قسمت هفتم رمان (شب هميشه می خندد. ۹

قسمت هفتم رمان ( شب همیشه می خندد.)

 سحر  سکوت را شکست خیلی با ناز و آرام :

استاد اجازه است ؟

فصیح لرزید اما کمی تصنعی –

 با این حال خودش را کنترل کرد به عقب برنگشت اما

 گفت : خواهش می کنم خانم مزبوری

لحظاتی بعد همه دور هم نشسته بودند و

 شبنم داشت دوباره داستانش را می خواند.

وقتی داشت تمام می شد صدای شبنم بیشتر از

 گذشته می لرزید فصیح نگاهی به دختر که بیشتر

 شبیه مینیاتور های قدیم بود انداخت و بعد

نگاهش را انداخت روی صورت جا افتاده سحر و

آرام گفت : بی نظیر است از دیدگاه تکنیک و فن.

 به هر حال بی تفاوتی آدمها چقدر طبیعی ،

 حس کردنی و باور پذیر است .

آن قدر طبیعی در آمده است که من می ترسم

 همین الان این دختر توی یه اتوبوس تو ی این شهر بزرگ

 نشسته باشه و لحظاتی بعد این اتفاق حادث  بشه .

اما این نوع کار ها درست از همین نقطه قوت دچار

 شکنندگی می شوند .

 آدمها می ترسند کارهای نویسنده آن را بخوانند

اگر قرار باشد کار واقعی محض جلوه کند و به بیان دیگر

 مستد محض باشد آن وقت دیگر اسمش می شود گزارش

نه داستان  و جاش اینجا و توی نوشته های ما نیست.

بچه ها ما در نوشتن داستان از واقعیت ها الهام می گیریم .

 منبع خوبی هستند برای نوشتن اما یادمان نرود

 هیچ وقت به روایت واقعیت نمی پردازیم چرا که

 همان طور که گفتم ما خبر نگار نیستیم.

شبنم حرف فصیح را قطع کرد :

استاد چرا ما ناخواسته اینچنین اثری را خلق می کنیم؟

من که این دختر راندیده ام- حتی ماجرایی هم نشنیدم

پس چرا به قول شما این قدر طبیعی جلوه می کند که

شما مرا متهم می کنید به رئالیستی نویسی

 و ژورنالیست بازی.

فصیح سکوت کرده بود .سحر داشت مثل سیر و سرکه

می جوشید  حس حسادت نسبت به فصیح داشت

 مغز احساس و عاطفه اش را می خورد

مثل موش کور می جوید اما سرخ می شد ، سیاه میشد .

دختر های دیگر داشتند از حرفهای فصیح

برداشتهایشان را می نوشتند.

سحر حرفی نمی زد او حاظر نبود به همین راحتی

خودش را آشکار کند . پنهان بودن را دوست می داشت .

از طرف دیگر معلوم نبود فصیح به چه دلیل سکوت

کرده است

یا خواسته نوشتن های دیگران تمام شود یا

خواسته فکر کند یا

 خواسته کمی آرامش به جمع تزریق کند و

 آنها آماده جواب او شوند .

به هر حال تنها نفری که حرفهای فصیح  را یادداشت

نمی کرد سحر مزبوری بود که به کمک او آمد

-        استاد اگر فکر می کنید پاسخ دادن به سوال

شبنم جون مشکله یا نمی خواهید خلاصه .

 

فصیح باز هم نگاهی به شبنم انداخت

 

به آن چهره معصوم مینیاتوری

 

(ادامه دارد)

 

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢