13- آبگوشت.

مرد گفت : دستش را بوسیدی زن؟

زن گفت : می گه نمی تونم کاری بکنم .

شوهر شما رهبر شورش بوده .

مرد گفت : التماس می کردی –

آخه من رو که راه نمی دن .

زن گفت : آدم باید التماس خدا بکنه –

اینها چه ارزشی دارن-

مرد گفت : حالا که نون شب هفت سر عائله

افتاده دست اینها .

زن ایستاد – کمر راست کرد – چادرش را جابجا کرد

مرد دستی به سبیلهای سفید زردش کشید –

چشمهایش را با انگشت شصت و

اشاره فرو داد داخل-

اما قرمزی چشمها از بین نرفت بلکه بیشتر شد-

انگار هر لحظه نوک چاقو را فرو می کردی

توی قسمتهای مختلف چشم.

مرد گفت : آخه آدم که سواد نداره – رهبر می شه .

من ریش سفید بودم .اونها نامه را دادن دست من –

بردم پیش وزیر . همین.

زن گفت : بهش گفتم من گدا نیستم .

می خواست پنجاه تومن صدقه بده.

مرد برگشت خیابان آرام و ساکت خوابیده بود

زن دستش را گرفت

زن گفت : ولش کن – فایده ای نداره –

بدتر از این دیگه نکنش –

مرد گفت : یعنی بیست و هشت سال

سابقه کار من کشک.

زن گفت : دستش را هم بوسیدم حالا

خیالت راحت شد.

15- آدم های خوش پخت

وقتی نشستیم رضا گفت : ما که نفهمیدیم چی

شد تو فهمیدی ؟

گفتم : نمی شه وام گرفت حداقل از بانک مسکن .

از این وام های انبوه سازی هست روی ساخت

می دن اگه به تورمون بخوره خوبه .

وقتی دو نفر تازه وارد آمدند مردی که روی

مبل لم داده بود گفت : الفاتحه مع صلوات

داشتند خرما و میوه پخش می کردند رضا نگاهم کرد

یک طوری که انگاری می گفت : خفه شو.

من گفتم : گفته باشم نجنبی می ره بالا ها –

اون وقت دیگه نمی شه خرید.

الان محرمه بازارش کساده . از ما گفتن بود.

من و رضا مثل هم بودیم مثل مادرمان –

هیچ کدام توی مراسم عزا چیزی بر نمی داشتیم-

نمی خوردیم – البته من از این عادت برگشته بودم .

البته برای مدت کوتاهی

رضا گفت : آخه چطوری دلش اومد .

این که واسه امام حسین مداحی می کرد.

لااله الا الله.

این دیگه چرا.

باباهه وقتی می آد می بینه وسط اتاق آویزونه –

خوبه سکته نزده.

گفتم : دامادشون همچین مالی همنیست که

به ما گفتند فعلا قصد ازدواج نداریم .

رضا گفت : خفه خون می گیری یا بلند شیم

بریم سر قبرمون !

گفتم : دلم واسه مادره می سوزه –

رفته بوده روضه – راستی بانک خصوصی هم

خوب وام می ده

البته بی پدر چوبله پس می گیره .

حالا چند نفر تازه وارد آمده بودند و

توی زن ها و مرد ها شیون بالا گرفت .

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٢

شروعی تازه

 

اول اینکه خیلی حرف دارم در باره محرم و عاشورا و

 از این خط قرمز ها

خب این ها بماند برای ادبیات شفاهی .

 به هر حال اجرکم عندالله.

دوم اینکه دنیا همه اش تصادف است .

 یعنی نیاز به تصادف هم هست اگر به خیلی

چیزهای دیگر هم نیاز هست مثل شانس .

یه رفیق داشتیم سالی گذشت و خبری از اون نبود یه

 روز بر حسب اتفاق توی بیست و چهار اسفند دیدمش.

همینطوری .

 اگه اون روز من اونجا نبودم خب حتما ده سال

 دیگه هم از اون خبری نمی شد .

هرچی دیگه گفت دروغ بود و زر!.

من بین استعداد  داشتن و رفتن زیر خاک و

 مطرح نشدن به خاطر نبودن تصادف و شانس با

گاو بودن و راه به راه شانس و تصادف و

 مشهور شدن

 خب اولی رو ترجیح می دم

حالا شما دوست دارید بگید

گربه دستش به گوشت نمی رسه

می گه پیف بو می ده! .

سوم اینکه از محیطی که نمی شه توش

 نفس کشید باید رفت چه محیط زندگی

 باشه چه محیط وبلاگ.

یادمون نره که اولش باید چاه رو پیدا کرد

بعدش باید منار رو دزدید.

من دنبال ایده ال ها هستم همین نه

 دکوراسیون درست کردن.

چهار اینکه یه سال دیگه هم تموم شد یه

 درس داشتیم کلاس چهارم ،

 برادر بزرگم اینطوری می خواند:

سال به سال که بزرگتر می شویم

خر تر و گاوتر می شویم ! .

این حالا در باره  توصیف مملکت خیلی جواب می ده.

پنجم اینکه در باره وامرهم شوری بینهم هم

 مجبورم حواله تان بدهم به ادبیات شفاهی .

ششم اینکه همشهری تا کی

 می خواد پوک باشه مثل همون گردوی

 بالای  سر استخر ده ما !

دلم می سوزه به حال این همه بودجه!

هفتم اینکه کاشکی توی اینترنت این

 همه عشق سیکس نبود .

 توی زندگی مهم نیست

حال آدم به هم خورد واسه همین

حوا لباس پوشید .

 تا فردا.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢