برای خنده

مدتی است اين محيط  بازی در می آورد . در بلاگر هم نمی شود کاری کرد .

همه چيز سخت شده است . می خواستم قسمتهای قبلی رمان را يک دفعه بگذارم در

 اينجا و بعد ادامه آن را بياورم اما خب فعلا که نمی شود.

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳

مدتی اين مثنوی تاخير شد.

 

اسم اين رمان هست :

تنها ماندم- تنها رفتي .

كتاب اول:شب هميشه مي خندد.

امروز نيز فصيح در خانه مانده است تا به ليلا بگويد كه

او را دوست داردعاشق اوست و بچه هم

مسئله مهمي نيست .

البته خودش هم مي داند كه اين حرف ها

بيشتر دروغ است تا حقيقت .

اما وقتي به قيافه اشك آلود زن نگاه مي كند

حقيقت يادش مي رود و دلش نمي خواهد تمام

آن چيزهايي كه مي داند واقعيت داشته باشد.

ليلا دو روز است خورد و خوراكششده گريه .

با اينكه ده سال از ازدواج آنها مي گذرد

اما اين اولين باري است كه ليلا ترس خود را از

اينكه بچه دار نمي شود و شوهرش ممكن است

هوس زن گرفتن بكند ، به اين راحتي نشان مي دهد.

فصيح تماس تلفني سحر راعامل اين گرفتاري مي داند.

سحر شب گذشته حدود يك ساعت با فصيح پشت تلفن

گل مي گفته و گل مي شنيده .

البته اين سحر تازه گيها به زندگي آنها سرك نكشيده است و پنج سالي است كه زنگ مي زند

و مي گويد سلام ليلا خانماستاد هستند؟

و ليلا هم مي گويد:سلام سحر جان . نيستند.

و اين رابطه استادي و شاگردي هنوز هم همان گونه است اما اين بار فصيح حس مي كند

غريزه زنانه ليلا دارد او را اذيت مي كند

براي همين است كه فصيح مي گويد :

اگر مشكل سحر مزبوري است

كه مي گويم ديگر اين جا زنگ نزند.

و ليلا تنها نگاهش مي كند

بيانش خيلي كتابي شده است

و باز هم شك ليلا بيشتر مي شود

براي همين مي خنددو مي گويد:

فداي اون دوتا آهوت بشم ، سحر شاگرد تنبل منه !

تو كه مي دوني ، تو كه ديديش !

تو كهداستانهاي آب دوغ خياريش رو خوندي!.

حالا مي گي من چي كار كنم . دلش مي شكنه .

تازه دختر قحطه كه من بخوام

اين سياه سوخته زنگي را بگيرم !

فصيح بقيه حرفهايش را مي خورد

چرا كه فكر مي كند اين جمله آخر اوضاع را كه كمي

آرام شده است خراب مي كند.

ليلا اما آرام شده است و مثل اينكه به حرفهاي او

گوش نمي داده است و به چيز

ديگري فكر مي كرده است.

ليلا همين طوري مي خندد،

فصيح مي خندد.

ليلا مي گويد :مجتبي !

فصيح مي گويد :جان !

ليلا مي گويد:چرا ما بچه دار نمي شويم؟

فصيح چشمهايش را روي هم مي گذارد و مي گويد

ما بچه به چه درد مون مي خوره . مگه تو با من

خوشبخت نيستي !

ليلا بلند مي شود و دور اتاق راه مي رود

و دستهايش را توي صورتش پنهان مي كند

تلفن زنگ مي زندهيچ كدام توجهي به تلفن ندارند .

ليلا مي گويد : سحر خانومه ! نمي خواي جواب بدي ؟

فصيح سيم تلفن را مي كشد و فكر مي كند

اگر اين زن حسود نبود خيلي خوب بود.

ليلا گفت : من حسود نيستم.

دارم زندگيم را از بين مي برم !اين زندگي مال منه مرتضي!

فصيح ليوان آب سرد را مي دهددست ليلا و

چيزي نمي گويد .

اين وقت ها او ياد گرفته است كه بنشيند

و به گريه ها و شكوهاي ليلا گوش كند.

دو روزي كه گذشته است

پريشان گويي و اشتباهات كلامي

ليلا او را خيلي نگرانكرده است .

يكيبيرون از خانه داد مي زند:

با قالي بدم .شاباقالي.

فصيح احساس سرما مي كند.

ليلا مي گويد :ببين كيلويي چند مي ده ؟

فصيح مي گويد : ارزون بود ، بيست كيلو بگيرم .

ليلا حرفي نمي زند.

فصيح برگشته است و باقاليها را وسط آشپز خانه

پهن كرده است و مشغول پاك كردن آنها ست .

ليلا جلوي چشمان او نيست.

تلفن دوباره صدايش در مي آيد

فصيحهمان طوري به تلفن خيره مانده است .

ليلا مي آيد و گوشي تلفن را بر مي دارد

و به فصيح نگاه نمي كندچون مي داند فصيح با سر اشاره مي كندمن نيستم.

ليلا مي گويد :سلام خانم لهراسب ، ممنون .

آقاي دكتر هستن .توي آشپز خانه دارن

باقالي پاك مي كنن.

بعد قاه قاه مي خندد.

بعد گوشي را به سمت آشپز خانه مي گيرد.

سرپرستار بخش ! بايد بري بيمارستان.

فصيح بلند مي شود گوشي تلفن را مي گيرد.

سلام . مگه دكتر مظلوم نيست؟

باشه الان مي آم. شما كارهاي اوليه را

انجام بدين زنگ بزنين مظلوم بياد.

ادامه دارد.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۳

انتهای نيايش دو نفر

یک. تانکر سوخت دور زد-.

تانکر سوخت باز هم عقب رفت تا دور بگیرد و

از پمپ بنزین خارج شود .

 

جوان گفت :می رم زنگ می زنم ها .

دختر دوم ترسیده بود برای همین چاق تر نشان می داد.

دختر اول نترسیده بود برای همین لاغربود.

دختر دوم مثل دختر اول مانتوی کرم رنگ پوشبده بود

جوان گفت : بیایید بریم دیگه.

لحنش التماس داشت.

دختر دوم به دختراول نگاه کرد و ایستاد.

دختر اول دست انداخت روی سینه های دختر دوم و

او را به طرف خودش کشید.

برو زنگ بزن . برو دیگه.

دختر دوم به سمت دختر اول کشیده شد

تانکر باز هم داشت دور می گرفت

پیکان بوق زد مرد سرش را بیرون کشید و داد زد:

بیا محسن از اینا زیاده بیا!.

حالا دختر ها و جوان پشت تانکر بودند.

دو- مهتاب قهقهه زد.

مهتاب داد زد بیا دیگه دختر چرا پریشونی .

و سیگار را از این گوشه لب فرستاد آن گوشه لب .

شهلا باز هم این پا اون پا کرد.

مهتاب خودش را به شهلا رساند دستش را گرفت .

شهلا دستش را کشید.

مهتاب خندید .

فکرش رو بکن – پول دار می شی .

شهلاگفت: اون وقت چی ؟

مهتاب قهقهه زد .

واسه زنده موندن باید پول داشته باشی .

شهلا گفت :خب بعد پول داشتن چی ؟.

مهتاب این بار عصبی خندید و

سیگار را به جای اولش برگرداند

به ترکه می گن اگه پول دار بشی چی کار می کنی ؟

میگه همش رو بربری می خرم می خورم

قوی می شم می رم حامالی !

شهلا گفت :من بر می گردم – این طوری بهتره.

مهتاب سیگار را تف کرد .

وقت واسه توبه کردن و خوب شدن داری

بیا بریم معطل شدن .

شهلا نشست روی دیواره جوی و دستهایش را بغل زد.

سه - انتهای نیایش دونفر.

اولی گفت : شد دو شب دیگه نمی شه برگشتا.

دومی گفت :آس و پاسم ولی عاشقونه.

اولی گفت: اینها خوبن کاری بهمون ندارن .

دومی گفت : برگردیم چی کار – غذای خوبی می دن .

ما فقط می خونیم و می رقصیم . شدیم مطرب –

قدیم ها مطربی یه شغل بود نه ؟!.

اولی گفت : روزها چی – از این پارک به اون پارک .

ازاین خیابون به اون خیابون.

خسته می شیم مگه نشدیم.

دومی گفت : ستاره می گفت شیش ماه درست کار

کنیم بارمون رو بستیم.شب و روز .

اون وقت می تونیم یه آپارتمون نقلی شریکی بخریم.

بعدش می مونه خورد و خوراک – و قسط آپارتمون .

اولی گفت : می خواستم دکتر بشم .

دومی گفت : اصلا شاید زدیم رفتیم تایلند .

اونجا این یه شغل نون و آب داره – مثل دکتری توی ایران

شاید هم بهتر .حالا هم فکر کن دکتری ..

اولی گفت : کاشکی یکی پیدا می شد باهام ازدواج می کرد .

یکی داد زد : انتهای نیایش دو نفر . انتهای نیایش دو نفر.

 

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸۳