تنها ماندم تنها رفتی

سعي كردم
به خودم بقبولانم
كه ميشه اينجا هم
رمان نوشت .
شايد اين طوري يه
با حوصله هايي پيدا بشن
و اين رمان را دنبال كنن.
به همين خاطر يكي از رمانهام رو
اينجا مي نويسم
به اميد اين كه يكي
پيدا بشه و بخونه .
به قول راننده مركز ما آره بابا !
راستي :
اول اينكه تمام شخصيت ها
و حوادث و مكانها و
خلاصه همه چيز
زاييده تخيل نويسنده است.
دوم اينكه هر گونه
نقل ، برداشت و استفاده
با ذكر منبع و نام نويسنده بلامانع است.
سوم اينكه تو روخدا
نه سوژه را بدزديد
نه سبك را نه نوشته را
مي بخشيد
اما توي اين مملكت
از اين دزدي ها خفي و جلي
تا دلتون بخواد هست!.
اسم اين رمان هست :
تنها ماندم- تنها رفتي .
كتاب اول : شب هميشه مي خندد.
امروز نيز فصيح در خانه مانده است
تا به ليلا بگويد كه او را دوست دارد ‏‏
عاشق اوست و بچه هم
مسئله مهمي نيست .
البته خودش هم مي داند
كه اين حرف ها بيشتر دروغ است تا حقيقت .
اما وقتي به قيافه اشك آلود زن نگاه مي كند
حقيقت يادش مي رود و
دلش نمي خواهد تمام
آن چيزهايي كه مي داند
واقعيت داشته باشد.
ليلا دو روز است خورد و خوراكش شده
گريه .
با اينكه ده سال
از ازدواج آنها مي گذرد
اما اين اولين باري است
كه ليلا ترس خود را از
اينكه بچه دار نمي شود و
شوهرش ممكن است
هوس زن گرفتن بكند ،
به اين راحتي نشان مي دهد.
فصيح تماس تلفني سحر را
عامل اين گرفتاري مي داند.
سحر
شب گذشته حدود يك ساعت
با فصيح پشت تلفن
گل مي گفته و گل مي شنيده .
البته اين سحر
تازه گيها به زندگي آنها سرك نكشيده است
و پنج سالي است كه زنگ مي زند
و مي گويد سلام ليلا خانم استاد هستند؟
و ليلا هم
مي گويد:سلام سحر جان . نيستند.
و اين رابطه استادي و شاگردي
هنوز هم همان گونه است
اما اين بار فصيح حس مي كند
غريزه زنانه ليلا دارد
او را اذيت مي كند
براي همين است كه فصيح مي گويد :
اگر مشكل سحر مزبوري است
كه مي گويم ديگر اين جا زنگ نزند.
و ليلا تنها نگاهش مي كند
بيانش خيلي كتابي شده است
و باز هم شك ليلا بيشتر مي شود
براي همين مي خنددو مي گويد:
فداي اون دوتا آهوت بشم ،
سحر شاگرد تنبل منه !
تو كه مي دوني ،
تو كه ديديش !
تو كه
داستانهاي آب دوغ خياريش رو خوندي!.
حالا مي گي من چي كار كنم .
دلش مي شكنه .
تازه دختر قحطه
كه من بخوام
اين سياه سوخته زنگي را بگيرم !
فصيح بقيه حرفهايش
را مي خورد
چرا كه فكر مي كند
اين جمله آخر اوضاع را كه كمي
آرام شده است خراب مي كند.
ليلا اما آرام شده است
و مثل اينكه به حرفهاي او
گوش نمي داده است و
به چيز ديگري فكر مي كرده است.
ليلا همين طوري مي خندد،
فصيح مي خندد.
ليلا مي گويد :مجتبي !
فصيح مي گويد :جان !
ليلا مي گويد:چرا ما بچه دار نمي شويم؟
فصيح چشمهايش را
روي هم مي گذارد
و مي گويد
ما بچه به چه درد مون مي خوره .
مگه تو با من خوشبخت نيستي !
ليلا بلند مي شود
و دور اتاق راه مي رود
و دستهايش را توي صورتش پنهان مي كند
تلفن زنگ مي زند
هيچ كدام توجهي به تلفن ندارند .
ليلا مي گويد : سحر خانومه !
نمي خواي جواب بدي ؟
فصيح سيم تلفن را مي كشد
و فكر مي كند
اگر اين زن حسود نبود خيلي خوب بود.
ليلا گفت : من حسود نيستم.
دارم زندگيم را از بين مي برم !
اين زندگي مال منه مرتضي!
فصيح ليوان آب سرد را مي دهد
دست ليلا و چيزي نمي گويد .
اين وقت ها او ياد گرفته است
كه بنشيند
و به گريه ها و شكوهاي ليلا
گوش كند.
دو روزي كه گذشته است
پريشان گويي و اشتباهات كلامي
ليلا او را خيلي نگران كرده است .
يكي بيرون از خانه داد مي زند:
با قالي بدم .شاباقالي.
فصيح احساس سرما مي كند.
ليلا مي گويد :ببين كيلويي چند مي ده ؟
فصيح مي گويد : ارزون بود ، بيست كيلو بگيرم .
ليلا حرفي نمي زند.
فصيح برگشته است و
باقاليها را وسط آشپز خانه
پهن كرده است
و مشغول پاك كردن آنها ست .
ليلا جلوي چشمان او نيست.
تلفن دوباره صدايش در مي آيد
فصيح همان طوري به
تلفن خيره مانده است .
ليلا مي آيد
و گوشي تلفن را بر مي دارد
و به فصيح نگاه نمي كندچون
مي داند فصيح با سر اشاره مي كند
من نيستم.
ليلا مي گويد :سلام خانم لهراسب ،
ممنون .
اقاي دكتر هستن .
توي آشپز خانه دارن باقالي پاك مي كنن.
بعد قاه قاه مي خندد.
بعد گوشي را به سمت آشپز خانه مي گيرد.
سرپرستار بخش ! بايد بري بيمارستان.
فصيح بلند مي شود گوشي تلفن را مي گيرد.
سلام . مگه دكتر مظلوم نيست؟
باشه الان مي آم.
شما كارهاي اوليه را
انجام بدين زنگ بزنين مظلوم بياد.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٢