آرزوهای کودکی

11- ببینید یه زن فقط می تونه یه شوهر داشته باشه و

 گر نه باید طلاق بگیره تا بتونه یه شوهر دیگه داشته باشه –

 دلیلش هم معلومه –

اگه بخواد یه زن در عین واحد چند تا شوهر داشته باشه

 کشور پر از حروم زاده می شه – بچه هایی که

 معلوم نمی شه باباشون کیه .

می شن محصول بازار مشترک.!.

اما یه مرد توی اسلام می تونه چهار تا زن داشته باشه و

 یه عالمه زن صیغه ای.

بله  که این مرد باید نون بده ، خرجی بده ،

 استراحت روحی بده ، دل بده ، قلوه بده ،

 عذاب شیری رنگ بده ،قبول اما خب نباید محرومش کرد .

12- مردها چرا باید توسط یه زن حالا خوب یا

بد یه عمر در اسارت بمونن؟

چرا زنها این ضرب المثل رو درست کردن و به

 خورد مردها دادن که همه زن ها مثل همن !

 این یه دروغ بی شرمانه اس.

چرا اون پیرمرد حاجی بازاری می گفت :

من چهار تا زن د اشتم – چند تا هم صیغه –

زنها همه شون یه روده گوسفندن سرش یه کم مو!!

این یه توهین بزرگه مگه زن مساویه با یه روده گوسفند؟.

13- دختر ها می تونن توی فلکه دوم

کاذبیه ( آخه پر از دروغ و ریا و تظاهره چرا

 اسمش را گذاشتن صادقیه )

با مانتو شلوار سفید یا گل بهی کم رنگ نازک تر از

 برگ گل بیان بیرون و یه روسری عروسکی ،

 آن وقت شورتشان که سیاه است یا

 قهوه ای یا صورتی پررنگ پیدا باشد و

 بدنشان هم –

آن وقت کرست نباشد که بندش از پشت بزند بیرون –

 آن وقت طوری راه برود که انگاری همین

الان درزهای مانتو شلوار می گوید

با صدای بلند جر!

و توی این بلبشو مردها و پسر ها باید

 چشمهایشان را درویش کنند و

 نتوانند بروند جلو لباسهای دختر را پاره کنند و به

 قول زینول .....!

خب می بینید کجای کار خراب است؟ .

 آنها می توانند تحریکمان کنند اما ما نه

می توانیم به قوانین شرع عمل کنیم و نه

 می توانیم به قوانین غیر شرعی –

فقط عرف و قانون عاروق زده از عرف چه می گویند؟.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢

آرزوهای کودکی

بسمه تعالی.

برای همسایه تازه

این یادداشت ها برای وبلاگ فارسی نوشته می شود .

 وبلاگ فارسی آرزوی کودکی های من بود

 حالا که بزرگ شدم تحقق یافته است . چقدر پیر شده ام .

1-  کار توی کشور ما از آن کلماتی است که خیلی ساده

است اما برای معنا کردن و توضیح  و تفسیرش

مشکل داریم.

توی فیلم یک هنر پیشه می گوید من باید برم بیرون

 کار دارم و بعد می رود توی پارک

می نشیند کمی موهایش را چنگ می زند بعد توی

درختها راه می رود آخرش یک آب به صورتش

می زند و بر می گردد ! .

توی عالم واقع نیز کار همین طوری پر معنا ست .

یکی می نشیند نوار فلان پاپی را گوش می کند ،

 یکی هم  می رود دختر توری ! یکی هم سراغ اتول زنی

بعضی ها هم می رن توی اداره چرت و پرت می گن یا

 با تلفن وراجی می کنند یا دارند دروغ  روی هم

 می سازند و000

همه اینها اگر بپرسی می گن کار داریم.

توی عالم واقع به هر حال کاری نیست .

 همه دارن خودشون رو گول می زنن .

 پس باید پرسید اون کاری که می گن جوهر مرده

 و از این حرفها یا کار بزرگترین تفریحه کدوم کاره؟! .

2-چرا وقتی این همه هشدار می دن ، نصیحت می کنن

 تاثیری نداره ؟!

 توی محله ما دخترها همین طوری مواد آرایشی را

 می ریزن و می مالن روی صورتشون و می آن به

 قصد اینکه یه پسری بیاد و با هاشون حرف بزنه –

البته بیشتر وقتها بعد از منقل بلال ها، سر دختر ها

 واسه هم چاقو می کشن و ناموسی می شن!.

3- چرا ما این تیله ولشون، رو خاموش نمی کنیم .

 هفت تا سیلی است که پشت سر هم توی شعور ما می خوره !.

4- سعید ابوطالب را اولین بار با کتاب داستانش دیدم .

 اسم کتاب یادم نیست . فقط می دانم جنگی بود .

سعید برلی نقد کتابش آمده بود حوزه هنری –

 اون سال من اونجا دوباره داشتم شانس نداشته ام رو

امتحان می کردم تا بدون آویزون شدن به گیلاس های

 این واون و بدون رفتن توی مود مجیز گویی و

 دستمال یزدی فقط با استعدادم جایی بگیرم و

چهار تا کتاب چاپ کنم .

آن روز گذشت .سعید به نظر من می تونست بسیجی

مخلص باشه اما سواد داستانی نداشت.

5- سعید را در دومین بار در جلسه ای دیدم که

 قرار بود من در باره تحقیقی که نوشته بودم داد سخن

بدم توی حوزه .

" شخیصتهای داستانی در ادبیات جنگ ایران و جهان" .

خب حرفها را زدم و صحبت ها راشنیدم –

جلوی کتابخانه حوزه هنری  سعید به من

 گفت :در باره جنگ و شخصیتهای آن نباید این ها را گفت

 و من تمام شخصیتها را از توی داستان ها در آورده بودم و

 مرجع هم داشتم . با این حال به من گفت که

تحقیق را برایش ببرم روزنامه .

6- سعید را سومین بار در اطلاعات نیمه شیشه ای

 روزنامه سه قطره خون دیدم ! توی سعدی جنوبی

اول پل اکباتان –

سعید از آسانسور پیاده شد . سلام کردیم .

 مطلب را دادم و هیچ وقت چاپ نشد .

مدیر مسئول گفته بود :نه.

7- سعید را برای چهارمین بار شاید دیدم شاید هم

 مطلب را توسط شخص ثالثی پس داد شاید هم نداد

آن روزها داشت " و اما عشق " را کار می کرد برای شبکه چهار .

8- سعید ابوطالب روی صفحه تلویزیون است .

اسیر شده است . سهیل کریمی را نمی شناسم .

9- شما می دانید سیزده آبان 58 که امریکاییها

 گرون تموم شدن چقدر طول کشید تا آزاد شدن –

چهل و پنج روز شاید هم بیشتر است که

 سعید اسیر است .

امریکائیها خیلی لات منش باشند به تعدادروزهای

اسارت خودشان ،سعید رانگه دارند

  شاید هم سعید یاد آور شهادت باشد.

آب از آب تکان نمی خورد  هر اتفاقی که بیفتد.

10- من فکر می کنم آدم باید بتواند به عرف

 عمل کند یا به شرع .

این یک بام و دو هوا نمی شود .

 همین،  عصبیت های ریشه دار اجتماعی را به وجود

 می آورد که می بینیم –

مثلا یه روز خواندن "سعید " جرم بود

 اما حالا "تو مثل گلی " با آن کت و شلوار سیاه و

 عینک سیاه تر ،توی ترمینال خزانه در غرفه سازمان

 تبلیغات اسلامی بفروش است.

حالا این عرف چقدر در تقابل با مذهب مسخره است و

 این مذهب در تقابل با عرف چقدر ذلیل و خوار

  و دست و پا چلفتی است ! بماند.

 بطور مثال در اسلام و قرآن گفته :چهار تا زن عقدی می توانید

اما در عرف و بالطبع قانون کشوری که بر اساس

 همین عرف تدوین می شود

برای گرفتن زن دوم باید

 اجازه محضری زن اول احراز شود و

 حتما برای سومی اجازه اولی + دومی

والبته یک صیغه هم داریم در اسلام که در عرف آن را

 با جنده گی  یکی می دانند!!

تعارف که نداریم . صیغه در شرع خوب است –

 حق است و حساب و کتاب دارد . اصلا هم بد نیست

حال در شرع داریم وای برکم فروشان –کم فروشی نکنید ،

 حال در عرف هر کی کم فروش تره – دزد تره –

بهتره – عزیز تره .

پس ناراحت نشید اگه آدم های خوب اصلا معلوم

 نیست دین دارند یا عرف .

این پوسته پیازی که به نام دین

 گذاشتند سر سفره ناهار زندگی ما

 چه ارزشی وقداستی  داره؟.

اینجا ،اگه آفتابه دزدی کردی می ذارن

 مسئول شمش های طلا که اونها را بدزدی .

   

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢