سبزی اول –
نمی دانم آیا روزه هایی که
اینجا گرفته می شه قبوله یا نه ؟
همان حکایت اخته کردن بعضی هاس
که گناه نکن –
اون وقت می گن داشته باشه
و گناه نکن
آدمی که اخته اس دیگه
گناه نمی شناسه.
حالا اینجا توی محیط اداری
توی مردم – توی خیابون – بیابون – بالاشهر – پایین شهر
شما فکر کن بیای بیرون روزه هم نگیری
اون وقت چی بخوری چطوری بخوری
کجا بخوری کی بخوری با کی بخوری ؟
خب وقتی یه محیطی درست کردیم که هیچ طوری
پا نده خب آدم می گه بذار روزه بگیرم
من که نمی تونم بیرون از خونه چیزی بخورم –
حداقل صواب که داره .
خب من می پرسم این روزه قبوله؟!
سبزی دوم –
می گن روزه واسه این نیس
که فقط گرسنه و تشنه باشی
واسه اینه که نفس خودت رو تربیت کنی
چشمهات روزه – لبهات روزه – تمام اعضاء و جوارح بدنت روزه-
دستهات روزه –
من نمی فهمم چطوری باید این ها روزه بشن .
من نمی تونم چشمهام رو ببندم
و با عصا توی خیابون راه برم .
نیگاه می کنم اما لذت نمی برم
و هیچ احساسی ندارم .
البته اول ماه نگاه را می دزدیدم
اما دیدم چیزی که فاییده نداره دزدیدن نگاهه .
پس چون تاثیر منفی ندازه بی خیال.
سبزی سوم –
همیشه قشر دانشجو زغالهای سلطنتی بودن
که نیاز دااشتن به یه جرقه .
چند بار این واقعیت اثبات شده است.
نمی دونم توی خارج هم این مسئله صادق است یا نه
اما اینجا چرا .
فقط کافیه بگی شما قشر روشنفکر
هستید و باید اعتراض کنید .
دانشجویی که سرش را بندازه
پایین بیاد وبره ، واحد پاس کنه گوسفنده –
اون وقت ببین چه واوی لایی می شود.
سبزی چهارم –
آدم وقتی زنده است به هر حال می تونه
از زیر مالیات در بره
البته اگه حقوق بگیر دولت نباشه.
مثل ماهی تازه که لیزه .
اما وقتی مرد و دار فانی را خداحافظش کرد
دولت مثل یه لاشخور با ادب
که دندونهاش رو مسواک زده
از راه می رسه و مالش رو مصادره موقت
می کنه و مالیات بر ارث رو بر می داره
واسه اینکه دولت نفرین نکنه ما
زود تر بمیریم تا مالیاتش را بگیره
بیایید تصمیم بگیریدا
از همین الان هر ماه مالیات بر همه چیز –
آب ، نان ، آزادی ، خنده ، گریه ، اتاق ، توالت و ... را تقدیم کنیم
تا اگر مردیم دولت نام ما را به نیکویی ببرد
--==--
نیاز اول –
در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو
عالم پر است از تو و خالی ست جای تو
"این مال صائب است "
وقتی که گاهی یک بیت شعر
را زمزمه می کنم و
به باران نگاه می کنم یا به
پنجره های خیس شده یا درختان سر شار
از عا شق شدن و به قول سهراب
زیر باران باید با زن خوابید .
می بینید اول یه حس روحی است
بعد جسمی می شود
فکر می کنم صائب هم همین را می گوید
عالم پر است از تو خالی است جای تو
شاید تموم آدم هایی که دور و برمون هستن
با این بیت تعریف بشن تموم بشن
توی تموم فعالیت ها و ذهنیت ها .
فرقی ندارد اون آدم چی کاره باشه یا دنبال
چی باشه فقط توی همین بیان خالی می شه
و می شه تعریفش کرد
نیاز دوم –
رفیقم نامزد کرده – البته رفیق که نه همین طوری سلام و علیک
اون جمعه آخر ماه مبارک را
گذاشته بره با خانومش تظا هرات روز قدس –
بهش گفتم" بودی حالا "
گفت نه باید برم آماده بشم
روز جمعه قراره خانومم را ببرم روز قدس تظاهرات
خب این طوری بیشتر می تونه همسرش را ببینه – حرف بزنه –
دستش را بگیره –
قدم بزنه –
دیگه مجبور نیست ماشین باباش را بر داره
و زود هم بر گرده و حس نکنه همسرش چطوریه .
حالا تصور کنید اون وسط خیلی ها دارند
گلویشان را پاره می کنن
با الموت لاسراییل
و الموت لامریکا
و اینها دارن گل می گن و گل می شنفن
هوا هم که سرد نیست.
نیاز سوم –
نمی دونم چطوری آدم می تونه با حرارت
حرفی را بزنه که خودش اصلا اون را باور نداره .
بهش اعتقاد نداره ؟
نمی دونم چرا آدم ها واسه
یه قرون دوزار مجبور می شن این طوری باشن
همون بحث نقاب .
البته فرق می کنه چون نقاب فقط صورت
رو می پوشونه – اما این جور
آدم ها تمام وجودشان را تغییر می دن
و چقدر راحت با این مسئله کنار می ان .
نمی دانم شاید بعد ها این دو شخصیتی
یا چند شحصیتی بودن ،
کار دستشون بده و دیوونه بشن
و خودشون هم تشخیص ندن
که حالا باید کدوم شخصیت باشن
و اصلا شخصیت واقعی کدوم بود.
نیاز چهارم –
شبهای قدر هیچ لطفی نداشت ( چون تموم شد)
اما من فکر می کنم چه دلیلی داره که
ما باید همیشه عزادار باشیم
و همیشه توی سر و صورتمان بزنیم
و مویه بکنیم .
چرا ما باید همیشه
از گناه حرف بزنیم و استغفار کنیم
اصلا چرا باید گناه کنیم
که استغفار پشت بندش بیاد.
چرا ما همیشه به دنبال بهانه ای
هستیم که گریه کنیم که همه چیزمون
سیاه پوش بشه –
خب که چی – حتی اسم بچه هامون
را هم اسمهایی می ذاریم که
وقتی صدایشان می کنیم
غم غیر مستقیم گلویمان را می فشارد
چون تاریخ ذهنی ما سیاه جامه است .
غصه است
ما آیا حق خندیدن نداریم
بعد یک چیزی
شما اگر عزیزی را از دست بدهید
( فرقی نمی کنه کی ، کجا ، چگونه )
بعد از یک مدت یادتان می رود و حاک سرد است .
اما چرا یک سری مرگ و میرها و شهادتها ی تاریخی
همیشه با ماست
و روزها به دنبال هم می دوند
تا به آنها برسن تا دق دل ما را بگیرد
البته خوش به حال آنها که
یک مشت اشک می ریزن
بعدش لبهایشان به خنده و
زبانشان به شوخی باز می شه
همان جا ، همان لحظه –
یعنی مثل یه نوار می مونن
یه طرفش غمه یه طرفش شادی و شنگولی .
برای همین می گن دنیا
مثل یه سکه می مونه یه
روش غمه یه روش شادی
اما برای ما این غم هاست
که پر رنگه مثل اینکه
یه درخت سبز را نقاشی کنی بعد
پس زمینه سیاه باشه سیاه سیاه
نیاز پنجم-
فکر می کنم همه اونهایی
که کتاب نوشتن تا بگن این دنیا هدف دار است
و ما برای چیزی آفریده شدیم
بیراهه رفتن
یعنی نه اینکه دنیا هدف دار نیست
و ما کشکی خلق شدیم
اما حقیقتش اینه که هیچ کدوم نتونستن اثبات کنن –
فقط اگه بگی چی شد
می گن شک نکن –
لعنت بفرست بر دل سیاه شیطون .
نمی دونم چرا یه دفعه
یاد اون دو تا نوار افتادم
که جمکران می فروشن
سیر و سیاحت در عالم برزخ
توسط حاج آقا قوچانی –
اگر دستتون رسید گوش کنید
صدای بادهایی که از اون تو می آد خیلی وحشتناکه.
نیاز آخر-
گاهی توی این جعبه جادویی
که ای کاش توش کشک می فروختن
تا سریال و دو ریال و فیلم و پیلم و میلم –
یه سریالی یا برنامه ای گل می کنه
از دستشون در می ره
البته بعد ماست مالیش می کنن
یعنی یه دفعه یادشون می آد
که نخورده مست کردن و سریع عاقل می شن
و اون چاکی رو که در ذهن ها ایجاد کردن می دوزن
و آخر سریال به خیر و خوشی جمع می شود .
این سریال که توی ماه مبارک
پر از گریه و شهادت و ماتم و عزا ( به میهمانی خدا برویم)
از شبکه دو پخش می شه
اسمش هست " نو عروس"
و من برای اولین بار ذهنیت خودم
را در باره جماعت زن و دختر این دوره
(البته نه همه – جمع نمی بندم)
به تصویر کشیده می بینم –
خوشحالم که ذهنیت هایم زنده اند –
نفس می کشند – و حرف می زنند.
ذهنیت حضرت امیر در باره زن
به شدت زیبا است
حتما خواهم نوشت
یک ذهنیت ابدی .
تا دیدار دوباره------
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱

 

سبزی اول –
نمی دانم آیا روزه هایی که
اینجا گرفته می شه قبوله یا نه ؟
همان حکایت اخته کردن بعضی هاس
که گناه نکن –
اون وقت می گن داشته باشه
و گناه نکن
آدمی که اخته اس دیگه
گناه نمی شناسه.
حالا اینجا توی محیط اداری
توی مردم – توی خیابون – بیابون – بالاشهر – پایین شهر
شما فکر کن بیای بیرون روزه هم نگیری
اون وقت چی بخوری چطوری بخوری
کجا بخوری کی بخوری با کی بخوری ؟
خب وقتی یه محیطی درست کردیم که هیچ طوری
پا نده خب آدم می گه بذار روزه بگیرم
من که نمی تونم بیرون از خونه چیزی بخورم –
حداقل صواب که داره .
خب من می پرسم این روزه قبوله؟!
سبزی دوم –
می گن روزه واسه این نیس
که فقط گرسنه و تشنه باشی
واسه اینه که نفس خودت رو تربیت کنی
چشمهات روزه – لبهات روزه – تمام اعضاء و جوارح بدنت روزه-
دستهات روزه –
من نمی فهمم چطوری باید این ها روزه بشن .
من نمی تونم چشمهام رو ببندم
و با عصا توی خیابون راه برم .
نیگاه می کنم اما لذت نمی برم
و هیچ احساسی ندارم .
البته اول ماه نگاه را می دزدیدم
اما دیدم چیزی که فاییده نداره دزدیدن نگاهه .
پس چون تاثیر منفی ندازه بی خیال.
سبزی سوم –
همیشه قشر دانشجو زغالهای سلطنتی بودن
که نیاز دااشتن به یه جرقه .
چند بار این واقعیت اثبات شده است.
نمی دونم توی خارج هم این مسئله صادق است یا نه
اما اینجا چرا .
فقط کافیه بگی شما قشر روشنفکر
هستید و باید اعتراض کنید .
دانشجویی که سرش را بندازه
پایین بیاد وبره ، واحد پاس کنه گوسفنده –
اون وقت ببین چه واوی لایی می شود.
سبزی چهارم –
آدم وقتی زنده است به هر حال می تونه
از زیر مالیات در بره
البته اگه حقوق بگیر دولت نباشه.
مثل ماهی تازه که لیزه .
اما وقتی مرد و دار فانی را خداحافظش کرد
دولت مثل یه لاشخور با ادب
که دندونهاش رو مسواک زده
از راه می رسه و مالش رو مصادره موقت
می کنه و مالیات بر ارث رو بر می داره
واسه اینکه دولت نفرین نکنه ما
زود تر بمیریم تا مالیاتش را بگیره
بیایید تصمیم بگیریدا
از همین الان هر ماه مالیات بر همه چیز –
آب ، نان ، آزادی ، خنده ، گریه ، اتاق ، توالت و ... را تقدیم کنیم
تا اگر مردیم دولت نام ما را به نیکویی ببرد
--==--
نیاز اول –
در هیچ پرده نیست نباشد نوای تو
عالم پر است از تو و خالی ست جای تو
"این مال صائب است "
وقتی که گاهی یک بیت شعر
را زمزمه می کنم و
به باران نگاه می کنم یا به
پنجره های خیس شده یا درختان سر شار
از عا شق شدن و به قول سهراب
زیر باران باید با زن خوابید .
می بینید اول یه حس روحی است
بعد جسمی می شود
فکر می کنم صائب هم همین را می گوید
عالم پر است از تو خالی است جای تو
شاید تموم آدم هایی که دور و برمون هستن
با این بیت تعریف بشن تموم بشن
توی تموم فعالیت ها و ذهنیت ها .
فرقی ندارد اون آدم چی کاره باشه یا دنبال
چی باشه فقط توی همین بیان خالی می شه
و می شه تعریفش کرد
نیاز دوم –
رفیقم نامزد کرده – البته رفیق که نه همین طوری سلام و علیک
اون جمعه آخر ماه مبارک را
گذاشته بره با خانومش تظا هرات روز قدس –
بهش گفتم" بودی حالا "
گفت نه باید برم آماده بشم
روز جمعه قراره خانومم را ببرم روز قدس تظاهرات
خب این طوری بیشتر می تونه همسرش را ببینه – حرف بزنه –
دستش را بگیره –
قدم بزنه –
دیگه مجبور نیست ماشین باباش را بر داره
و زود هم بر گرده و حس نکنه همسرش چطوریه .
حالا تصور کنید اون وسط خیلی ها دارند
گلویشان را پاره می کنن
با الموت لاسراییل
و الموت لامریکا
و اینها دارن گل می گن و گل می شنفن
هوا هم که سرد نیست.
نیاز سوم –
نمی دونم چطوری آدم می تونه با حرارت
حرفی را بزنه که خودش اصلا اون را باور نداره .
بهش اعتقاد نداره ؟
نمی دونم چرا آدم ها واسه
یه قرون دوزار مجبور می شن این طوری باشن
همون بحث نقاب .
البته فرق می کنه چون نقاب فقط صورت
رو می پوشونه – اما این جور
آدم ها تمام وجودشان را تغییر می دن
و چقدر راحت با این مسئله کنار می ان .
نمی دانم شاید بعد ها این دو شخصیتی
یا چند شحصیتی بودن ،
کار دستشون بده و دیوونه بشن
و خودشون هم تشخیص ندن
که حالا باید کدوم شخصیت باشن
و اصلا شخصیت واقعی کدوم بود.
نیاز چهارم –
شبهای قدر هیچ لطفی نداشت ( چون تموم شد)
اما من فکر می کنم چه دلیلی داره که
ما باید همیشه عزادار باشیم
و همیشه توی سر و صورتمان بزنیم
و مویه بکنیم .
چرا ما باید همیشه
از گناه حرف بزنیم و استغفار کنیم
اصلا چرا باید گناه کنیم
که استغفار پشت بندش بیاد.
چرا ما همیشه به دنبال بهانه ای
هستیم که گریه کنیم که همه چیزمون
سیاه پوش بشه –
خب که چی – حتی اسم بچه هامون
را هم اسمهایی می ذاریم که
وقتی صدایشان می کنیم
غم غیر مستقیم گلویمان را می فشارد
چون تاریخ ذهنی ما سیاه جامه است .
غصه است
ما آیا حق خندیدن نداریم
بعد یک چیزی
شما اگر عزیزی را از دست بدهید
( فرقی نمی کنه کی ، کجا ، چگونه )
بعد از یک مدت یادتان می رود و حاک سرد است .
اما چرا یک سری مرگ و میرها و شهادتها ی تاریخی
همیشه با ماست
و روزها به دنبال هم می دوند
تا به آنها برسن تا دق دل ما را بگیرد
البته خوش به حال آنها که
یک مشت اشک می ریزن
بعدش لبهایشان به خنده و
زبانشان به شوخی باز می شه
همان جا ، همان لحظه –
یعنی مثل یه نوار می مونن
یه طرفش غمه یه طرفش شادی و شنگولی .
برای همین می گن دنیا
مثل یه سکه می مونه یه
روش غمه یه روش شادی
اما برای ما این غم هاست
که پر رنگه مثل اینکه
یه درخت سبز را نقاشی کنی بعد
پس زمینه سیاه باشه سیاه سیاه
نیاز پنجم-
فکر می کنم همه اونهایی
که کتاب نوشتن تا بگن این دنیا هدف دار است
و ما برای چیزی آفریده شدیم
بیراهه رفتن
یعنی نه اینکه دنیا هدف دار نیست
و ما کشکی خلق شدیم
اما حقیقتش اینه که هیچ کدوم نتونستن اثبات کنن –
فقط اگه بگی چی شد
می گن شک نکن –
لعنت بفرست بر دل سیاه شیطون .
نمی دونم چرا یه دفعه
یاد اون دو تا نوار افتادم
که جمکران می فروشن
سیر و سیاحت در عالم برزخ
توسط حاج آقا قوچانی –
اگر دستتون رسید گوش کنید
صدای بادهایی که از اون تو می آد خیلی وحشتناکه.
نیاز آخر-
گاهی توی این جعبه جادویی
که ای کاش توش کشک می فروختن
تا سریال و دو ریال و فیلم و پیلم و میلم –
یه سریالی یا برنامه ای گل می کنه
از دستشون در می ره
البته بعد ماست مالیش می کنن
یعنی یه دفعه یادشون می آد
که نخورده مست کردن و سریع عاقل می شن
و اون چاکی رو که در ذهن ها ایجاد کردن می دوزن
و آخر سریال به خیر و خوشی جمع می شود .
این سریال که توی ماه مبارک
پر از گریه و شهادت و ماتم و عزا ( به میهمانی خدا برویم)
از شبکه دو پخش می شه
اسمش هست " نو عروس"
و من برای اولین بار ذهنیت خودم
را در باره جماعت زن و دختر این دوره
(البته نه همه – جمع نمی بندم)
به تصویر کشیده می بینم –
خوشحالم که ذهنیت هایم زنده اند –
نفس می کشند – و حرف می زنند.
ذهنیت حضرت امیر در باره زن
به شدت زیبا است
حتما خواهم نوشت
یک ذهنیت ابدی .
تا دیدار دوباره------
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ،۱۳۸۱

 

باز هم سلام و سلامتی و همیشه خوش باشید .
حالا خوشبختی چیست بماند.
حکایت ما ایرانی ها هم حکایت عجیبی است .
نمی دانم توی ممالک دیگه هم
از این قضیه ها هست یا خیر . حساب کتاب دارد .
می گویند صدای دهل
از دور خوش است .من هیچ گونه اظهار نظری
نمی کنم در باره چیز هایی
که ندیدم و آدم هایی که
ندیده ام .فقط همین چهار دیواری
آپارتمون خودمون ایران .
داشتم می گفتم
ملت ما طوری عمل می کند . برخورد می کند
که دقیقا حالتی که به آدم دست می ده
عین حالت پس از خوردن شولی یزدی است
عرض شود
که شولی یزدی یه آشه
که همش سبزی اس و اگر زیاد بخوری
تا الی صبح به ترتر می افتی
و امونت نمی ده و
همش روی کاسه توالت باید چرت بزنی .
چون تا وقتی روی اون
هیچ خبری نیست
همین که بلند می شی راه می افته.
بعد که خسته می شی می آی بخوابی .
دوباره همین که بدنت سست می شه
و چشمهات سنگین ،
دوباره می اد مجبوری
یا توی تومونت بریزی
یا بکشی بالا و بدوی به سمت کاسه توالت
و روی آن چرت بزنی .
خلاصه نمی شه
فهمید این ملت چه فنتی هستن .
نمونه های زیر از این دست است
1- اول خودم یه روزی گوشهام رو می گرفتم
تا نوار داریوش و گوگوش و مهستی اخلاقم
را فاسد نکنه
بعد شبهای سرد جمعه های زمستون
که سگ رو می زدی بیرون نمی اومد
می اومدیم میدون رو قرق می کردیم
بعد نوارهای مبتذل رو از توی ماشین ها
جمع آوری می کردیم و استغفر ا...
اما حالا معتاد شدم
حتما باید آهنگهای شهره و هایده و حمیرا و
گوگوش و ابی و سیاوش و...
اولا خودم یه روزی وقتی یه
دختر خوشگل با نمک رو
می دیدم همون اولین نگاه
را فاکتور می گرفتم
و نگاه نصفه نیمه می مرد
و هیچی
اما حالا به بهونه کفش
شخصینهای داستانی
توی ذهن دخترها
هم نفوذ می کنم
چه برسد به لباس و پر و پاچه !(خر خودتی )
2- اونی که قواله اش بعد از 598 هس
و ریش گذاشته اومده
توی دانشگاه و سبحکم ا.. و از این حرفا
بعد چهار تا چشم و لب
و چادر و شلوار چسبون به مانتو دیده
و حالا بیا و ببین چه خبره .
هیچ خبری نیست
با نگاهش از هر جای دخترها که بتونه آویزون می شه .
ریش نداره شلوار راسته لی می پوشه
آقا دایی رو از این کفه ترازو می اندازه
توی اون کفه ترازو
بعدش می خنده و ارواح
خیک باباش ادکلن بیست و سی تومنی می خره .
تازه گیها دنبال جریز قه اس.!
3- یکی هم از پشت کوه همراه
خورشید در می آد
از جهان خواران و اصطلاحات و سلمونی
واز این حرفا
بعد می شه نماینده یه عده توی
یه جایی مثل تالار پذیرایی فلان
بعدش که شد نماینده می آد واسه همون ها
صحبت می کنه
و می گه کی گفته اون حرفها درسته- اصلا –
یه حرفای دیگه ای درسته
بعد بگیر و هاچین واچین
گردنت رو ور چین.
مثل همون سبیل آتشین یا گرز گران
این مثلا وقتی توی
بازی باخته شاه امر کرده
سرش راببرید
حالا یکی هم پیدا نمی شه
محض رضای خدا با راسته دستش
زیر گلوی بابا بکشه
و صدای خر خر در بیاره
می ترسم حکایت ناصری بشه
ننه بچه اش رو آورده بود
خدمت ناصر میرزا همان شاه شهید
بعد التماس که اذیت می کنه
تخسه شر محله است
قبله عالم به سلامت باشد
شاه هم داد می زند میر غضب –
جلاد می آد اون چرمی مخصوص
را پهن می کنه
بچه را می خوابانه روش
دو تا انگشت دست چپ توی سورا خهای دماغ
تا کله خوب بره بالا با دست راست هم چاقوی
سلاخی را می ذاره زیر گلوی بچه
زن بدبخت می گه غلط کرد قبله عالم .
امان بده .
شاه فرمودند :نبر
اما میر غضب که یک عمر شنیده است ببر ، می برد

4- یه روزی یه آدم های خوبی
رفتن واسه آب و خاک و مذهب پرپر شدن .
حالا خیلی ها دو قورت و نیمشان
باقیه که چرا رفتن مگه بی کار بودن .
خب سرباز فراری می شدن!
بعضی ها هم شال و کلاه می کنن و می رن ته ارتفاعات
و فاتحه می خونن.
یک عده هم از این تاغار شکسته و ماست ریخته
شدن کاسه لیس و رمان نویس .
البته پولش را تیغیدن
اما رمانش هنوز توی ذهنشان داره
بازی بازی می کنه .
شاید مثل اون بابایی که رفت انگلیس پناهند شد
اصلا توی ذهنش هم طرح رمان جنگ نبود.
بعضی ها هم الن وتلپ
بلند می شن می رن توی ارتفاعات
خنک و سرد بعد می گن
ما این رو می شناسیم . پلاک رو می گن –
بعد چفیه می اندازن دور گردنشون
تا پلاک قایم بشه.
یه عده هم می گن به باز ماندگانشان می رسن.
دیگه مرگ می خوان برن
گیلان و
من نمی فهمم
چرا یکی که مرگ می خواد باید بره گیلان .
اون همه آب و حیات و جنگل و سبزی و خلاصه نمی دونم .
5- این تاپ هم واسه ما شده درد سر –
این تاپ همون پاپه که الان مد شده
تاپ به لباس لختی می گن –
کاپ هم جایزه می دن . موسیقی کاپ یا تاپ یا پاپ
( یعنی واقعا ما خر هستیم؟).
همون صدا از حنجره آدم های دیگه
بعد مردم هم مثل خر کیف می کنن.
اگه همین طوری پیش بریمپ
توی صنعت هم همچین تخم دو زرده ای بذاریم
صنعتمون توپ می شه .
مونده فقط دخترها برقصن
توی نوار های تصویری و
خلاصه شوی ترکیه و عربی بشه.
6- این فاحشه بازار هم
مثل این سوسک های ژاپنی
هر چی جمع می کنی می کشی
دوباره سرطانی توی خانه پخش می شه.
قرار شد خانه های عفاف راه اندازی بشه
کارت داشته باشن – دکتر رسیدگی کنه حقوق – مالیات – خلاصه ،
اما طرحش هنوز راه نیفتاده خدا کنه راه بیفته –
شاید رشد سرطانی اون توی
همه جامعه متوقف بشه
مثل سم می مونه که وارد خون بشه
اون وقت تموم سلولهای بدن
اون رو لمس می کنن.
الان همه جا هست
فقط باید طالب باشی همین .
اگه کنترل بشه بهتره
تا همین طوری ول بشه .
این هم نوعی زندگیه .
حالا جبری یا اختیاری .
اگه مریضن درمان بشن اما اگه نه می خوان
بدون سرمایه پول دار بشن
خب دولت هم مالیات بگیره مگه چی می شه
7- یه موقعی در باره دختر های فراری
حرف زیاد داشتم
الان جمعه ها دوران سرکشی یا همون سگ کشی
به این طور دختر ها می پردازه –
خدا کنه که بعد از چند قسمت دروغ نشه و حروم نشه.
آخه الان دختر فراری هم زیاد داریم
اینها می تونن فردا توی خونه های عفاف کار مندان
خوبی بشن.
کاسبهای خوبی بشن
می تونن هم برگردن پیش پدر مادر شون شوهر کنن
البته اگه بازدید نشده باشن و پلاک نخورده باشن !
نمی دونم چرا ما می گیم
همه چیز ما اسلامیه
اما تموم مظاهر غرب و اروپا و مرو پا توی کشور ما
حالت حاکم داره نه حتی محکوم.
مثل دختر فراری – مثل فحشا –
مثل عرق خوری سگی – مثل طلاق و ملاق –
مثل قتل و غارت – مثل آدم کشی های اسمی –
مثل بازیهای زبانی و بیانی و تصویری
8- بهتره این نوع آدمها را بذارم واسه یه وقت دیگه –
9- نمی دونم اما یه حس بدی دارم
اون حس به من می گه ولشون کن اما من نمی تونم –
کاشکی مثل اون رفیق خر مقدسم
می تونستم این ها را از جلوی چشم پاک کنم .

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸۱

 

باز هم سلام و سلامتی و همیشه خوش باشید .
حالا خوشبختی چیست بماند.
حکایت ما ایرانی ها هم حکایت عجیبی است .
نمی دانم توی ممالک دیگه هم
از این قضیه ها هست یا خیر . حساب کتاب دارد .
می گویند صدای دهل
از دور خوش است .من هیچ گونه اظهار نظری
نمی کنم در باره چیز هایی
که ندیدم و آدم هایی که
ندیده ام .فقط همین چهار دیواری
آپارتمون خودمون ایران .
داشتم می گفتم
ملت ما طوری عمل می کند . برخورد می کند
که دقیقا حالتی که به آدم دست می ده
عین حالت پس از خوردن شولی یزدی است
عرض شود
که شولی یزدی یه آشه
که همش سبزی اس و اگر زیاد بخوری
تا الی صبح به ترتر می افتی
و امونت نمی ده و
همش روی کاسه توالت باید چرت بزنی .
چون تا وقتی روی اون
هیچ خبری نیست
همین که بلند می شی راه می افته.
بعد که خسته می شی می آی بخوابی .
دوباره همین که بدنت سست می شه
و چشمهات سنگین ،
دوباره می اد مجبوری
یا توی تومونت بریزی
یا بکشی بالا و بدوی به سمت کاسه توالت
و روی آن چرت بزنی .
خلاصه نمی شه
فهمید این ملت چه فنتی هستن .
نمونه های زیر از این دست است
1- اول خودم یه روزی گوشهام رو می گرفتم
تا نوار داریوش و گوگوش و مهستی اخلاقم
را فاسد نکنه
بعد شبهای سرد جمعه های زمستون
که سگ رو می زدی بیرون نمی اومد
می اومدیم میدون رو قرق می کردیم
بعد نوارهای مبتذل رو از توی ماشین ها
جمع آوری می کردیم و استغفر ا...
اما حالا معتاد شدم
حتما باید آهنگهای شهره و هایده و حمیرا و
گوگوش و ابی و سیاوش و...
اولا خودم یه روزی وقتی یه
دختر خوشگل با نمک رو
می دیدم همون اولین نگاه
را فاکتور می گرفتم
و نگاه نصفه نیمه می مرد
و هیچی
اما حالا به بهونه کفش
شخصینهای داستانی
توی ذهن دخترها
هم نفوذ می کنم
چه برسد به لباس و پر و پاچه !(خر خودتی )
2- اونی که قواله اش بعد از 598 هس
و ریش گذاشته اومده
توی دانشگاه و سبحکم ا.. و از این حرفا
بعد چهار تا چشم و لب
و چادر و شلوار چسبون به مانتو دیده
و حالا بیا و ببین چه خبره .
هیچ خبری نیست
با نگاهش از هر جای دخترها که بتونه آویزون می شه .
ریش نداره شلوار راسته لی می پوشه
آقا دایی رو از این کفه ترازو می اندازه
توی اون کفه ترازو
بعدش می خنده و ارواح
خیک باباش ادکلن بیست و سی تومنی می خره .
تازه گیها دنبال جریز قه اس.!
3- یکی هم از پشت کوه همراه
خورشید در می آد
از جهان خواران و اصطلاحات و سلمونی
واز این حرفا
بعد می شه نماینده یه عده توی
یه جایی مثل تالار پذیرایی فلان
بعدش که شد نماینده می آد واسه همون ها
صحبت می کنه
و می گه کی گفته اون حرفها درسته- اصلا –
یه حرفای دیگه ای درسته
بعد بگیر و هاچین واچین
گردنت رو ور چین.
مثل همون سبیل آتشین یا گرز گران
این مثلا وقتی توی
بازی باخته شاه امر کرده
سرش راببرید
حالا یکی هم پیدا نمی شه
محض رضای خدا با راسته دستش
زیر گلوی بابا بکشه
و صدای خر خر در بیاره
می ترسم حکایت ناصری بشه
ننه بچه اش رو آورده بود
خدمت ناصر میرزا همان شاه شهید
بعد التماس که اذیت می کنه
تخسه شر محله است
قبله عالم به سلامت باشد
شاه هم داد می زند میر غضب –
جلاد می آد اون چرمی مخصوص
را پهن می کنه
بچه را می خوابانه روش
دو تا انگشت دست چپ توی سورا خهای دماغ
تا کله خوب بره بالا با دست راست هم چاقوی
سلاخی را می ذاره زیر گلوی بچه
زن بدبخت می گه غلط کرد قبله عالم .
امان بده .
شاه فرمودند :نبر
اما میر غضب که یک عمر شنیده است ببر ، می برد

4- یه روزی یه آدم های خوبی
رفتن واسه آب و خاک و مذهب پرپر شدن .
حالا خیلی ها دو قورت و نیمشان
باقیه که چرا رفتن مگه بی کار بودن .
خب سرباز فراری می شدن!
بعضی ها هم شال و کلاه می کنن و می رن ته ارتفاعات
و فاتحه می خونن.
یک عده هم از این تاغار شکسته و ماست ریخته
شدن کاسه لیس و رمان نویس .
البته پولش را تیغیدن
اما رمانش هنوز توی ذهنشان داره
بازی بازی می کنه .
شاید مثل اون بابایی که رفت انگلیس پناهند شد
اصلا توی ذهنش هم طرح رمان جنگ نبود.
بعضی ها هم الن وتلپ
بلند می شن می رن توی ارتفاعات
خنک و سرد بعد می گن
ما این رو می شناسیم . پلاک رو می گن –
بعد چفیه می اندازن دور گردنشون
تا پلاک قایم بشه.
یه عده هم می گن به باز ماندگانشان می رسن.
دیگه مرگ می خوان برن
گیلان و
من نمی فهمم
چرا یکی که مرگ می خواد باید بره گیلان .
اون همه آب و حیات و جنگل و سبزی و خلاصه نمی دونم .
5- این تاپ هم واسه ما شده درد سر –
این تاپ همون پاپه که الان مد شده
تاپ به لباس لختی می گن –
کاپ هم جایزه می دن . موسیقی کاپ یا تاپ یا پاپ
( یعنی واقعا ما خر هستیم؟).
همون صدا از حنجره آدم های دیگه
بعد مردم هم مثل خر کیف می کنن.
اگه همین طوری پیش بریمپ
توی صنعت هم همچین تخم دو زرده ای بذاریم
صنعتمون توپ می شه .
مونده فقط دخترها برقصن
توی نوار های تصویری و
خلاصه شوی ترکیه و عربی بشه.
6- این فاحشه بازار هم
مثل این سوسک های ژاپنی
هر چی جمع می کنی می کشی
دوباره سرطانی توی خانه پخش می شه.
قرار شد خانه های عفاف راه اندازی بشه
کارت داشته باشن – دکتر رسیدگی کنه حقوق – مالیات – خلاصه ،
اما طرحش هنوز راه نیفتاده خدا کنه راه بیفته –
شاید رشد سرطانی اون توی
همه جامعه متوقف بشه
مثل سم می مونه که وارد خون بشه
اون وقت تموم سلولهای بدن
اون رو لمس می کنن.
الان همه جا هست
فقط باید طالب باشی همین .
اگه کنترل بشه بهتره
تا همین طوری ول بشه .
این هم نوعی زندگیه .
حالا جبری یا اختیاری .
اگه مریضن درمان بشن اما اگه نه می خوان
بدون سرمایه پول دار بشن
خب دولت هم مالیات بگیره مگه چی می شه
7- یه موقعی در باره دختر های فراری
حرف زیاد داشتم
الان جمعه ها دوران سرکشی یا همون سگ کشی
به این طور دختر ها می پردازه –
خدا کنه که بعد از چند قسمت دروغ نشه و حروم نشه.
آخه الان دختر فراری هم زیاد داریم
اینها می تونن فردا توی خونه های عفاف کار مندان
خوبی بشن.
کاسبهای خوبی بشن
می تونن هم برگردن پیش پدر مادر شون شوهر کنن
البته اگه بازدید نشده باشن و پلاک نخورده باشن !
نمی دونم چرا ما می گیم
همه چیز ما اسلامیه
اما تموم مظاهر غرب و اروپا و مرو پا توی کشور ما
حالت حاکم داره نه حتی محکوم.
مثل دختر فراری – مثل فحشا –
مثل عرق خوری سگی – مثل طلاق و ملاق –
مثل قتل و غارت – مثل آدم کشی های اسمی –
مثل بازیهای زبانی و بیانی و تصویری
8- بهتره این نوع آدمها را بذارم واسه یه وقت دیگه –
9- نمی دونم اما یه حس بدی دارم
اون حس به من می گه ولشون کن اما من نمی تونم –
کاشکی مثل اون رفیق خر مقدسم
می تونستم این ها را از جلوی چشم پاک کنم .

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ،۱۳۸۱