کبابيه ۲

پس ول معطل هستیم . و اینک آخر زمان:
1- یه معاملات ملکی بود توی فردیس
شاید هم پردیس ! .
شاید الان هم باشه.
واسش مشتری پیدا کردیم.
روی کارت ویزیتش نوشته بود:
30% حق کمیسیون برای آن که
مشتری بیاورد!.
خونه را قولنومه کردیم
وقتی رسید به پای 30% -
عربده کشید که می خوای کلاه برداری کنی!
خب رفتی اتحادیه صنف دلا لان مسکن کرج .
یه حاج آقا مهر داغ کرده پیشونی
( بخوانید ماه پیشونی )
گفت :
کلاه گذاشته سرت
این کارش خلافه –
و دندونهاش زرد بود.
( نمی دانم چرا وقتی بعضی ها
حاجی می شن دندونهاشون
مصنوعی می شه و زرد زرد.)
البته گفت :
ما بهش تذکر می دیم و بیرونمان کرد.
اومدیم تهرون
وزارت بازرگانی شان شکایت کتبی دادیم
هنوز پس از چندین سال
جوابی نیامده است و همین .
2- وقتی بری بانک که
قبض آب و برق و تلفن بدی و
بانک بگه من نمی گیرم
چی کار می کنی
می آی به بازرسی آن بانک مخترم
زنگ می زنی –
یه نفر از پشت تلفن صداش را
برات کلفت می کنه که
حتما دستگاهشون خراب بوده ،
توی تمبانش ریده و می خواسته بره
دستشویی و بعد حمام.
نهایت آنقدر حرف می زنی که
یارو از رو می ره چی کار می کنه هیچی .
شماره تلیف می گیره که
نتیجه اش را بهت خبر بده –
اون هیچ وقت نتیجه ای نمی گیره.!.
3- وقتی بره توی زیرزمین مترو و
ببینه روی تموم سنگهای سیاه گرانیت
علامت گذاشتن
یه سیگار که داره دود می کنه و
یه خط قرمز روی آن کشیدن
خب انتظار داره هیشکی سیگار نکشه .
اما جوونهای تازه لات شده
و شلوار لی پوش می کشن .
درست کنار همون تابلوها
رو بروی دوربین های مدار بسته.
اگه حرف بزنی تیزی می خوری جیز می شی!
و پرسنل مخترم مترو
خودشان می کشن و می گن
ما مجاز هستیم بکشیم و می دونیم کجا بکشیم و
در این لحظه از پشت بلندگو یه صدای نخراشیده
سه رگه می گه :
کشیدن سیگار در اماکن مترو اکیدا ممنوع است!!.
4- زنگ می زنی 118 – تلیف اتحادیه صنف کبابی های
تهرون را می گیری .
زنگ می زنی
یه صدای خسته می گه
همین جاست بیا
با آدرس کبابی و شکایت کتبی و شماره تلفنش و
آدرس ما هست
اون سر دنیا
یه روز مرخصی بگیر بیا و هی بیا .
خب رسیدگی می کنن .
من می خوام بدونم
وقتی توی یه عده دزد ،
از خودشون واحد رسیدگی به شکایات
درست کنی چی می شه؟!
اون صدای خسته هر لحظه خسته تر می شه.
اما آخرش یه نظر هم
در باره عراق بدم .
من توی جنگ بودم اما ارثی نگرفتم .
اونها ندادن من هم نخواستم .
بذارید به حساب مناعت طبع من
یا بی عرضه گی من یا زرنگی اونها.
به هرحال همین برادرها ،
بچه های این مرز و بوم را تیکه پاره کردن .
همین ها تا تیر داشتن
ما را می کشتند
همین که تیر تموم می شد
دخیل خمینی می شدن!.
حالا دست انتقام خدا از
آستین یه ظالم در اومده .
عدو سبب خیر شده است.
اما ما می آییم
معادل کمک جامعه اروپا
به عراق کمک مالی می کنیم.
در حالیکه:
می گویند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرومه.
لاتیش می شه :
آدم بره کون بده ، شمع بگیره ببره امامزاده روشن کنه!!.
حالا از گرسنه های دزدی مثل
سوریه و ترکیه و.... که نگو نگو .
من به عنوان یک نفر از این مردم حقم را
از این بیت المال( بیت الحال) داده شده
نمی بخشم و
راضی نیستم . دیگران خود دانند.
یه هفته خداحافظ.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢

قسمت دوم رمان


قسمت دوم "شب همیشه می خندد"
از رمان تنها ماندم ، تنها رفتی ".
و گوشی را می گذارد.
لیلا می خواهد چیزی بگوید
اما وقتی هراس فصیح را می بیند
چیزی نمی گوید.
فصیح در حالیکه لباسهایش را
می پوشد می گوید:
عزیزم ! زود برمی گردم . معذرت.
اما
وقتی جوابی نمی شنود
مثل اینکه چیزی
یادش آمده باشد می گوید :
خب بیا با هم بریم بیمارستان.
با بچه های بخش صحبت کن
تا عمل تموم بشه .
از اون طرف هم می ریم بیرون.
برمی گردد تا عکس العمل
لیلا را ببیند .
اما لیلا نیست .
فصیح فکر می کند
نمی تواند به این بازی ادامه دهد.
لباسهایش را نصفه نیمه پوشید
آمد توی پارکینگ و نشست
کنار راننده و کفت :بریم.
لیلا توی آیینه نگاه می کند و
آرام استارت می زند .
استارت را رها می کند و
آرام و نرم دنده ماشین را
جا می زند.
فصیح می گوید:
همیشه به رانندگی تو
حسادت داشتم یادته ! .
لیلا لبخند ملیحی می زند و
دستش را به آینه ماشین می گیرد.
فصیح می گوید:
زیاد فکرش را نکن باشه؟.
لیلا می گوید :این لهراسب هنوز دختره؟!
عمل در بیمارستان تمام شده است .
فصیح نای حرف زدن را ندارد
اما لیلا به خاطر شیرین زبانیهای
گیتی لهراسب حسابی گیج شده است
و چند بار نزدیک است تصادف کند.
لیلا می گوید:چند سالشه مجتبی؟
فصیح می گوید: کی؟ بیمارم؟
لیلا نگاهی توی آینه می کند .
فصیح توی صندلی عقب آب رفته است.
لیلا می گوید :گیتی خانوم دیگه؟!
فصیح جواب نمی دهد .
اما لیلا ادامه می دهد
- اینقدر مزه ریخت .
مزه ریخت که من بهش
حسودیم شد.
مجتبی !
گلوش که پیش تو گیر نکرده ؟!.
و پایش را محکم کوبید روی ترمز –
فصیح خواب آلود
فقط توانست
خودش را طوری کنترل کند
که پیشانی اش به جایی نخورد .
لیلا سرش را گذاشته بود
روی فرمان ماشین و
مثل این است که سالهاست
خوابیده است.
فصیح پیاده شد
نبضش را گرفت .
به نفسهایش گوش داد.
آرام به آن طرف ماشین کشیدش.
بعد نشست پشت رل و
خیابان را دور زد.
حس کرد اگر بمیرد
راحت می شود –
بعد فکر کرد کی راحت می شود
فصیح یا لیلا؟.
دید هر دوتایی
راحت می شوند.
فصیح از این همه شک و بد گمانی و عصبانیت
ولیلا از آزارهایی
که به جسم و روح خودش وارد می کرد
حس کرد دیگر لیلا
ایجاد کنند هیچ حسی در اونیست .
نه عشق ، نه نفرت.
حتی ترحم هم نبود.
یک حس ناشناخته –
یک حس غریب –
یک حس مثل بی تفاوتی –
اما بی تفاوتی نبود.
وقتی
از در بزرگ بیمارستان داخل شد
نگهبان فکر کرد
چرا دکتر جراح بیمارستان
دوباره برگشت و
لهراسب از پله ها خودش را پرت کرد
جلوی ماشین و گفت:
الهی بمیرم چی شد مجتبی؟.
( ادامه دارد)
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ،۱۳۸٢