و حوا فکر کرد بيچاره آدم که اسير وسوسه شد.

و بیچاره آدم.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳

 

و ما همچنان به این جنس حساس هستیم .

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ،۱۳۸۳

کوچه های خاکی به ما سلام نمی کنند

 

کوچه های خاکی به ما سلام نمی کنند.

مجلس ششم مجلس اصلاحات یود.

ما چیزی به نام اصلاحات وبه ذات اصلاحات نه دیدیم و نه حس کردیم .

مجلس اصلاحات جمع شد .

مجلس هفتم برای سازندگی آمد با رای نه حتی اقلیت .

ما خیلی وقت است که یاد گرفتیم منتظر معجزه نباشیم .

همان حکایت برادر زرد است که سگ شغال است!

این ها فکر می کنند مردم خیلی از مرحله پرت هستند

اما تاریخ نشان داده است ساده ترین مردم را هم

برای مدت زمان زیادی نمی شود شیره سرشان مالید.

در مجلس هفتم شاید عده ای جمع شده باشند که

روضه خواندن برای حق مردم را خوب بخوانند و

خوب گریه کنند اما این چیزها برای

مشکلات مردم تمبان نمی شود.!.

رییس جمهور خالی بند هم دارد کم کم بار و بندیلش را

جمع می کند که برود بشود مشاور مقام معظم رهبری و

شاید وقتهای اضافه اش را برود با

حفظ سمت بشود رییس کتابخانه ملی .

ایشاا.. تا آن وقت ساختمان کتابخانه در

نزدیکیهای میدان آرژانتین آماده می شود و

ایشان می رود آنجا و خب به منزل نزدیک است

می تواند برود ناهار بخورد و برگردد.

او نیز در هشت سال جز مشتی خالی چیزی تحویل مردم نداد

اما چون ملت دقیقا مثل یک اسب از خود

نجابت نشان دادند، این واقعیت هیچ وقت مطرح نشد.

آینده بهترین قاضی است .

بهتر است نیمه پر لیوان را ببینیم و امیدوار باشیم به آینده .

روزگاری خالی از اینها که امروز همه جا را پر کردند.

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳

خاک خاطره را به باد سپرد

 

خاک خاطره را به باد سپرد.

این دست نوشته ها بدون فکر قبلی است

مثل مطلب روز قبل .

پس اگر گاهی می بینید خوب نیست به این

خاطر است که ابتدا به ساکن نوشته می شود.

حراج دختران ایرانی در یکی از کشور های حاشیه

خلیج فارس واقعی بود

اما می شود صورت مسئله راپاک کرد.

یادمان نرود ما یک کشور جوان هستیم و دختر تا دلتان بخواهد داریم و

البته دخترانی که پول نفت و ذخایر کشورشان معلوم نیست

کجا می رود تا آنها برای فردایی رویایی نروند

آن طرف آب که بعنوان برده حراج شوند و

در میان حبیبی حبیبی عربهای سوسمار خور آب شوند.

آنها اگر می دانستند یوسف،

داستان به تاریخ پیوسته است و امروز

اگر بعنوان برده به عزیز مصر هم فروخته شوی یا

از فاحشه های حرفه ای می شوی یا از هم جنس باز های مشت!

آن وقت به گور پدر وهفت جدشان می خوردند که

خودشان را بدهند دست سرنوشت.

یا دمان نرود دختران این مملکت به چوب

حراج رسیده اند و ما ککمان هم نگزید .

ویاد گرفتیم باز هم بگوییم ایشا... گربه است.

کمی هم به فکر ولی نعمتان باشیم و

جمعیت جوان و

کمتر دروغ ببافیم و دوغ بخوریم .

و باده نوشیم ومیل به ناحق نکنیم

جامه حق دلق و مزور نکنیم.

 

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۳

وقتی زلزله می آيد خدا نمی خندد .

 

وقتی زلزله می آید خدا نمی خندد.

همه چیز با یک حرکت ناخواسته شروع شد .

بعد عزراییل شروع می کند به درو کردن تا اینکه خسته شود

عرقش در بیاید و حتما خدا می گوید :نخستی

و او می گوید : سلامت باشی !

حتما بعد که به پرونده ها رسیدگی می شود

خشک و تر با هم درآتش سوخته اند.

و هیچ اتفاقی نمی افتد . همه زندگی ادامه دارد.

و فراموش می شود تا یک وقت دیگر .

باز هم مردی قدرتمند با داسی در دست که یا

از لبه تیزش خون می چکد یا خون خشک به لبه آن چسبیده است.

من به کودکیهایم فکر می کنم

به فصل گیلاس در باغهایصحرای پدر بزرگ.

و عزراییل که آن وقت ها داس نداشت و

همیشه منتظر بود تا پیرزنی ، پیرمردی دلش از

دنیا سیر شود.

سیری که پشیمانی نداشته باشد.

آن وقت بگوید خدا مرگم رابرسان و

مرد همیشه منتظر با بی حوصله گی برود سراغ آن پیرزن یا پیرمرد و تمام .

ما خوشحالی کودکانه ای را تجربه می کردیم و

بازی می کردیم حلوا می خوردیم و

تمام فامیل را یک جا دور هم می دیدیم

و ما خاک بازی می کردیم و بزرگتر ها هم! .

چقدر کودکی بهتر از این روزهاست و

ای کاش عزراییل زنی بود ضعیف که پس از یک

مرگ خود خواسته گریه می کرد.

وقتی زلزله می آید خدا نمی خندد پس چه کار می کند؟ بعد از این همه قربانی .

یکی می گفت : وقتی گناه زیاد می شود خب خدا هم از

حربه عذاب استفاده می کند به همین راحتی .

خب وقتی عذاب می آید همه با هم می سوزند

ای کاش نوحی بود و کشتی داشت و ای کاش

سنگ های کوهها شعور داشتند بر سر که بیایند.

یکی می گفت : آخر زمان است مرگ و میر زیاد شده است .

مثل آب خوردن مردم می میرند.

یکی می گفت : معلوم نیست چه اتفاقی افتاده است .

من می گویم باید از خدا پرسید. اما کی و کجا و چطور؟.

باز هم زلزله می آید.

من خواهم ترسید و دلم می سوزد برای یک عمر تلاشم

که شده است یک چهار دیواری

که زیر غرش داس عزراییل می لرزد و قلبم از جا در می آید.

ای کاش سالهای گذشته بر می گشت و

ما پیر می شدیم و آنقدر ییر که می گفتیم خدایا مرگمان را برسان .

خوش به حال پدر بزرگ با آن سالهای زیاد زندگی اش.

همه چیز به جریان عادی بر گشته است .

آیا حالا خدا می خندد.

عزراییل حتما در گوشه ای افتاده است و خیس عرق

و خدا می داند کی از جا بر می خیزد و داس را در هوا تکان می دهد.

در کجای جهان و سیل یا زلزله یا قتل یا جنگ یا .... .

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸۳