آ‌رزوهای کودکی

- این روزها فکرم خیلی جاها هست .

 نمی تونم بنویسم – رمانهایم نیمه کاره  ول شدن –

 خیلی دلم می خواد آرامش برگرده اما نمی شه –

فکر آشفته ام خیلی خسته اس –

یا باید مصلح بود یا مصلح داشت

حالا ما هیچی نداریم جز یک مشت کلاف سر در گم !.

31- اعتماد به نفس خیلی خوبه –

 به شرط اینکه یه چیزی توی آدم باشه

وقتی پوچی دیگه گوزی !

حالا بحث فوتبال ایران هم ، قصه بالاست

 یعنی نه مربیهای ایرانی مربی هستن نه بازیکنان ، بازیکنان .

به هر حال آدم دلش به چی خوش باشه –

 پس بیایم قبول کنیم یا مربیهای تازه داشته باشیم که

 تربیت شده باشن و پوچ نباشن یا

مربی خارجی بیاریم – مشکل چیه ؟!

آدم هر چی ناسیو نال باشه باز هم کم می آره  با

 این فوتبال یه قل دوقلی و مربیهای گردو باز !.

32- خیلی فکر کردم که  چرا توی اروپا می گن

 دختر که باکره ازدواج کنه  خره!

 درست بر خلاف ما که می گیم جنس دست دوم سودی نداره –

 احتمال اوراق شدنش خیلی زیاده .

من نمی خوام بحث فلسفی و مذهبی بکنم –

به هر حال هر کی کار خودش – بار خودش –

عقاید خودش – اتیش به انبار خودش .

اما حقیقتش وقتی توی این جامعه روز خوابیهای  آدم ها را

 زیر و رو می کنم می فهمم که آره – این ایده علت داره –

شاید راحت ترین راه بوده اما علت داشته.

وقتی توی ایران پسر و دختر تجربه جنسی

 قبل از ازدواج ندارن – فکر  می کنن  حالا چی هست

این نقل و نبات – وای به وقتی که چهار تا عکس

 بد بد بد تر ببینن – اون وقت هی می شینن تا

 ازدواج کنن و اون شب بیاد –

خب این اتفاق می افته توی شب اول خب یه

 تجربه تازه اس و همه چیز رو تحت الشعاع قرار می ده –

 شب صبح می شه – هیچ اتفاقی نمی افته و

 هیچ مشکلی حل نمی شه  دختر و پسر که حالا شدن

 زن و مرد شبهای بعد هم به امید اینکه به

جوابی برسند این شب زفاف را ادامه می دهند –

 خب کم کم  که می بینن بیهوده تر و مسخره تر از

 این کار دیگه نیست ،خسته و ناراحت یه گوشه

 می شینن  و می گن پس زندگی چیه –

حالا توی این بگیر و ببند اگه دختره حامله بشه

 خب بچه می آد و دیگه فکر اونها را شاید مسدود کنه –

 شاید هم نکنه –

به هر حال ما توی ایران و توی تهران طلاق بدون

 بچه داریم – با بچه هم داریم.

خب – خارجیها اومدن گفتن این طوری نمی شه

  زندگی توی این مسائل خلاصه نمی شه پس بهتره

 قبل از ازدواج تجربه ها طی بشه تموم بشه

و بعد عاقل شدن آدم ازدواج کنه –

خب دختر و پسری که دیگه انواع  و اقسام

کفتر بازی و حمومک مورچه داره رو بازی کردن

حالا می فهمن که بعد از ازدواج این دیگه

 واسشون مهم نیست که یه شب بشینن تا

 صبح به بدن بدون لباس همدیگه نیگاه کنن و هی

فکر کنن دنبال چی هستن ؟!.

نمی دونم شاید هم فرقی نداره .

به هر حال زندگیها با این تعریف چهار حالت بیشتر نیست :

یا مرده زنه رو تحمل می کنه – یا مرده زنه رو –

 یا هر دوتایی هر دو رو یا هیچ کدوم هیچ کدوم رو –

 این آخری به دعواهای عجیب غریب

ختم می شه و احتمال ضعیف به طلاق –

چون گفتیم تحمل کردن –

هیچ کدوم که همدیگه رو تحمل نکنن خودش یه نوع تحمله!.

البته شاید بعضی ها هم سعی می کنن

 یاد بگیرن کوتاه بیان و اصلا تحمل هم نکنن و تدبر!

به هر حال یه سفر چهل پنجاه ساله اس –آش کشک

 خرته بخوری نخوری توی پاچته !

پس بهتره روزگار رو خوش بگذری!

33- اینجا که اینطوریه – باید اعصاب پولادین داشته باشی

باید به اون چیزهایی که توی کتابها خوندی

بی اعتنا باشی – باید فاتحه ایده آل گرایی را بخونی –

باید دنبال دیدن یه دنیا ی رویایی که توش

 همه چیز به جای خودشه نباشی –

باید فکر کنی دنیا محل گذر است و تواز بد حادثه افتادی

 وسط یه مرداب – بهتره زیاد دست و پا نزنی –

 آروم آروم باید نفس بکشی تا عمرت تموم بشه –

توی فکر اصلاح هم نباشی – حساسیت های ریز و

 درشت رو هم فراموش کنی – آدمهای دیگه رو

 یه عالمه مورچه تصور کن که دارن از این طرف به

 اون طرف می رن – دور خودشون می چرخن – یک سری

دونه واسه خوردن پیدا می کنن- می آرن قایم می کنن –

بعد یک سری از اونها دونه ها رو می خورن و توی این رفت و

 آمدها آب می افته توی لونه شون و یک سری شون

 می میرن – یک سری بچه به دنیا می آن و

 این چرخه تکرار می شه-

یعنی توی غیر ایران وضعیت فرق می کنه؟.

34- همه جا رو نظم سر پا نگه می داره ، ایران رو بی نظمی .

من نمی گم ، شنیدم – خب می بینم –

 حداقل توی این کشور می بینم که همه چیز مثل

 اون لونه مورچه اس که توش آب رفته .

صد در صد آدمها از مرد و زن گرفته تا در حال درس و

درس تموم و دانشگاهی و فارغ و خلاصه همه

 بشتربی کار هستن تا مشغول کار

خب توی کشوری که هیشکی کار به معنای واقعی رو

 نمی شناسه چی هست که کشور رو سر پا نگه داشته –

 یکی می گفت واقعا امام زمان نگه داشته –

من نمی گم – شنیدم.

35- تخم از مرغ در می آد مرغ هم از تخم –

خب این چرخه تکرار می شه پس ایران هیچ وقت

 نمی تونه درست بشه – تغییر بکنه –

این یه واقعیته – باید قبول کنیم

فرهنگ دو هزار و پانصد ساله هم حرف مفته –

 واقعیت یه چیز دیگه اس-

36- خدا می دونه که الان نزدیک سه صبحه –

 من بیدار نشستم و دارم می نویسم –

خدا می دونه که چه آرزو هایی داشتم

خدا می دونه که چرا من از این مردم و از این کشور

پاک نا امید شدم

خدا می دونه که تحمل این کشور و این مردم

 چقدر ضجر آور و سخته

و نمی شه رفت چرا که شاید نرفتن بهتر باشه واسه

 خود آدم –

خدا خودش خوب می دونه که من از اون هم دلگیر شدم –

دیگه حساب کتاب های قبل رو واسش نمی نویسم –

دیگه صداش نمی زنم . فقط نگاش می کنم و

 اون می خنده – همین.

37- من همیشه بین دو بی نهایت گم بودم

یه بی نهایت می گه توی این دنیا باید پایه گذار  و خالق

 یک روش  و راه  باشی-

یه دونه عدس از بی نهایت خدا .

پس تلاش کن و بنویس  تا اون روز ---

یه بی نهایت می گه دعا بخون – زیارت کن – نماز بخون-

 برو تاسوعا – عاشورا سینه زنی – اون وقت عمرت

 تموم می شه می ری –

این دنیا پوک تر از اونه که تو بهش لیس بزنی به

 دنبال یه لقمه دندون گیر-

من بین این دوتا بی نهایت پیر شدم.

  

38- خب وقتی شما توی دو طبقه از یک ساختمان سه طبقه ای سرگردان باشید و گاهی تنها و گاهی بهخ دنبال یک زن کوتوله که شیکم  هم داره( پنج ماهه) از این اتاق به آن اتاق بروی و آخرش بگویند ما نمی دانیم چی کار کنیم.

خب حرف ترکه اینجا درسته که گفت : اوضاع خیلی خر تو خره ! از دست خدا کاری بر نمی آد مگر اینکه حضرت ابوالفضل یه کاری بکنه.

این حرف ترکه توی کشور ما خیلی درسته . می روی تا یک فرم بگیری که اعتراض را در فرم تازه بدهی خدمت چهار تا خر سوار دیروز و مدیر امروز که مسئول کامپیوتر دانشگاه (البته زایشگاه ) می گوید مسخره کرده اند هر روز یک بازی تازه آن وقت بدون فرم و یک سال سگ دو زدن و آخرش عقده روی عقده خیلی راحت با سه سوت مشکل را حل می کند خب باید هم اون زن کوتوله عفریته نفس آتیش بگیره و تمام اونجاسش بسوزه .

پس قبول کردم مگر اینکه حضرت ابوالفضل یه کاری بکنه  شما چی ؟.

39- روزگار شده مثل بازار شام – هر کی به هر جا یه سیخونک می زنه گاهی خودش به خودش سیخونک می زنه و نمی فهمه!.

گاهی اصلا سیخونکی نیست فقط حس کرده یه سیخونک زدن.

بعد ترس از مردن مثل خوره آدم رو آب می کنه – ترس از اینکه وقتی سگ دوها تموم می شه و می خوای طعم راحتی رو بچشی بگن تموم شد.

آدم واسه زندگی میون این همه گرگ یا حداقل موجوداتی که ادای گرگ رو در می آر چه دل خوشی برای زندگی داره؟

من می گم خدا هست . آخرت هست . زندگی هست. این سه تا رو باهم قبول کنیم هیچ اتفاقی نمی افته.

40

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

قسمت هشتم رمان

قسمت هشتم رمان (شب همیشه می خندد.)

و یک لحظه حس کرد این چهره وقتی روی آسفالت

خیابان پهن شود  چه صورتی پیدا می کند با این حال

 دستی روی چشمهایش کشید خندید و  آرام گفت :

من  هیچ وقت به شما تهمت نزدم 

بعدش هم این دیدگاه روان شناختی به اثر است

  بعدش هم ببینید شما دختر ها و زن جماعت  وقتی

 آن قدر حس و عاطفه و لرزش از آینده به اثرتان

 چاشنی می کنید که آدم وهم برش می دارد

 این وهم است که در اثر آن را واقع نما

 می کند اما اگر این چاشنی دیگر خیلی  باشد

 می گویند یا شور  می شود یا بی نمک –

حالا کار شما شور می شود – خیلی شور

 آن وقت خواننده حس می کند دارد روایت یک حادثه

 واقعی را می خواند باز هم می گویم ما باید پرهیز کنیم

از ایجاد این حس در خواننده – خب ؟

شبنم سرش را تکان داد و خندید.

کم کم معمول این گونه گرد هم آئیها جلسه

 خودمانی شد و بحث های داستانی و داستان خوانی

 خیلی صمیمی ادامه یافت .

دختر ها کم کم روسری هایشان را آزاد تر کردند و

 فصیح سعی می کرد به آب نگاه کند اگر چه از دیدن

آن زلف ها  و لب ها و لپ ها و قلم های پا و دست

 هیچ احساس خاصی در خود حس  نمی کرد با

 این حال سعی می کرد چشمهایش به آب خیره شوند و

 شاید همین برخورد  دکتر فصیح باعث می شد

دختر ها و خصوصا سحر مزبوری  با او احساس

خویشاوندی و راحتی کنند .

ساعتی گذشت خنده ها که فرو نشست

 شبنم به فصیح خیره شد و گفت :

شما چی داشتید می نوشتید برامون بخونید .

فصیح ورق های دست نوشته اش را زیر و رو کرد و گفت :

هیچی  یک داستان کوتاه بود که تمام نشد .

شبنم گفت :خلاصه اش چیست ؟

فصیح گفت :هیچی  زن یه مردی افتاده دیوونه خونه .

 اون وقت این مرد نمی دونه چی کار بکنه . بره طلاقش بده –

 بره یه زن دیگه بگیره – یا منتظر بمونه .

شبنم گفت : خب بره زن بگیره !

همه خندیدند به جز سحر که داشت به فصیح نگاه می کرد .

فصیح گفت : مشکل این نیست که با زن گرفتن حل بشه .

یکی دیگر گفت :مشکلش چیه – عشق افلاطونی

فصیح گفت : نچ – این هم نیست

شبنم گفت : پس چیه ؟

فصیح گفت : شخصیت های داستان و خصوصا مرد

 خودش هم نمی دونه چیه ؟ فقط می دونه یه

 چیزی هس که به این راحتی حل نی شه .

سحر گفت : می تونه این زن توی تیمارستان بمیره .

فصیح گفت : با مردنش هم کاری درست نمی شه .

یکی از دختر ها گفت : معمای 30 سوالیه استاد .

فصیح گفت : نه – فقط مسئله این بود که می خواستم

به شما یگم که همیشه همه چیز را این طور ساده تصور نکنید .

 آدمها ظاهرا ساده هستن . به دنیا  می آن – بزرگ می شن –

 کار می کنن – ازدواج می کنن بعدش هم می میرن –

بلکه هر کدوم از آدمها پر شدن از هزار تا معما که اگه

 حل بشن هزار تا معما از هر کدومشون زائیده می شه !.

شبنم گفت : یعنی بهتره این معما ، معما بمونه

فصیح گفت : فکر کنید یکی از وظایف ما توی

داستانها این هست که بگذاریم شخصیتها خودشون

تصمیم بگیرن – گاهی یک حادثه تموم

عملکرد یک کارا کتر را تغییر می ده –

طوری که تو قبول نمی کنی .

سحر گفت : حتی توی داستان کوتاه .

فصیح گفت : اوهوم .

یکی از دختر ها گفت :داستان دیگه کافیه – می تونیم

راه بریم و از این طرف و اون طرف حرف بزنیم .

 همه موافقت کردند اما فصیح عذر خواست

و آنها را ترک کرد –

این بار بحث حال گیری نبود می خواست برود

 سمت بیمارستان  ببیند حال لیلا چه طور است .

شبنم گفت : استاد من هم  می تونم با شما بیایم تا

 یک جایی همراهتون هستم

سحر مزبوری داغ شده بود گفت :

 کجا شبنم جون هنوز می خواهیم بریم بالا  ،

 کنار اون آبشار هندوه بخوریم .

شبنم گفت : نه بچه ها من باید یرگردم . امروز مهمون داریم .

فصیح خودش را به این همراهی متمایل نشان نداد ، اما

 دختر وسایلش را جمع کرده بود  و با همه دست داد ه بود

 و خداحافظی کرده بود .

دختر ها به حرکتشان به سمت آبشار ادامه می دادند و

 فصیح به همراه شبنم بازگشت .

(ادامه دارد)

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

گاهی يک داستان ۲

 آن مرد در باران آمد.

ما زبان همدیگر را نمی فهمیدیم .

 وقتی همه ما وارد خرابه های آنجا شدیم ،

 زن ست آبی زده بود. لباس آبی –گوشواره های

دایره ای آبی – سایه آبی – کفش آبی –

 شلوار لی  آبی –و کلاه ابی

تنها نتوانسته بود رژ لب آبی بزند –

 حتی لاک انگشتانش هم آبی بود – کفش اسپرت آبی-

بچه ها رفتند سراغ زن جوان که موهایش بلند بود و زیبا –

هندی کم ها، به طرف او نشانه رفت –

تا من چهار تا سنگواره – فسیل ببینم-

 دیدم زن جوان غیب شده است .

وقتی وارد شدیم زن روی صندلی نشسته بود

 اما وقتی فضا شلوغ شد زن رفت بالا .

 من زبان بلد نبودم – حتی اشاره هم بلد نبودم –

 اما دوست داشتم بروم بایستم و با او حرف بزنم –

بچه ها پراکنده شدند . شاید دنبال جایی می گشتند که

 واقعا دیدنی باشد جز مشتی خرابه و فسیل واره-

من ازبچه ها جدا افتادم. به طبقه بالا رفتم.

 زن جوان نگاهم کرد بی حرف –

نگاهش کردم بی حرف –

بعد همان شرم ذاتی سرم را گرفت کشید پایین و

 من  رفتم بیرون  تا ساختمانها را ببینم و دریا را

 و تا چشم کار می کرد آب بود و آسمان آبی و دریا آبی

و زن آبی  پشت سر من در ساختمان فسیل و

 عکس و استخوان آبی بود.

وقتی من به اطرافم نگاه  کردم پشت سرم ساختمان بود و

 حالا زن جوان آبی پوش که آمده بود بیرون و مرا نگاه می کرد

 شاید نگاه من کار خودش را کرده بود و البته نگاه او

 خیلی سرد و عادی بود

سمت راستم دریا بود – روبرویم دریا و دست چپم

 دریا به ساختمانها و کوه می رسید –

هنوز هم آن چهره و آن نگاه سرد همراه من است و

 چقدر دلگیرم که دانستن زبان می توانست به من

کمک کند تا احساساتم را به او بگویم و او شاید کمی

می خندید و حرفهای عاشقانه می زد

شاید هم می گفت بروید کار دارم – مزاحم نشوید

شاید هم او حرفهای قشنگی برای من داشت .

در انتهایی ترین نقطه کاخ ویرانه بودم رو به دریا

و زن جوان در وجودم ویران می شد و

آن نگاه موجی بود که زنده می شد و می مرد.  

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

قسمت نهم رمان

قسمت نهم رمان(شب هميشه می خندد)

فصیح داشت یک طوری برنامه را می چید که

 منصور برای ناهار قلاب سنگش نکند .

 برای همین از کوهها که دور شدند موبایلش را روشن کرد

  صدای موبایل در آمد. دگمه سبز را زد قبل از اینکه

 ببیند شماره بیمارستان روی صفحه موبایل

ثبت شده است فقط توانست بشنود:

آقای دکتر ، لهراسب هستم . همسرتان به هوش آمده  ،

 سراغ شما را می گیرد .نگران شدیم . صحبت می کنید

و بدون آنکه جوابی بدهد صدای لیلا را از ته چاه شنید:

 مجتبی کجایی ؟.

فصیح خیلی آرام گفت : دارم می آم عزیزم.

 حالم به هم خورد آمدم کوه یه کم هوا بخورم

  دارم می آم با هم بریم خونه خب ؟

تلفن قطع شد و اونیز دگمه قرمز را فشار داد.

شبنم گفت : استاد مزاحم که نشدم ؟.

فصیح که داشت شماره  می گرفت گفت :

 نه توی مسیر هر جا راحت تر بودید شما را پیاده می کنم  و

 دگمه سبز را فشار داد .کسی از آن طرف جواب نداد

 دوباره شماره را گرفت یک بار دگمه قرمز دوبار دگمه سبز.

این بار یکی از آن طرف گفت : سلام .

فصیح گفت : سلام . به بابات بگو دارم می آم ماشین را بردارم .

 در حیاط را باز کنید،

 بعدش هم  موجی خودتی   آقا رضا.

بعد قاه قاه خندید.

آز آن طرف رضا هم داشت قاه قاه می خندید.

 فصیح شبنم را سر چهار راه منتظر گذاشت

 کمی بالاتر از چهار راه پیچید  توی کوچه و از در باز

 خانه منصور داخل شد – کلیدها را از دست پسر منصور گرفت و

 گفت : به بابات بگو موجی رفت !

بعد نشست پشت رل و از خانه بیرون آمد  .

 وقتی شبنم سوار شد گفت: دکتر فکر می کنید

من نویسنده خوبی می شم ؟.

فصیح گفت : چرا که نه!

دختر داشت با خودش کلنجار می رفت که حرفی را بزند .

فصیح گفت : راحت باشید . من ناراحت نمی شوم .

حرفهای شما را هم تابلو نمی کنم .

شبنم گفت : شما چقدر را حت هستید .

فصیح گفت : خواستگار داری؟

شبنم گفت : زیاد  اما هیچ کدومشون خوب نیستن .

فصیح گفت : منن از آن سمت می روم داخل اتوبان –

 شرق به غرب – مشکلی ندارید ؟

دختر گفت : نه همان طرفی مشکلی نیست .

 و چون فصیح می دانست دختر دارد دروغ می گوید و

 مسیرش خیلی طولانی می شود گفت :

شبنم خانم یه وقتی بگذارید بیایید خانه ما .

 با همسرم لیلا هم آشنا می شوید

بعد مشکلتان را مطرح کنید من خیلی خوشحال می شوم

 رفع مشکل کنم ، لیلا هم از دیدن شما خوشحال می شود

شبنم سرخ شد . فصیح قبل از اینکه وارد اتوبان شود گرفت

کنار خیابان .دختر می خواست حرفی نزند و پیاده شود .

فصیح کارت ویزیتش را بیرون آورده بود و به

 سمتش دراز کرده بود .

شبنم کارت ویزیت فصیح را گرفت و گفت : زنگ می زنم .

فصیح گفت : به سلامت.  روی من به عنوان

یک مشاور حساب کنید .

وقتی  توی اتوبان داشت به سمت بیمارستان می رفت

 موبایل زنگ زد گوشی را فرو کرد توی گوشش و

آرام گفت : جانم!.

جوابی  نشنید بعد قطع شد .

 تا به بیمارستان برسد و لیلا را مرخص کند و از

 در بیمارستان خارج شود موبایل چندین بار زنگ خورد و

 جوابی از آن طرف نیامد .

لیلا که صندلی عقب خودش را ول کرده بود

گفت : مجتبی رفتی کوه غصه هات  فراموش کردی؟!.

فصیح آهنگ ملایم پخش شده را قطع کرد و

اخبار رادیو را گرفت .

لیلا گفت : خفه اش کن حوصله ندارم .

فصیح گفت : لیلا  جان فردا حتما مهمون داریم .

لیلا خودش را کمی جمع کرد : سحر ؟.

فصیح گفت :نه.  شبنم از دوستهای مزبوریه .

 داستان نویسه . مشکل داره  (ادامه دارد)

و یک لحظه حس کرد این چهره وقتی روی آسفالت

خیابان پهن شود  چه صورتی پیدا می کند با این حال

 دستی روی چشمهایش کشید خندید و  آرام گفت :

من  هیچ وقت به شما تهمت نزدم 

بعدش هم این دیدگاه روان شناختی به اثر است

  بعدش هم ببینید شما دختر ها و زن جماعت  وقتی

 آن قدر حس و عاطفه و لرزش از آینده به اثرتان

 چاشنی می کنید که آدم وهم برش می دارد

 این وهم است که در اثر آن را واقع نما

 می کند اما اگر این چاشنی دیگر خیلی  باشد

 می گویند یا شور  می شود یا بی نمک –

حالا کار شما شور می شود – خیلی شور

 آن وقت خواننده حس می کند دارد روایت یک حادثه

 واقعی را می خواند باز هم می گویم ما باید پرهیز کنیم

از ایجاد این حس در خواننده – خب ؟

شبنم سرش را تکان داد و خندید.

کم کم معمول این گونه گرد هم آئیها جلسه

 خودمانی شد و بحث های داستانی و داستان خوانی

 خیلی صمیمی ادامه یافت .

دختر ها کم کم روسری هایشان را آزاد تر کردند و

 فصیح سعی می کرد به آب نگاه کند اگر چه از دیدن

آن زلف ها  و لب ها و لپ ها و قلم های پا و دست

 هیچ احساس خاصی در خود حس  نمی کرد با

 این حال سعی می کرد چشمهایش به آب خیره شوند و

 شاید همین برخورد  دکتر فصیح باعث می شد

دختر ها و خصوصا سحر مزبوری  با او احساس

خویشاوندی و راحتی کنند .

ساعتی گذشت خنده ها که فرو نشست

 شبنم به فصیح خیره شد و گفت :

شما چی داشتید می نوشتید برامون بخونید .

فصیح ورق های دست نوشته اش را زیر و رو کرد و گفت :

هیچی  یک داستان کوتاه بود که تمام نشد .

شبنم گفت :خلاصه اش چیست ؟

فصیح گفت :هیچی  زن یه مردی افتاده دیوونه خونه .

 اون وقت این مرد نمی دونه چی کار بکنه . بره طلاقش بده –

 بره یه زن دیگه بگیره – یا منتظر بمونه .

شبنم گفت : خب بره زن بگیره !

همه خندیدند به جز سحر که داشت به فصیح نگاه می کرد .

فصیح گفت : مشکل این نیست که با زن گرفتن حل بشه .

یکی دیگر گفت :مشکلش چیه – عشق افلاطونی

فصیح گفت : نچ – این هم نیست

شبنم گفت : پس چیه ؟

فصیح گفت : شخصیت های داستان و خصوصا مرد

 خودش هم نمی دونه چیه ؟ فقط می دونه یه

 چیزی هس که به این راحتی حل نی شه .

سحر گفت : می تونه این زن توی تیمارستان بمیره .

فصیح گفت : با مردنش هم کاری درست نمی شه .

یکی از دختر ها گفت : معمای 30 سوالیه استاد .

فصیح گفت : نه – فقط مسئله این بود که می خواستم

به شما یگم که همیشه همه چیز را این طور ساده تصور نکنید .

 آدمها ظاهرا ساده هستن . به دنیا  می آن – بزرگ می شن –

 کار می کنن – ازدواج می کنن بعدش هم می میرن –

بلکه هر کدوم از آدمها پر شدن از هزار تا معما که اگه

 حل بشن هزار تا معما از هر کدومشون زائیده می شه !.

شبنم گفت : یعنی بهتره این معما ، معما بمونه

فصیح گفت : فکر کنید یکی از وظایف ما توی

داستانها این هست که بگذاریم شخصیتها خودشون

تصمیم بگیرن – گاهی یک حادثه تموم

عملکرد یک کارا کتر را تغییر می ده –

طوری که تو قبول نمی کنی .

سحر گفت : حتی توی داستان کوتاه .

فصیح گفت : اوهوم .

یکی از دختر ها گفت :داستان دیگه کافیه – می تونیم

راه بریم و از این طرف و اون طرف حرف بزنیم .

 همه موافقت کردند اما فصیح عذر خواست

و آنها را ترک کرد –

این بار بحث حال گیری نبود می خواست برود

 سمت بیمارستان  ببیند حال لیلا چه طور است .

شبنم گفت : استاد من هم  می تونم با شما بیایم تا

 یک جایی همراهتون هستم

سحر مزبوری داغ شده بود گفت :

 کجا شبنم جون هنوز می خواهیم بریم بالا  ،

 کنار اون آبشار هندوه بخوریم .

شبنم گفت : نه بچه ها من باید یرگردم . امروز مهمون داریم .

فصیح خودش را به این همراهی متمایل نشان نداد ، اما

 دختر وسایلش را جمع کرده بود  و با همه دست داد ه بود

 و خداحافظی کرده بود .

دختر ها به حرکتشان به سمت آبشار ادامه می دادند و

 فصیح به همراه شبنم بازگشت .

(ادامه دارد)

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢