صداقت

گرمابه های جنگ خاموش شدند.
و آنها
که
به یاری خوانده شدند
تا
گرم نگه دارند
برای حمام آقایان!
حالا
خود
پر از چرک
به دنبال گرمابه ای می گردند
گرمابه جنگ
1-3-80
اگر صدا نداشت می رفت و صدا می خرید
صدای کبک
صدای قو
صدای خسته مرا!
اما
او
خدا نداشت
برای همین
رفت
کلاه بوقی خرید و
جشن تولد گرفت. 21-12-80
گروهبان سرهنگ شده
شب توی خواب
جیش کرد
فردا صبح
یک سرباز پیر
جلوی گروهان می دوید
و سرباز دیروزی
سرتیپ شده بود. 21-12-80

خب حرف زیاد است.
شاید بتونم خیلی هاش را یرای شما بگم .
نمی دونم شاید تقصیر کار ذهن من باشه که هیچ وقت برای گفتن مطلب کم نداره .
نمی دونم شاید مثل اون موقعیتهای درام سی و شش تا بیشتر نباشه.
اما هر چی هس برای شما شاید تازه گی داشته ، شاید بگید خدایا یه ادم مهم دیگه از راه رسید .
آره من تازه از راه نرسیدم اما تازه هستم . تازه تازه .
مثل یه ماهی که قراره یه مد ت بیرون آب باشه بعد برگرده توی آب ،
می دونید نگاه من به این دنیا اینطوریه دیگه .شما چه طور.
اول بگم که من آدم پول دوستی هستم . خب این بده .
اما خدایی می گم من حاج جبار صفت نیستم –شما شب نشینی در جهنم رو دیدید؟
می دونید من می گم آدم بهتره کمتر خرج کنه
تا هیچ وقت دستش رو پیش یه آدم دیگه دراز نکنه.
من می گم ادم پول داشته باشه و خرج نکنه بهتره
از اینه که نداشته باشه و بخواد خرج بکنه .
می دونید هیچ وقت یه لباس نو یا یه ماشین نو یا یه خونه بزرگ
من رو خوشحال نمی کنه .
می دونید آی آدم هاییکه دارید این رو می خونید
من دو تا ارزو دارم یکیه این که توی ادبیات خودمون ودیگران یه نقطه اوج با شم .
یه نقطه عطف ---جبر و انالیز خوندین؟.
بعدش یه نویسنده بزرگ بشم که هستم اما هیشکی حاظر نیس باور کنه .
بعضی ها هم می گن خب اره هستی
بعد می رن تو نبودن من به ریش پرفسوریم می خندن . مهم نیست بذار بخندن .
چقدر کتاب دارم که می خوام چا پ بشن پول برام بیارن اما ناشره پس مزنن .
مثل این دختر های لوس و ننر که برای اولین بار حامله شدن ، ویار دارن ، عق می زنن.
تا یادم نرفته بگم یه مجموعه داستان داریم در می آریم با پول خودمون . اسمش هست:
هفت قامت بی چتر با هزار دست . انتشارات همداد.تهرون. توی بازار کتاب حتما پیداش می کنین.
حرف زیاد دارم نترسید تموم نمی شه . مخابرات خوندم . دارم ادبیات می خونم .
یه رفیق دارم که فکر می کنه خیلی خوش تیپه اون می گفت آدمها توی وب لاگهاشون نقاب به صورت
می زنن. نه من نمی خوام بیفتم توی این مسیر .
من نقاب رو دوست ندارم .من خدا رو خیلی دوست دارم .
اون وقت نسبت به اونهاییکه میگن ما خدا رو می بینیم حسودیم می شه .
آخه من خدا رو نمی بینم . حسش میکنم البته توی زندگی نه مثلا توی نماز.
خیلی بده که من توی نماز حواسم صد جاست بعد دل چسب نیست. نماز رو میگم
اصلا از آدم های نماز خون فقط بدی دیدم . شما بگید نماز مگه آدمها رو از فحشا ومنکرات نهی نمی کنه پس چرا اینطوری نیس؟ چرا زیاد دارم
یادمه سال سوم ریاضی که بو دم یه معلم استخونی داشتم که فیزیک الکتریسیته می گفت
اون میگفت هرکی ازشما پرسید چرا چرا چرا چرا شما بجای جواب بگید : اینجا چراگاه نیست!
کی می دونه اون نماز واقعی چیه خیلی دوست دارم یه رکعت فقط یه رکعت نماز واقعی بخونم
چی کار کنم دارم تارک اصلاه میشم . خدایا چی کار کنم.
می دونید ازیه وسیله می شه خوب استفاده کرد .
با یه چاقو می شه یه آدم رو کشت می شه با اون پیاز پوست کرد یا گوشت گوسفند رو تیکه تیکه کرد .
خب اینترنت هم همین طوریه . اما چرا اینجا همه که نه اما
خیلیها میرن دنبال سکس و لختی گری و
اسم مستعار می ذارن و هر چی دلشون می خواد می نویسن.
اتفاقا از این وب سایت ها استقبال می شه راستی چرا .
از این سکس و لختی پختی گری چی به آدم می رسه
با خودمون رو راست باشیم .
سکس عمر آدم رو زود تموم می کنه حتی اگه بهش فکر کنی.
من می گم ما که یه روزی از این دنیا می ریم
همون ماهی که بهتون گفتم قراره به دریا برگردیم
قبل از این که بگندیم حالا چرا از خودمون رد پا نذاریم .
نویسنده بودن رد پا گذا شتنه . حالا پررنگ –کم رنگ
یادتون نره رد پا با دستها تون درست نکنین
خیلی از این حکومتی نویسها که انجمن هم دارن کتاب هم زیاد دارن
با دستهاشون رد پا درست می کنن.
ایتها وقتی بمیرن کتابهاشون که رد پا نیست هم می میرن
برین بگردین ببینین چقدر از این دغل بازها زیادن . از این نقاب به صورتها.
توی دهات ما یه دونه غار هست که
تهش یه رد پاس یه رد پای آدم
اون وقت از همه جا می آن اونجا زیارت
نذر می کنن میگن غار ایوب .
خیلی هم اعتقاد دارن خیلی .
حالا من نمی خوام بحث کنم درست یا نادرست اما
می خوام بگم نویسند ه ای که نویسنده با شه حتما از خودش یه هم چین جای پایی می ذاره.
توی شعر مثلا احمد شاملو .توی داستان مثلا احمد محمود یا گلشیری .
من تایید نمی کنم مثلا دیدگاه لائیک شاملو را
یا عرق خوریهای روشن فکرانه گلشیری را .
بحث من ادبیات موندگاره نه بحث اخلا ق
که حافظ هم آنچنان توی اخلاق نوپ نبوده یا همین سعدی.
فکر می کنم هم طولانی شد هم خسته شدین .
فقط بگم که من نثر خورشید خانوم رو داستانی می بینم.
و توت فرنگی رو یه موجود هرزه که آخرش می گنده و بوی گندش حال آدم رو به هم می زنه.

آفتابی و مهتابی باشید
_________________________________________________*******
درود
به سایه ای که
گرمایش را
به من داد و
غروب کرد. 10/07/81
همین عبادت کافی است
لحظه ای نگاه
قطره ای اشک
و
سبک شدن ذهن مرده.
گرمایی که با شما بود
در جنوب ماند
ما به تهران آمدیم
توکل نداریم
برویم
اهواز
ما در تهران پیر شدیم
از گرمای شما خبری نیست
اهواز گرم است.

  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۱

مقدمه

سلام
این هم یه نویسنده دیگه
چقدر نویسنده ها زیاد شدن.
  
نویسنده : عباس برزگر ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ،۱۳۸۱