سلام .
امروز شاید اول ماه مبارک رمضان باشه ،
شاید دوم شاید هم هیچم !
دیگه خوابهام هم پرشده از این حرفا
ساختمونی که توش داریم زندگی می کنیم
یه حیاط داره به چه بزرگی
اما چه فاییده یه همسایه ترک داریم که وسواسیه .
هی بشور و بشور و بشور
قالی هم می شوره یعنی همه چی رو می آره
توی حیاط و بشور و بشور
فکر کنم این دفعه آب رو قطع کنن. اخه جریمه هم فاییده نداره
ساختمون مثل آب کشه . از هر جاش آب می چکه
یا باید پول قسط هاش رو بدی یا پول سوراخ هاش رو
خلاصه داستانی داریم با آپارتمون نشینی و
بلد نبودن فرهنگ آپارتمون نشینی
یه همسایه داریم از این آپاچی هاس
میگه بذار سوراخ باشه من
پول نمی دم.
توی جاده ها تصادف زیاد می شه
سه تاآدم که رفته بودن ببینن
این گوشتهای آلوده از کجا اومده
توی برگشت از شمال توی جاده چالوس دود شدن
یاد اون خاطره سکس در جنگل اون توت فرنگی افتادم
بعد یکی عفو می خوره
ما سرمون رو از توی آخور خالی در می آریم یه
نیگاه به اطراف می کنیم
بعد دوباره سرمون توی آخور
می ره . راستی یه کم علف توش هست یا ریختن !
اما اگه بوده پس چرا ند ید یم
اگه هم ریختن پس چه جوری که ند ید یم کی ریخت.
اصلا ولش کن علفت رو بخور
روزه می گیریم .
نماز می خونیم حرف می زنیم راستی
"هفت قامت بی چتر با هزار دست" هم در اومد .
عجب کتابی شده . قراره توی بازار نشر پخش بشه
ایشالله توی فروشگاه مرکزی پکا
توی فلسطین یه کم بالاتر از دانشگاه آزاد
هم مقبول بیفته
در حال حاظر پخش کتاب یه شماره تلفن داره
می شه سفارش داد( 2458882 021".
اگه این دو هزارتا بره
من یه کتاب مستقل می زنم
شاید یکی از رمانهام مثل "نه گاو بود نه پرستو "
شاید هم" قلب چوبی" شاید هم " پیامبری از شرق"
این کتاب " هفت قامت بی چتر با هزار دست "
یه مجموعه است برای هفت نفر
من – جمالی – بذر افشان – غریب دوست – غیاثی – حسینی و امیر خانی .
غیر از آخری بقیه یه موقعی بچه های "هزار دستان" بودن.
یه گروه با هزار امید
من بعنوان یه رهبر یا به قول فرنگی ها لیدر
لیدری که هیشکی قبولش نداشت جز خودش
شاید هم الان همینطوری باشه
مهم است که دیگران برای ادم تره خورد کنن
اما قبلش بهتره
آدم به خودش ایمان داشته باشه
یه وقتی اول یه مجموعه داستانم نوشتم
" این آدم رو آزار نمی ده که کتابش چاپ نشه
این آدم رو می کشه که کتابش چاپ بشه اما
هیشکی نخوندش!
داشتم می گفتم ما همه از یه جا
با هم جمع شد یم.
واقعیت اینه که جمالی
بچه ها رو دور هم جمع کرد
مجله می زدیم . تجربی یعنی اولش
جلال بود که بین بچه ها تفرقه انداختن و از هم پاشید
مثل اون داستان توی مثنوی که باغبون زورش
به سه نفر نمی رسید و
اول تفرقه انداخت بعد یکی یکی بیرونشون کرد
یا مثل اون داستان توی مرزبان نامه سه تا گاو .
اما نتونستن توی هزاردستان تفرقه بیندازن
پس اول گفتن مجله تون دیگه چاپ نشه
دوم هم گفتن برین گم شین
و ما رفتیم اما گم نشد یم. اما اونها گم شدن
می پرسین اونها کین .
یه مشت بی سواد از خیل بی سوادهایی که در بالای بادبانهای
فرهنگی کشور دارن می گن
سه مایل به چپ یا سه مایل به راست
خشکی خشکی نجات بافتیم.
و خوش به حال این فرهنگ که این قدر پوست کلفته.
حالا توی روز های دیگه از این
" هفت قامت" هر کدوم یه داستان می نویسم
فقط بگم که داستان ها رو خودشون اتخاب کردن
چون من براشون حکم یه لیدر را نداشتم
یه داستان هم براتون همین امروز می فرستم
از کار های خودم یه کاری که من
خیلی دوستش دارم
اما از کتاب "هفت قامت000 " حذف شده است
یه دفعه یادم اومد
از یه روزنامه یادی بکنم
ازاین خردادی ها که
صاحب امتیازش زندون هم رفت
یه وقتی ویارم گرفت برم توی این روزنامه ها
گفتم اگه یکی مثل" کسالت" پر از
عقده و بی سوادیه و دلش می خواد تو
بشی یه ستون هر روز
که فحش بدی به این واون
حتما این خردادی ها پرن از آدمهای با شخصیت
با این دید رفتم
توی این خردادی و چقدر دور بود
انتهای مرفهین بی درد.
یارو داشت با دو تا
جوجه جیگر لاس خشکه می زد
وقتی گفتم واسه چی اومدم و چی می خوام
بلند شد رفت توی بالکن یا همان تراس
و شروع کرد با موبایل صحبت کردن
بعد مسعود هم با من بود گفت عباس بلند شو بریم
گفتم صبور باش .
یارو اومد دوباره رفت سراغ همون کاری که
قبل از موبایل می کرد
خودم رو انداختم وسط و خلاصه قلاب سنگ شدم
اومدیم بیرون دوباره با هاش قرار گذاشتم
یه مصاحبه هم با یکی کردم
چاپش کرد اما بی نام ونشان . مچاله شده .
خب من هم دیگه نرفتم سراغش
تا اینکه لاس نامه اش تعطیل شد
بعد من فهمیدم که هنوز هم سگ زرد برادر شغاله
فعلا والسلام.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱

 

ما که راضی هستیم.
به نام خدا – سلام این هم مثل بقیه داستانهای من – کمی سخت پسند است–امیدوارم که مرا ببخشید0 حسن فدای حسین0
یک000
امروز اعلام شد که در عزای سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله حسین (ع) دیگر از دسته و زنجیر زنی و ناهار و شربت و شام وسینه زنی خبری نیست0 امروز اعلام شد که امسال محرم و صفر دیگر این هیئت و آن هیئت نداریم. همه باید بروند مسجد و بنشینند و فکر کنند 0 در مسجد هم سخنرانی گریه آور نداریم چون ممکن است حاضرین تحریک شوند و بلند شوند لخت شوند و یا حسین – یا حسین کنند و بوی عرق توی مسجد را پر کند و شالاپ و شا لاپ بریزد توی صورت دیگران .0طرح امسال برای مردم تازه گی خواهد داشت امسا ل خواهیم د ید و خواهید دید که سوگواری واقعی یعنی چه ! 0 البته ما به تمام عزاداریهای سالها ی گذشته احترام می گذاریم و از آنها به خوبی یا د می کنیم و برای تمام رفتگان از خداوند شفاعت آقا و مادر پهلو شکسته شان را در سر حوض کوثر طلب داریم. با توجه به طرح جد ید تمام علمها چه کم تیغه چه پر تیغه –چه طلا چه نقره چه آهن –چه آنهایی که خوب به هم سلام می دهند چه آنهایی که اصلا بلد نیستند به هم سلام بدهند –
کتل ها –قمه ها –شمشیرها – زنجیرها – سنج ها- طبلها –از سطح شهر جمع آوری
می شوند . امید که امت عاشورایی مانند سالهای گذشته یاد و خاطره مظلومیت آقا را به گوش تمام جهانیان برسانند. در ادامه با ید به اطلاع همه برسانیم که دهه اول محرم به دو قسمت مساوی تقسیم شده است . پنج روز برای زنان جامعه اسلامی و پنج روز دیگر برای آقایان یا همان برادران0البته تاسوعا و عا شورا به تساوی تقسیم شده است 0 اول تا چهارم به اضافه تاسوعا برای مردها ---پنجم تا هشتم به اضافه عاشورا برای زنان 0 حضور مردها در روز های غیر خودشان ممنوع است وآنها می توانند در خانه به عزاداری بپردازند . البته امسال عزاداری تنها به فکر منتهی می شود0 امسال مردم بیدار دل باید در رفتار و گفتار و کردارخود حسین را سرمشق و الگو قرار دهند . آن آدم نادرست و خلاف کار همچون حر بن یزید ریاحی به تزکیه نفس بپردازد و دوباره بعد از محرم و صفر شروع نکند بلکه تمام شده باشد0 آن خانم به تزکیه نفس مشغول شود – آن دختر هم همین طور – آن مرد هم – آن پسر هم 0خلاصه قمه بر سر خودتان فرود نیاورید –قمه توبه برقلبتان بزنید . دیگر آن تجمع ها را ندارید . دیگر امید که حماسه حسینی در خون و رگ و ریشه ما حیات تازه ای بدمد انشاء الله .
دو000
به نام خدا –خیلی خیلی محرما نه
از: سازمان اطلا عات و امنیت کشور
به: مرکز بر گزاری جشنها و مراسم مذهبی
احترما با توجه به گذشت سه روز از ماه پیروزی خون بر شمشیر – هنوز هیچ مراسمی از طرف مردم برگزار نشده است و آنها بی تفاوت به زندگی روز مره خودشان ادامه می دهند 0 با توجه به با زتا ب این وضعیت در رسانه های خارجی و افت شدیدی که دچار دیپلماسی کشور خواهد شد خواهشمند است تصمیمی جد ی در رفع این معضل گرفته شود 0 ما هر چه داریم از حسین است 0
سه000
__ سلام حاجی قربونت – امشب هیئت کجا ست سه روز از صواب محروم شدیم
__اوهوم میگن کار ستون پنجم بوده خدا لعنتشون کنه که با عزاداری آقام بازی می کنن.
__حالا هر چی بود به خیر گذشت .این سه روز هم ابا عبدالله می بخشه
__خدا را شکر –ده شب اول مثل پارسال –خدا از سر تقصیر شون نگذره –گرد مرگ پاشیدن روی مردم
__زیادحرص وجوش نخورخداجای حق نشسته حاجی جون عزت زیاد0
__به سلامت ممد جان0
___سلام مریم دوباره همه چی آزاد شد امشب همه چیز رو بهش می گم تو هم می آی؟
___حالا هول نشو –بذار اون بیاد طرفت 0 تازه میگن چند تای دیگه هم داره 0
___دروغ می گن-دروغ می گن من میخوام تکلیفم را همین امشب روشن کنم 0 حالا میآی؟
___باشه میآم0 اما یه خورده فکر کن 0
____عجب سینه ها یی—عجب هلوها یی-کاشکی دهه اول محرم هر ما ه تکرار میشد !
____زرشک ! بالاها رو ندیدی آق تقی! با دسته ما بیا همه تا نزدیکیهای کمر را از پنجره می اندازن بیرون !
____پیاده که نمی رین؟
____علم و کتل را می اندازیم بالای خاور خودمون هم سووار می شیم رسیدیم اونجا پیاده می شیم دسته راه می افته بعد دوباره سووار می شیم برای ناهار برمی گردیم0 حالا می آی ____ببینم چی می شه . اینجا بمونم بهتره –همه چیز اینجا ست!
__________چند تا تور کردی؟
_____________وفور نعمته ! راحت میشه مخشون رو زد0
_______________تا سا ل دیگه محرم بیکار نیستیم!
_________________خدا را شکر – ما که راضی هستیم
_________________________یا حسین
___________________________یاحسین

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱

 

سلام باز هم من آمدم .
یه آدم تنها .
تنها نه اینکه دور و برش هیچ موجود زندهای نیست بلکه از این
جهت که توی یه فضای دیگه فکر می کنه
اما توی همون فضای رئال بقیه راه می ره
خوابهاش پره از بقیه دلخوشیهای دیگران .
توی خوابش باز هم اون کلاهبردار اومده
همون که همیشه آستین هاش رو با لا می زد و حسینیه می ساخت
بعد در فرش ایران مقام اول را داشت
بعد دلال محبت بود .
به هم می چسبوند تا یه کام پولکی هم خودش بگیره
بعد می خندید نخودی .
حالا دوباره توی خوابم سرم کلاه گذاشته
حالا اون شده بساز بفروش. از این بساز بفروش ها
که معاملات ملکی ها می گن از آدم های با خداس!
یه وقتی فکر می کردم شاید خدا توی دو تیپ حضور داره ، ظهور می کنه
یکی آخوند یکی هم این بساز بفروش ها
خب همیشه اونطوری که حدس می زنی از آب در نمی آد . قبول دارید.
از خواب پریده ام.
سلانه سلانه خودم را رسوندم اینجا و
دارم می نویسم تا یکی توی شماها
حالش را پیدا کنه که بخونه
کاشکی ما ملت دین رو داشتیم
اما نمی گذاشتیم ملعبه دست این واون بشه . اما حسرت
این هیولایی که براتون توصیف کردم بعدها
توی فیلم نامه ای باز شد به نام:
اینجا آسمان آبی نیست .
بردمش فرهنگسرای ارسباران.
حالا اسمش عوض شده خب پالون بیشتر وقتها عوض می شه .
ریس دفتر اون پسر عمه ای که مسئول این کار بود کار را گرفت
ما رفتیم و اومدیم .
یه بار گفت مهندس خونده گفته خوبه . تصمیم نهایی.
یه بار گفت صبر کن روی میزشه داره می خونه .
یه بار گفت مهندس کلاس فیلنامه نویسی داره بیا شرکت کن .
دفعه آخر هم گفت برو کلید کمدم نیست که فیلنامه ات رابدهم
ورفتم تا قفل کمدش را بشکند و فیلم نامه ام را بدهد وداد.
فرهنگسرای اندیشه که نمایش نامه ام را نداد .
نه نظر داد و نه اصل کار را برگرداند.
این فر هنگسراها حتما به وجود اومدن تا
یه عده از نور چشمی ها بیکار نباشن!
خوبه دیگه توی این مملکت هر
گلابی که می خوان بزنن به هیکل فرهنگ می زنن.
هر کی می خواد لیسانس راحتی بگیره می گن برو ادبیات بخون!
خلاصه کاشکی
این فرهنگسراها و خانه فرهنگ ها هیچ وقت به وجود نمی آمدند.
یا مثل اون ضمیمه کاریابی جام جم
سرش یه سنگ می خورد و تعطیل می شد.

این ضمیمه را که حتما دیدید.
این جام جم هم واسه ما شده یک مصیبت.
به هر حال دلم می سوزد
اما قدرت اجرایی ندارم جز اینکه تلویزیون را خاموش کنم
و جام جم را سرسری هم نگاه نیندازم.
به هر حال هدف و نقشه برای مبارزه فرهنگی
توجه به پر کردن وقت مردم و کمیت است
حالا مهم نیست که آن خشت بود که پر توان زد .
به هر حال من در بیشتر مواقع
در این مملکت یاد آن حکایت شنیع وزشت
اما گهر بار مثنوی می افتم
این جا هم یاد این حکایت افتادم
"حکایت آن کنیزک خاتون که شهوت می راند"
این علم بی عمل که می گویند
همین است که ما فقط می خوانیم و اصلا تفکری و تعمقی .
شما اگر این حکایت را در مثنوی خواندید به وجهه تمثیل آن پی می برید.
از این حرف های پر فسور وطنی که بهتر است .
چهار کلمه راغ در چهارصد برنامه و چهار صد صورت
به خیک خلق می بندد. و همه در هر بار شنیدن
این حرفهای تکراری با حیرت به این زلف علی
نگاه می کنند و عجب روزگار ی شده است
و ما جماعت برای این که از قافله عقب نیفتیم می گوئیم به به
یا مثل اون مردم که پادشاه لخت را می دیدند
و می گفتند وای وای چه لباس زیبایی .
می گوئیم بی نظیر است این ذخیره اللهی کجا بوده است تا کنون


یه بابایی توی وب لاگش نوشته بود
وقتی عشق نباشه
زن و شوهرهای عقدی هم اوضاعشون همون طوریه که
زن و مرد های غریبه .
اون معتقده که زن های بدون عشق فاحشه های شرعی هستن .
اول می خواستم هیچی نگم چون این هم از اون حرفاست
که باید یه پوزخند بزنی و بری .
اما حالا می بینم نمی شه .
شاید اون بابا با این حرفش زایش همه رو زیر سوال برده . حتی حوا .
باید عرض کنم که چیزی به نام عشق اصلا وجود خارجی نداره
البته این نظر من می تونه مورد قبول نباشه.
عشق یه اصطلاحه که آدم
هر وقت کم می آره بهش آویزون می شه .
مرد وقتی از اون دره خسته می شه
واسه اینکه زنش رو عوض کنه و توی
یه دره تازه خسته بشه ، شیرین بشه ،
عرق بکنه و خوابش بره تا گرسنه بشه
بلند بشه و دوباره به قول ارتشیها از نو.
یا وقتی مثل مجنون به لیلا نمی رسه
که اگه می رسید می دید همه شون یه حفره بوگند و بیشتر نیستن-
خب می گه ما که نرسیدیم پس عاشق هستیم.
شیخ صنعان یا به قولی شیخ سمعان را هم که می شناسید
مثلا عاشق دخترک مسیحی شد
و دل و دین باخت و بعد برگشت.
دید عجب عسلی خورده . حالا دختره افتاده دنبالش
دیروز دیدمش گفتم اون دختره چی شد ؟ گفت ما رو نخندون!
محبت البته فرق می کنه
اما چه تحمل چه محبت اسم هیچ کدوم عشق نیست
یه زمان هم پسره ترشی می اندازه
یا دختره کچلک می زنه اون وقت
برای توجیه می گن عاشق نشدیم . دنبال عشق می گردیم.
من به این با با می گم
که داره همه نسل بشر رو
به حروم زادگی متهم می کنه از جمله خودش رو.
یکی شیر فهمش کنه بره فیلمهای عشقی خارجهیا رو ببینه
تا بفهمه اون ها برای نشون دادن عشق
یه مرد و زن خوشگل رو لخت می کنن می اندازن
روی هم و
یه ده دقیقه ای تصویر تخت بعد حموم و
عشق تموم میشه
چیزی که هر زن و شوهری
با هر دیدگاهی وقتی لخت می شن تجربه می کنن
دیگه تفاهم وعلاقه و از این حرفهای مسخره خبری نیست.
نمی دونم چرا یاد یه ماجرا افتادم .
اون سال آخر تابستون پدرم اومد ده که برگردیم تهرون .
داشتیم ساعت ده صبح می رفتیم
سراغ آسیابون ده تا بیاد و گندم هامون رو آرد کنه
من بچه بودم
وقتی رسیدیم در خونه باز بود
پدرم یا ا... گفت . صدا زد و وارد شدیم
مردخوابیده بود ولحاف رویش بود
پدرم صدایش کرد
مرد چرخید و لحاف کنار رفت .
من تموم بدنش را دیدم حتی شومبولش را .
چقدر بزرگ بود !
پدرم خندید گفت بیا بریم
و حرفی زد که در ذهنم نماند
اما برای من زندگی شد همون شومبول
که همه مردها دارن و یه تیکه گوشت
اضافی که زنها تا آخر عمر با خودشون
از این طرف به اون طرف می کشوننش .
****
یادم هست که قول دادم یک قسمت کوتاه از رمانهایم را برای شما بنویسم . این بار
شبها سمور خواب نداشت.
"نامه سی ام :
رضا جان سلام
بچه ها رفته اند آب و هوا عوض کنند . من تنهام. بابا هم.
امروز جمعه است آمده ام پیش بابا که مثلا تنها نباشد.
جالب است من و او دو تایی مثل هم هستیم .اخلا قمان یکی است.
او در تنهایی راحت تر است من هم .
حالا که دارم برایت نامه می نویسم
تازه از راه رسیده است و بالا خوابیده .
من هم تنهام .
مثلا تو هم یواش یواش پیدایت می شود
می روی بالا می بینی غذایی نیست یک
نق و نوقی می زنی و
تخمه مرغی چیزی می خوری و خر و پوف.
البته شاید هم بروی از همان طرف خانه گوریل 15 متری – حالا ناراحت نشو –
او که این نامه را نمی خواند
می خواند؟ تازه خودت بهش می گی :دامبو فیل پرنده!
یادت هست
همسرم گفت :رضا ، امیر گوریل را بگو بیاد بریم شابدو لظیم
و تو عصبانی شدی
که چرا به اون آدم می گین امیر گوریل.
البته تقصیرخودت هست . تو خودت گفتی .
خلا صه شاید الان رفته باشی
اونجا و خب اونجا سفره چرب و نرم است نه؟
رضا جان این جا هوا گرم است .
من دارم بیست و چهار واحد را با هم پاس می کنم .د یوونه هستم نه؟
دارم ادبیات می خونم برای اینکه مدرک بگیرم
چی کار کنبم هیشکی قبول نداره که ما هم واسه
خودمون یه وزنه ایم . تو قبول داری ؟ ..........
***
یادم باشد از کتاب دومش هم یک قسمتی را برایتان بنویسم کتاب دوم تحت عنوان
" صبح برای همه دوست داشتنی نیست."
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۱