین حرفی نزد و سکوت کرد.

سحر برای فرار از سکوت و بن بست ذهنی ایجاد شدهگفت :

بهتر است فصیح هم بشنود شاید نقد او را

بتوان راحت تر قبول کرد.

یکی از دخترها گفت : نه تو رو خدا – باز هم نقد محتوایی .؟!.

سحر گفت : نه عزیزم به هر حال از دید روان شناختی

هم می شود این داستان را نقد کرد

ما نمی خواهیم بگوئیم نویسنده این اثر می خواهد

خودکشی کند اما این نوع،

روایتی است از آدم های امروز –

به هر حال نویسنده در بازتاب زندگی اجتماع خو د

حرفی برای گفتن می یابد.

حالا بلند شید تا فصیح جایش را تغییر نداده .

شبنم در حالیکه صدایش می لرزید

گفت : خب همه که نمی تونن سفید بنویسن .

گاهی هم سیاه می نویسن بعضی ها .

سحر که بلند شده بود

گفت : خاکستری هم می شه نوشت نه؟.

حال دخترها داشتند میانه کوه را به سمت پایین

می کشیدند و لحظاتی بعد آنها بالای سر

فصیح بودند که نشسته بود و گاهی می نوشت و

گاهی به آب زلال و سنگهای شفاف داخلش

خیره می شد و کمی هم قوز کرده بود

شاید قبلا دست توی آب برده بود و

از سردی استخوان سوزش آگاهی یافته بود

برای همین در حالیکه خودش را جمع کرده بود

می نوشت .

آن قدر غرق شده بود که نفهمید دخترها

بالای سرش ایستاده اند و به همدیگر

با چشم و ابرو اشاره می کنند.

قسمت هفتم رمان ( شب همیشه می خندد.)

سحرسکوت را شکست خیلی با ناز و آرام :

استاد اجازه است ؟

فصیح لرزید اما کمی تصنعی –

با این حال خودش را کنترل کرد به عقب برنگشت اما

گفت : خواهش می کنم خانم مزبوری

لحظاتی بعد همه دور هم نشسته بودند و

شبنم داشت دوباره داستانش را می خواند.

وقتی داشت تمام می شد صدای شبنم بیشتر از

گذشته می لرزید فصیح نگاهی به دختر که بیشتر

شبیه مینیاتور های قدیم بود انداخت و بعد

نگاهش را انداخت روی صورت جا افتاده سحر و

آرام گفت : بی نظیر است از دیدگاه تکنیک و فن.

به هر حال بی تفاوتی آدمها چقدر طبیعی ،

حس کردنی و باور پذیر است .

آن قدر طبیعی در آمده است که من می ترسم

همین الان این دختر توی یه اتوبوس تو ی این شهر بزرگ

نشسته باشه و لحظاتی بعد این اتفاق حادثبشه .

اما این نوع کار ها درست از همین نقطه قوت دچار

شکنندگی می شوند .

آدمها می ترسند کارهای نویسنده آن را بخوانند

اگر قرار باشد کار واقعی محض جلوه کند و به بیان دیگر

مستد محض باشد آن وقت دیگر اسمش می شود گزارش

نه داستانو جاش اینجا و توی نوشته های ما نیست.

بچه ها ما در نوشتن داستان از واقعیت ها الهام می گیریم .

منبع خوبی هستند برای نوشتن اما یادمان نرود

هیچ وقت به روایت واقعیت نمی پردازیم چرا که

همان طور که گفتم ما خبر نگار نیستیم.

شبنم حرف فصیح را قطع کرد :

استاد چرا ما ناخواسته اینچنین اثری را خلق می کنیم؟

من که این دختر راندیده ام- حتی ماجرایی هم نشنیدم

پس چرا به قول شما این قدر طبیعی جلوه می کند که

شما مرا متهم می کنید به رئالیستی نویسی

و ژورنالیست بازی.

فصیح سکوت کرده بود .سحر داشت مثل سیر و سرکه

می جوشیدحس حسادت نسبت به فصیح داشت

مغز احساس و عاطفه اش را می خورد

مثل موش کور می جوید اما سرخ می شد ، سیاه میشد .

دختر های دیگر داشتند از حرفهای فصیح

برداشتهایشان را می نوشتند.

سحر حرفی نمی زد او حاظر نبود به همین راحتی

خودش را آشکار کند . پنهان بودن را دوست می داشت .

از طرف دیگر معلوم نبود فصیح به چه دلیل سکوت

کرده است

یا خواسته نوشتن های دیگران تمام شود یا

خواسته فکر کند یا

خواسته کمی آرامش به جمع تزریق کند و

آنها آماده جواب او شوند .

به هر حال تنها نفری که حرفهای فصیحرا یادداشت

نمی کرد سحر مزبوری بود که به کمک او آمد

استاد اگر فکر می کنید پاسخ دادن به سوال

شبنم جون مشکله یا نمی خواهید خلاصه .

فصیح باز هم نگاهی به شبنم انداخت

به آن چهره معصوم مینیاتوری

قسمت هشتم رمان (شب همیشه می خندد.)

و یک لحظه حس کرد این چهره وقتی روی آسفالت

خیابان پهن شودچه صورتی پیدا می کند با این حال

دستی روی چشمهایش کشید خندید وآرام گفت :

منهیچ وقت به شما تهمت نزدم

بعدش هم این دیدگاه روان شناختی به اثر است

بعدش هم ببینید شما دختر ها و زن جماعتوقتی

آن قدر حس و عاطفه و لرزش از آینده به اثرتان

چاشنی می کنید که آدم وهم برش می دارد

این وهم است که در اثر آن را واقع نما

می کند اما اگر این چاشنی دیگر خیلیباشد

می گویند یا شورمی شود یا بی نمک –

حالا کار شما شور می شود – خیلی شور

آن وقت خواننده حس می کند دارد روایت یک حادثه

واقعی را می خواند باز هم می گویم ما باید پرهیز کنیم

از ایجاد این حس در خواننده – خب ؟

شبنم سرش را تکان داد و خندید.

کم کم معمول این گونه گرد هم آئیها جلسه

خودمانی شد و بحث های داستانی و داستان خوانی

خیلی صمیمی ادامه یافت .

دختر ها کم کم روسری هایشان را آزاد تر کردند و

فصیح سعی می کرد به آب نگاه کند اگر چه از دیدن

آن زلف ها و لب ها و لپ ها و قلم های پا و دست

هیچ احساس خاصی در خود حسنمی کرد با

این حال سعی می کرد چشمهایش به آب خیره شوند و

شاید همین برخورددکتر فصیح باعث می شد

دختر ها و خصوصا سحر مزبوریبا او احساس

خویشاوندی و راحتی کنند .

ساعتی گذشت خنده ها که فرو نشست

شبنم به فصیح خیره شد و گفت :

شما چی داشتید می نوشتید برامون بخونید .

فصیح ورق های دست نوشته اش را زیر و رو کرد و گفت :

هیچییک داستان کوتاه بود که تمام نشد .

شبنم گفت :خلاصه اش چیست ؟

فصیح گفت :هیچیزن یه مردی افتاده دیوونه خونه .

اون وقت این مرد نمی دونه چی کار بکنه . بره طلاقش بده –

بره یه زن دیگه بگیره – یا منتظر بمونه .

شبنم گفت : خب بره زن بگیره !

همه خندیدند به جز سحر که داشت به فصیح نگاه می کرد .

فصیح گفت : مشکل این نیست که با زن گرفتن حل بشه .

یکی دیگر گفت :مشکلش چیه – عشق افلاطونی

فصیح گفت : نچ – این هم نیست

شبنم گفت : پس چیه ؟

فصیح گفت : شخصیت های داستان و خصوصا مرد

خودش هم نمی دونه چیه ؟ فقط می دونه یه

چیزی هس که به این راحتی حل نی شه .

سحر گفت : می تونه این زن توی تیمارستان بمیره .

فصیح گفت : با مردنش هم کاری درست نمی شه .

یکی از دختر ها گفت : معمای 30 سوالیه استاد .

فصیح گفت : نه – فقط مسئله این بود که می خواستم

به شما یگم که همیشه همه چیز را این طور ساده تصور نکنید .

آدمها ظاهرا ساده هستن . به دنیامی آن – بزرگ

می شن – کار می کنن – ازدواج می کنن

بعدش هم می میرن –

بلکه هر کدوم از آدمها پر شدن از هزار تا معما که اگه

حل بشن هزار تا معما از

هر کدومشون زائیده می شه !.

شبنم گفت : یعنی بهتره این معما ، معما بمونه

فصیح گفت : فکر کنید یکی از وظایف ما توی

داستانها این هست که بگذاریم شخصیتها خودشون

تصمیم بگیرن – گاهی یک حادثه تموم

عملکرد یک کارا کتر را تغییر می ده –

طوری که تو قبول نمی کنی .

سحر گفت : حتی توی داستان کوتاه .

فصیح گفت : اوهوم .

یکی از دختر ها گفت :داستان دیگه کافیه – می تونیم

راه بریم و از این طرف و اون طرف حرف بزنیم .

همه موافقت کردند اما فصیح عذر خواست

و آنها را ترک کرد –

این بار بحث حال گیری نبود می خواست برود

سمت بیمارستانببیند حال لیلا چه طور است .

شبنم گفت : استاد من هم می تونم با شما بیایم تا

یک جایی همراهتون هستم

سحر مزبوری داغ شده بود گفت :

کجا شبنم جون هنوز می خواهیم بریم بالا،

کنار اون آبشار هندونه بخوریم .

شبنم گفت : نه بچه ها من باید یرگردم .

امروز مهمون داریم .

فصیح خودش را به این همراهی متمایل نشان نداد ، اما

دختر وسایلش را جمع کرده بودو با همه دست داده

بود و خداحافظی کرده بود .

دختر ها به حرکتشان به سمت آبشار ادامه می دادند و

فصیح به همراه شبنم بازگشت .

ادامه دارد.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۳