قسمت پنجم رمان

قسمت پنجم رمان (شب همیشه می خندد.)

000 دوستهای سحر اما هیچ کدام مخالف ازدواج نبودند و

بر عکس خیلی هم مشتاق ازدواج بودند

دوستهای سحر که همه شان یا لیسانس داشتند یا

 داشتند لیسانس می گرفتند ، همه شان دنبال یک شوهر

خوب که با آنها تفاهم داشته باشد – پول هم داشته باشد-

 نویسنده هم باشد ، تور پهن کرده بودند و اتفاقا

این جلسات داستان نویسی و داستان خوانی و شعر خوانی

 بیشتر سر فصل تازه ای بود برای پیدا کردن

نیمه پنهان خود و تکمیل شدن و یکی شدن که البته

 فصیح هیچ وقت دختر ها را با این طرز تفکر لعن و نفرین

نمی کرد به هر حال هدف مقدسی داشتند ،

 می خواستند ازدواج کنند . زندگی تشکیل بدهند و

خودشان انتخاب کنند . آنها بقایای یک نسل بودند که

 برایشان انتخاب کرده بودند یا انتخاب شده بودند اما

 هیچ وقت انتخاب نکرده بودند و سحر مزبوری هر

  دوباردخالتی نداشته است یک بار انتخای کرده بودند –

یک بار انتخاب شده بود.

به هر حال حالا دیگر اصلا  از شوهر متنفر بود –

 خودش شاغل بود – حقوق بگیر بود و به فعالیتهای

هنری اش دل بسته بود اما به قول منصور مردان منش

دوست شفیق و گرمابه و گلستان فصیح ،

نهایت زن کم می آورد و زنها همه شان مثل

بچه هایی هستند که بدون پستونک نمی توانند

 بزرگ شوند حتی اگر در کوچکی به آنها پستونک ندادند

 در بزرگی همیشه یک پستونک همراهشان هست .

زنها عاشق پستونک هستند و شوهر نمی خواهم و

 هیچ وقت قصد ازدواج ندارم و شوهر لولو سر خرمن و

از این حرفها جز این که آنها را به جنون بکشاند سودی ندارد.

با این حال فعلا سحر مزبوری که زیباترین گروه بود تصمیم

 نداشت ازدواج کند و فصیح هم قصد نداشت از او

 خواستگاری کند حالا مستقیم یا غیر مستقیم که غیر مستقیم

 می توانست از طریق نامه باشد ، از طریق دوستان باشد یا از

 طریق یک داستان کوتاه عاشقانه – که این نوع سوم خیلی

 حالت حادی پیدا کرده  بود و بیشتر دختر ها و

 پسرهای داستان نویس از این روش استفاده می کردند.

البته راههای ساده تری هم بود –

 مثلا گرفتن پروژه کلاسی با هم – تحقیق در یک مورد

 خاص مثل عشق در داستان – روحیات زن و مرد در

 شخصیتهای داستانی – پیرنگ مسائل جنسی در داستان .

 دیالوگهای تاثیر گذار در پیشرفت روند داستانی و هزار و یک

 موضوع دیگر که هر کدام می توانست به ازدواج منتهی شود .

 البته آمادگی جوان و دختر برای شروع این پروژه خیلی

 حیاتی بود. با این حال فصیح یک مرد جا افتاده بود یک پزشک

 جراح حاذق که همه چیز داشت جز یک بچه  که آن هم

 برای او مهم نبود و اگر لیلا قبول می کرد می توانستند

 یکی را از پرورشگاه بیاورند

هیچ مشکلی هم در اجرای این قصد و تصمیم وجود نداشت

اما لیلا می گفت این که آدم نازا باشد خیلی مرگ آور است

 راستی مجتبی کدوم یک از ما عقیمه – تو یا من ؟

فصیح سعی می کرد باسکوت به راحت شدن او کمک کند و

 بعلاوه روزها هم راحت تر غروب شوند.

حالا به آن بالا رسیده است . سر بالایی اصلی را آمده است

بالا و دارد هن هن می کند . سحر مزبوری روی یکی از

 تخت ها وارفته است و آن قدر پاهایش را از

 هم باز کرده است که انگاری همین الان

هم شلوارش پاره می شود هم دگمه های مانتویش !

دوستانش همه هستند – مثل اینکه اولین داستانها

 را خوانده اند نقد هم کرده اند بعدش دارند برای تجدید

قوا چیزکی می خورند یکی از دوستان سحر ،

 فصیح را می بیند ، می زند به بازوی سحر و بادست

فصیح را نشان می دهد

( ادامه دارد)

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٢

 

قسمت چهارم رمان ( شب همیشه می خندد.)

000همان شخص از آن طرف گفت:

 آقای فصیح !من خواهر سحر هستم.

 رفته بیرون – نمی دونم شاید

بادوستهاش رفته ...                        

فصیح مودب گفت :ممنون خانم .

 آن طرف گفت :استدعا می کنم جناب دکتر . 

فصیح دگمه قرمز را زد – موبایل را خاموش کرد –

 چند داستان را که تازه نوشته بود با دست راستش  از توی

داشبورت درآورد ، مرتب کرد و گذاشت روی صندلی جلو ، بعد به

 ضرب گرفتن روی فرمان ماشین ادامه داد .

حالا کم کم داشت به داراباد نزدیک می شد . شاه آباد – آنجا

 پاتوق سحر مزبوری بودبا دوستانداستان نویسش .

یک بار فصیح را به محفلشان دعوت کرده بودند و خیلی

هم خوش گذشت  اما

 وقتی برگشته بود لیلا خوشی آن روز را از دماغش بیرون آورده

 بود .فصیح فکر کرد ممکن است به ماشین آسیبی برسانند برای

 همین دوباره موبایل را روشن کرد وشماره ای گرفت .

 یکی از آن طرف گفت :بفرمائید .                                   

فصیح گفت: منصور جان سلام ! مجتبی هستم .

منصور گفت : سلام دکتر کجایی ؟ .                               

 فصیح گفت : نزدیک شما می خوام چند ساعتی برم کوه

 هوا خوری می خوام زحمت ماشین را به شمابدم .

 منصور گفت : پس ناهار می آئید اینجا .

 فصیح گفت :نه لیلا حالش خوب نبود بردمش بیمارستان

خودم هم از اتاق عمل می آم.

     می خوام یک کم قدم بزنم شاید کمی آرام بشم. 

 منصور گفت: قدم بر چشم ای گرمابه و گلستان من .

 فصیح گفت :فدات فدات . مزاحم نمی شم فقط

ماشین را می ذارم توی پارکینگ شما – نمی تونم ماشین را ..

 منصور گفت : حرفی نیست عزیزم،   خوشحال می شیم

اگه ناهار یا شام بیایی اینجا .

فصیح گفت :انشاء الله  یه وقت بهتر

و دگمه قرمز را زد و چهار تا بوق پشت سر هم باعث شد

در آهنی سفید خانه ای باز شود . پسری پشت آن بود

که می خندید. فصیح بوق زد . ماشین را پارک کرد

  آمد بیرون .آژیرش را فعال کرد و کلیدها را داد

به پسر و گفت: به بابات بگو عمو فصیح رفت .

و پسر تنها خندید .

 وقتی در را پشت سرش می بست صدای

  منصور آمد که داشت می گفت :داش رضا کی بود. 

  و پسر د اشت می گفت :موجی بود بابا !                               

 و دیگر صدایی نیامد .

فصیح زیر لب گفت : موجی باباته پسره خنگ .

و کیف را که کاغذ ها توی آن کامل فرو نرفته بود

 از این دست به آن دست کرد و سرعتش بیشتر شد.

شاه آباد بهتر از درکه بود و دربند .

آدمهای خاصی می آمدند تازه خیلی هم کم .

بعد مسیرش مامور خور نبود

از این مامورهایی که موی دماغ می شدند و البته

شنا گرهای قابلی یودند  اگر آب می یافتند .

از جوی پر آب که پرید جلویش دره بود که

دو طرفش را کوه گرفته بود و نبش کوههای دست

راستش آلاچیق هایی  برای استراحت درست شده بود

 دعا دعا کرد سحر و دوستانش هنوز حرکتشان را

  شروع نکرده باشند .

  از دامنه کوه بالا می رفت . عرق می ریخت و

 دیگر اصلا یادش نبود که همسرش توی بیمارستان

به سرم وصل است و گیتی لهراسب بالای سرش

ایستاده است و قربان صدقه اش می رود

و می گوید :عزیزم زنگ زدم اما دکتر هنوز به خانه

 نرسیده . موبایلش هم در دست نیست .

ما هم نگران شدیم عزیزم .آروم باش الان خودش

زنگ می زنه- آروم باش  سرم به دستت وصله .

نیاز به بهانه تراشی نبود سحر همیشه

می گفت :مجتبی هر وقت بیایی واسه ما غنیمته .

دوستهای سحر همه دختر بودند خودش هم دختر بود 

البته این را خودش می گفت اگر چه یک بار نامزد کرده بود –

 یک بار هم عقد – اما می گفت هنوز که هنوز هست

دختر است و حالا دیگر دلش نمی خواهد ازدواج کند

 حتی از همان اول آشنایی با فصیح  دریک جلسه

 داستان خوانی گفته بود :

استاد من نمی توانم در مورد ازدواج با شما یا هرآدم

 دیگری فکر کنم . خواهش می کنم که اگر به امید

 ازدواج با من باب صحبت را باز کرده اید رهایم کنید .

و فصیح خندیده بود که :  من زن دارم .  

 ( ادامه دارد )

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٢